پارت چهارم
ویو مایکی
در اتاق رو باز کردم تا ا.ت رو برای صبحونه بیدار کنم اما متوجه شدم که بیداره و ترسیده و خودش رو به خواب زده از نظرم خیلی بامزه بود پس خواستم یکم اذیتش کنم بره همین اومدم رو تخت و از پشت بغلش کردم و گفتم که میدونم بیداری برو لباس بپوش بعد هم بیا طبقه پایین صبحونه بخوریم خیلی بامزه بود صورتش وقتی چشماش رو بسته بود مثل توت فرنگی سرخ شده بود
ویو ا.ت
رفتم رو تخت و خودم رو به خواب زدم اما کسی رو که دیدم خوشکم زد مایکی بود خیلی بیشتر ترسیدم و تو فکر بودم و همون لحظه اومد و از پشت بغلم کرد حسابی سرخ شدم از خجالت و بهم گفت که لباس بپوشم و بیام طبقه پایین و بعد ولم کرد و از اتاق رفت بیرون و یه خدمتکار رو فرستاد داخل اتاق تا یه موقع فرار نکنم من هم مونده بودم باید چی کار کنم پس همون طور که گفته بود لباس پوشیدم از ترسم که یه موقع من رو بکشه باید به حرفش گوش کنم خیلی ناراحت بودم و داشتم با همراهی خدمتکار میرفتم طبقه پایین در حالی که کلی سوال داشتم
مایکی از کجا آدرس خونمو داشته
اون مردا کی بودن
چجوری یه همچین خونه بزرگی مگه اون تو شرکت کار نمیکنه
اصلا چجوری خدمتکار داره
و رفتم طبقه پایین و با ترس سر میز نشستم و همون لحظه به جز مایکی هفت تا مرد دیگه رو دیدم و ترسم بیشتر شد و مایکی بهشون گفت خودشونو به من معرفی کنن اون مرد مو صورتی شروع کرد
من سانرو هاروچیو هستم
بعد یه مرد با چشم های دو رنگ با مو های سیاه
من کاکوچو هستم
بعد اون دو تا مرد مو بنفش
من ران هایتانی هستم بانو
منم ریندو هایتانی هستم (با بی حوصلگی)
و بعد مرد مو سفید
من کوکونوی هاجیمه هستم
و همشون خودشونو معرفی کردن و مایکی گفت که شب به یه مهمونی دعوت هستن
و منم باید به عنوان نامزدش باشم وگرنه میمیرم ترس تو دلم بیشتر شد هنوز وقت نکرده بودم که سوال هامو از مایکی بپرسم و مایکی یه دفه دستش رو گذاشت رو شونم و گفت کوکونوی ا.ت رو ببر تا بره شب لباس و جواهرات بخره و جواب مثبت داد و مایکی من رو برد تو یه اتاق و من رو کشید کنار و چند تا چیز بهم گفت
چند تا قانون داری برای انتخاب لباس و مهمونی
اولی لباس زیاد باز نپوش
دومی به مرد های تو گنگ و مهمونی صمیمی نشو تا کلفه گنگ اومد سکته کردم و فوری گفتم( با ناله) اینجا کجاس منو آوردی چرا منو آوردی با من چی کار داری بزار برم آدرس خونمو از کجا داشتی
مایکی هم گفت اینجا بانتن هستش این چیز ها باید برات عادی شه با با اسم بانتن خوشکم زد اون بزرگ ترین گنگ ژاپن بود یعنی مایکی صاحب این گنگه خیلی میترسم و مایکی ادامه داد به قانون ها
اگر کسی بهت پیشنهاد رقص داد قبول نکن اگر جون تو دوست داری
تو به عنوان نامزد من تو مهمونی باید کنارم باشی شی فهم شد
سرم رو به نشونه بله تکون دادم و گفت حاضر شو یک ساعت دیگه باید با کوکو بری لباس بخری و ساعت ۱۲ شب هم مهمونی هستش الان ساعت ۹ صب هستش پس وقت کافی بره حاضر شدن داری
در اتاق رو باز کردم تا ا.ت رو برای صبحونه بیدار کنم اما متوجه شدم که بیداره و ترسیده و خودش رو به خواب زده از نظرم خیلی بامزه بود پس خواستم یکم اذیتش کنم بره همین اومدم رو تخت و از پشت بغلش کردم و گفتم که میدونم بیداری برو لباس بپوش بعد هم بیا طبقه پایین صبحونه بخوریم خیلی بامزه بود صورتش وقتی چشماش رو بسته بود مثل توت فرنگی سرخ شده بود
ویو ا.ت
رفتم رو تخت و خودم رو به خواب زدم اما کسی رو که دیدم خوشکم زد مایکی بود خیلی بیشتر ترسیدم و تو فکر بودم و همون لحظه اومد و از پشت بغلم کرد حسابی سرخ شدم از خجالت و بهم گفت که لباس بپوشم و بیام طبقه پایین و بعد ولم کرد و از اتاق رفت بیرون و یه خدمتکار رو فرستاد داخل اتاق تا یه موقع فرار نکنم من هم مونده بودم باید چی کار کنم پس همون طور که گفته بود لباس پوشیدم از ترسم که یه موقع من رو بکشه باید به حرفش گوش کنم خیلی ناراحت بودم و داشتم با همراهی خدمتکار میرفتم طبقه پایین در حالی که کلی سوال داشتم
مایکی از کجا آدرس خونمو داشته
اون مردا کی بودن
چجوری یه همچین خونه بزرگی مگه اون تو شرکت کار نمیکنه
اصلا چجوری خدمتکار داره
و رفتم طبقه پایین و با ترس سر میز نشستم و همون لحظه به جز مایکی هفت تا مرد دیگه رو دیدم و ترسم بیشتر شد و مایکی بهشون گفت خودشونو به من معرفی کنن اون مرد مو صورتی شروع کرد
من سانرو هاروچیو هستم
بعد یه مرد با چشم های دو رنگ با مو های سیاه
من کاکوچو هستم
بعد اون دو تا مرد مو بنفش
من ران هایتانی هستم بانو
منم ریندو هایتانی هستم (با بی حوصلگی)
و بعد مرد مو سفید
من کوکونوی هاجیمه هستم
و همشون خودشونو معرفی کردن و مایکی گفت که شب به یه مهمونی دعوت هستن
و منم باید به عنوان نامزدش باشم وگرنه میمیرم ترس تو دلم بیشتر شد هنوز وقت نکرده بودم که سوال هامو از مایکی بپرسم و مایکی یه دفه دستش رو گذاشت رو شونم و گفت کوکونوی ا.ت رو ببر تا بره شب لباس و جواهرات بخره و جواب مثبت داد و مایکی من رو برد تو یه اتاق و من رو کشید کنار و چند تا چیز بهم گفت
چند تا قانون داری برای انتخاب لباس و مهمونی
اولی لباس زیاد باز نپوش
دومی به مرد های تو گنگ و مهمونی صمیمی نشو تا کلفه گنگ اومد سکته کردم و فوری گفتم( با ناله) اینجا کجاس منو آوردی چرا منو آوردی با من چی کار داری بزار برم آدرس خونمو از کجا داشتی
مایکی هم گفت اینجا بانتن هستش این چیز ها باید برات عادی شه با با اسم بانتن خوشکم زد اون بزرگ ترین گنگ ژاپن بود یعنی مایکی صاحب این گنگه خیلی میترسم و مایکی ادامه داد به قانون ها
اگر کسی بهت پیشنهاد رقص داد قبول نکن اگر جون تو دوست داری
تو به عنوان نامزد من تو مهمونی باید کنارم باشی شی فهم شد
سرم رو به نشونه بله تکون دادم و گفت حاضر شو یک ساعت دیگه باید با کوکو بری لباس بخری و ساعت ۱۲ شب هم مهمونی هستش الان ساعت ۹ صب هستش پس وقت کافی بره حاضر شدن داری
- ۴.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط