علامت ا/ت:○
علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_پانزدهم
فردا صبح، با صدای زنگ آلارم از خواب بیدار شد.
بعداز پوشیدن لباسهاش، آرایش کمی کرد، موهاش رو مثل همیشه باز گذاشت و به سمت دانشگاه حرکت کرد.
وقتی وارد ساختمون شد و سرجاش نشست، کلاسهای روزش رو چک کرد.
به طرز عجیبی میخواست زودتر به ساعت دوم برسه؛ چون یک هفتهای میشد که علوم انسانی نداشتن، دلش برای تدریس کردن مینهو تنگ شده بود!
همونجور که با صدای دلنشینش، به راحتترین روش و طوری که ناخداگاه توی ذهن همهی دانشجوها ثبت بشه توضیح میداد، باعث میشد ا/ت هر لحظه بیشتر شیفتهش بشه و زمان براش سریعتر بگذره.
ساعت اولش که ادبیات بود رو هرطور که شده تموم کرد؛ حتی با اینکه براش زیادی خسته کننده بود!
اما برای ساعت دوم هیجان بیشتری داشت...!
بلاخره ساعت دوم رسید و ا.ت با ذوق و شوق و هیجان زیاد سرکلاس نشسته بود و منتظر بود تا استاد لی پاشو تو کلاس بزاره.
ده دقیقه گذشت اما خبری از استاد لی نشد...
کم کم داشت نگران میشد که یهو یادش افتاد دیروز استادش بهش گفته بود که کمی مریض شده و حالش ناخوشه.
با فکرِ اینکه استاد لی قرار نیست امروز سرکلاس بیاد ناراحت شد و احساس بدی پیدا کرد و تو لحظه همه ذوق و هیجانش رو از دست داد اما دقیقا تو همون لحظه در کلاس باز شد و استاد لی با یه کت و شلوار مشکی و یه کیف دستی عسلی تو دستش وارد شد.
با دیدن استادش لبخند بزرگی زد و احساس کرد که هیجان دوباره به بدنش تزریق میشه...!
تو تمام مدت یه ساعت و نیمی که استاد داشت درس میداد با توجه کامل گوش میکرد و نکته ها رو نوت برداری میکرد تا اینکه تایم کلاس تموم شد و موقع استراحت رسید.
همه دانشجو ها سریع کتاب و دفتر هاشون رو جمع کرد و از کلاس خارج شدن.
ا.ت هم داشت وسایلش رو جمع میکرد تا از کلاس بیرون بره که یهو استاد لی صداش زد.
_ا.ت، میتونی یکم دیر تر بری بیرون؟
با پرسیدن این سوال رسما ازش خواسته بود که بره پیشش.
دانشجو هایی که هنوز تو کلاس بودن با شنیدن این سوال از استادشون برگشتن سمت ا.ت و با حسرت و کمی کینه نگاهش کردن...
به هرحال، ا/ت سرش رو تکون داد و به سمت میز استاد رفت.
مینهو با اشارهی چشمش به دانشجوها به ا/ت فهموند که کمی باید صبر کنه.
خودشهم توی این مدت کتاب و جزوههاش رو جمع میکرد و توی کیفش میذاشت.
چندثانیه بعد، همهی بچهها با چشمغره از کلاس بیرون رفتن و اتاق خالی و ساکت شد.
مینهو با لبخند به ا/ت اشاره کرد که بشینه و راحت باشه.
با خنده و لحنی پراز شوخی گفت:" کلی تغییر کردی؛ نه؟"
ا/ت با تعجب به چشمای استادش خیره موند و بعداز چندثانیه گفت:" م... من؟"
مینهو برای لحظهای قهقههی کوتاهی زد و گفت:" آره؛ خودت! امروز بالاخره موقعِ درس با تمام وجودت گوش میکردی. بالاخره خوابالو یا اشکی نبودی. یادته؟!"
با این جمله، ا/ت از خجالت با خنده دستاش رو روی صورتش گذاشت و صورت سرخ شدهش رو پوشوند.
○اوه اون روز... زیاد حالم خوب نبود.(با خنده) تا ابد میخواین به روم بیارین؟!
_اگه دوسش نداری خب... دیگه نمیگم!
ا/ت لحظهای به ساعت مچیش نگاه انداخت و گفت:" تا پنج دقیقهی دیگه استادِ بعدی قراره بیان. بنظرم... همین الان بریم بیرون بهتر باشه...!"
مینهو لبخند آرومی زد و سر تکون داد. بعداز برداشتن کیفش، همراه ا/ت از کلاس خارج شد.
به طرز عجیبی راهرو پراز دانشجو بود و همه، با تعجب خیره خیره به اون دوتا نگاه میکردن...
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_پانزدهم
فردا صبح، با صدای زنگ آلارم از خواب بیدار شد.
بعداز پوشیدن لباسهاش، آرایش کمی کرد، موهاش رو مثل همیشه باز گذاشت و به سمت دانشگاه حرکت کرد.
وقتی وارد ساختمون شد و سرجاش نشست، کلاسهای روزش رو چک کرد.
به طرز عجیبی میخواست زودتر به ساعت دوم برسه؛ چون یک هفتهای میشد که علوم انسانی نداشتن، دلش برای تدریس کردن مینهو تنگ شده بود!
همونجور که با صدای دلنشینش، به راحتترین روش و طوری که ناخداگاه توی ذهن همهی دانشجوها ثبت بشه توضیح میداد، باعث میشد ا/ت هر لحظه بیشتر شیفتهش بشه و زمان براش سریعتر بگذره.
ساعت اولش که ادبیات بود رو هرطور که شده تموم کرد؛ حتی با اینکه براش زیادی خسته کننده بود!
اما برای ساعت دوم هیجان بیشتری داشت...!
بلاخره ساعت دوم رسید و ا.ت با ذوق و شوق و هیجان زیاد سرکلاس نشسته بود و منتظر بود تا استاد لی پاشو تو کلاس بزاره.
ده دقیقه گذشت اما خبری از استاد لی نشد...
کم کم داشت نگران میشد که یهو یادش افتاد دیروز استادش بهش گفته بود که کمی مریض شده و حالش ناخوشه.
با فکرِ اینکه استاد لی قرار نیست امروز سرکلاس بیاد ناراحت شد و احساس بدی پیدا کرد و تو لحظه همه ذوق و هیجانش رو از دست داد اما دقیقا تو همون لحظه در کلاس باز شد و استاد لی با یه کت و شلوار مشکی و یه کیف دستی عسلی تو دستش وارد شد.
با دیدن استادش لبخند بزرگی زد و احساس کرد که هیجان دوباره به بدنش تزریق میشه...!
تو تمام مدت یه ساعت و نیمی که استاد داشت درس میداد با توجه کامل گوش میکرد و نکته ها رو نوت برداری میکرد تا اینکه تایم کلاس تموم شد و موقع استراحت رسید.
همه دانشجو ها سریع کتاب و دفتر هاشون رو جمع کرد و از کلاس خارج شدن.
ا.ت هم داشت وسایلش رو جمع میکرد تا از کلاس بیرون بره که یهو استاد لی صداش زد.
_ا.ت، میتونی یکم دیر تر بری بیرون؟
با پرسیدن این سوال رسما ازش خواسته بود که بره پیشش.
دانشجو هایی که هنوز تو کلاس بودن با شنیدن این سوال از استادشون برگشتن سمت ا.ت و با حسرت و کمی کینه نگاهش کردن...
به هرحال، ا/ت سرش رو تکون داد و به سمت میز استاد رفت.
مینهو با اشارهی چشمش به دانشجوها به ا/ت فهموند که کمی باید صبر کنه.
خودشهم توی این مدت کتاب و جزوههاش رو جمع میکرد و توی کیفش میذاشت.
چندثانیه بعد، همهی بچهها با چشمغره از کلاس بیرون رفتن و اتاق خالی و ساکت شد.
مینهو با لبخند به ا/ت اشاره کرد که بشینه و راحت باشه.
با خنده و لحنی پراز شوخی گفت:" کلی تغییر کردی؛ نه؟"
ا/ت با تعجب به چشمای استادش خیره موند و بعداز چندثانیه گفت:" م... من؟"
مینهو برای لحظهای قهقههی کوتاهی زد و گفت:" آره؛ خودت! امروز بالاخره موقعِ درس با تمام وجودت گوش میکردی. بالاخره خوابالو یا اشکی نبودی. یادته؟!"
با این جمله، ا/ت از خجالت با خنده دستاش رو روی صورتش گذاشت و صورت سرخ شدهش رو پوشوند.
○اوه اون روز... زیاد حالم خوب نبود.(با خنده) تا ابد میخواین به روم بیارین؟!
_اگه دوسش نداری خب... دیگه نمیگم!
ا/ت لحظهای به ساعت مچیش نگاه انداخت و گفت:" تا پنج دقیقهی دیگه استادِ بعدی قراره بیان. بنظرم... همین الان بریم بیرون بهتر باشه...!"
مینهو لبخند آرومی زد و سر تکون داد. بعداز برداشتن کیفش، همراه ا/ت از کلاس خارج شد.
به طرز عجیبی راهرو پراز دانشجو بود و همه، با تعجب خیره خیره به اون دوتا نگاه میکردن...
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۱۴۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط