Bluelock scenario p.t 2
For I Can’t help falling in love with you.
نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم تا عاشقت نشم…
پارت دوم✨
✿هیچوقت فکرشو نمیکردن که در اون روز دیدنت توی اون لباس سفید میتونست در این حد زندگیشونو تغییر بده-شخصیت های بالغ✿
Aiku Oliver
شاید حتی بیشتر از تو جلوی اینه مشغول رسیدگی به ظاهرش بود، دوباره در حال تمدید کردن ژل موهاش بود و هیچکدوم از مدل ها به دلش نمیشست، با خودش فکر کرد نامزدش همیشه میگفت وقتی موهاشو میده عقب…نامزدش؟ درسته، نامزدی که تمام این مدت فراموش کرده بود دارتش و تا چند دقیقه دیگه عروسیشون بود این رو بهش گفته بود، شونه اش رو روی میز پرت کرد و به سمت سالن دوید و با دیدن اینکه هیچکس جز خودش توی سالن نبود دلش میخواست صد ها بار خداروشکر کنه که تو هنوز کارت تموم نشده بود و قرار نبود این بیخیالیش رو متوجه بشی.
بعد از چند دقیقه چشم انتظار بودن بالاخره تونست ببینتت، میخواست مثل همیشه با چرب زبونی هاش مکالمه رو شروع کنه اما با دیدنت برای یک لحظه تمام کلمات از ذهنش پریدن و اون کسی بود که هیچوقت این رو حس نکرده بود.
-«ملکه ای که از داستانای فانتزی فرار کرده الان جلومه، خیلی خوشبختم مگه نه؟»
Mikage Reo
عطر گرونش رو برای صدمین بار به خودش اسپری کرد، احتمالا داشت زیاده روی میکرد، یعنی حتما داشت زیاده روی میکرد ولی خب برای مردی که حتی نمیدونست لباست دقیقا چه شکلیه خیلی عادی بود که انقدر مضطرب باشه، درسته، رئو حتی باهات موقع خرید لباس عروس هم نیومد و فقط کارتش رو بهت داد تا خودت انتخاب کنی، ناگفته نماند که از قبل چندین بار به فروشنده تذکر داده بود که گرون ترین و پر زرق و برق ترین لباسا رو بهت پیشنهاد بده.
چشمش رو حتی یک ثانیه هم از روی در برنمیداشت و یک جا ثابت وایساده بود که نکنه نتونه شاهد لحظه ورودت باشه و این موقعیتی که قرار بود برای اولین و آخرین بار اتفاق بیفته رو از دست بده، این افکار برای مدت طولانی ای ادامه نداشت چون ترسش به واقعیت نپیوست و تونست شاهد ثانیه به ثانیه لحظه ورودت باشه، خدا میدونه چقدر این صحنه رو توی ذهنش تصور کرده بود و به خودش قول داده بود که یه روز واقعیش کنه.
-«خانم میکاگه، آماده ای که با جمعیت بیرون رو به رو شیم؟» دستش رو جلوت گرفت و منتظر موند که دستشو بگیری، این کار رو چندین بار توی اینه تمرین کرده بود و برای همین مثل بلبل دیالوگش رو گفت و بدون فکر کردن انجامش داد.
Nagi Seishiro
-«چرا درس نمیگیری احمق؟» یک بار دیگه برای خودش لعنت فرستاد که چرا دیشب چشم روی هم نزاشته بود و الان باید با این حس خوابالودی و گیجی که صد برابر حالت عادیش بود دست و پنجه نرم کنه، اون هم توی روز عروسیش. برای یک لحظه به پشتی صندلی تکیه داد و چشماش رو بست، شاید میتونست یه چرت پنج دقیقه ای بزنه اما مگه نور آفتابی که از پنجره میومد و انگار که قصد کور کردن چشماش رو داشت این اجازه رو بهش میداد؟ نفس عمیقی کشید و دوباره صاف نشست.
یک لحظه با خودش فکر کرد نکنه مشکلش بی خوابی نیست و چیز دیگه ایه که باعث شده در این حد پریشون باشه…شاید بخاطر این بود که تا چند دقیقه دیگه باید دست در دست دختر موردعلاقش از بین مهمونا رد میشد تا به عاقد برسن و بتونن حلقه های ازدواجشون رو دستشون کنن، این موضوع رو همین لحظه ای که برای اولین بار توی لباس عروس دیدت متوجه شد، صحنه رو به روش باعث شد از صندلیش به سرعت بلند شه.
-«پس میخواستی بهم ثابت کنی که دلیل تمام احساسات خوبی که همیشه داشتم تو بودی…»
Yukimiya Kenyu
همیشه میدونست که یک روز قراره مال خودش بشی و امروز همون روز موعود بود، اون اضطرابی نداشت، البته خودش اینطور فکر میکرد چون چندین بار از ارایشگرت پرسید که کی کارت تموم میشه، کی میتونه ببینتت و کی بالاخره میتونه توی چشمات نگاه کنه و بگه “تا ابد مال من باش”.
کتش رو مرتب کرد، چشماش برای یک لحظه به در افتاد و تورو دید که با اون لباس پر زرق و برق وارد اتاق میشی، برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کرد، این زیبا ترین چیزی بود که با چشماش مشاهده کرده بود، تو زیباترین آدمی بودی که تاحالا دیده بود، آروم آروم به سمتت اومد تا همراهیت کنه.
-«دیدن عروس زیبایی مثل تو واقعا ارزش اینهمه انتظار رو داشت، اون هم عروس زیبایی که مال خودمه.»
.
.
.
به معنای واقعی چشمام داره در میاد ولی ارزششو داشت خودم خیلی دوست داشتم این سناریو رو امیدوارم شما هم لذت برده باشید🍓🥹
Tags 🏷️
#سناریو #بلولاک #ایساگی #ناگی #رئو #ایکو #قفل_ابی
نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم تا عاشقت نشم…
پارت دوم✨
✿هیچوقت فکرشو نمیکردن که در اون روز دیدنت توی اون لباس سفید میتونست در این حد زندگیشونو تغییر بده-شخصیت های بالغ✿
Aiku Oliver
شاید حتی بیشتر از تو جلوی اینه مشغول رسیدگی به ظاهرش بود، دوباره در حال تمدید کردن ژل موهاش بود و هیچکدوم از مدل ها به دلش نمیشست، با خودش فکر کرد نامزدش همیشه میگفت وقتی موهاشو میده عقب…نامزدش؟ درسته، نامزدی که تمام این مدت فراموش کرده بود دارتش و تا چند دقیقه دیگه عروسیشون بود این رو بهش گفته بود، شونه اش رو روی میز پرت کرد و به سمت سالن دوید و با دیدن اینکه هیچکس جز خودش توی سالن نبود دلش میخواست صد ها بار خداروشکر کنه که تو هنوز کارت تموم نشده بود و قرار نبود این بیخیالیش رو متوجه بشی.
بعد از چند دقیقه چشم انتظار بودن بالاخره تونست ببینتت، میخواست مثل همیشه با چرب زبونی هاش مکالمه رو شروع کنه اما با دیدنت برای یک لحظه تمام کلمات از ذهنش پریدن و اون کسی بود که هیچوقت این رو حس نکرده بود.
-«ملکه ای که از داستانای فانتزی فرار کرده الان جلومه، خیلی خوشبختم مگه نه؟»
Mikage Reo
عطر گرونش رو برای صدمین بار به خودش اسپری کرد، احتمالا داشت زیاده روی میکرد، یعنی حتما داشت زیاده روی میکرد ولی خب برای مردی که حتی نمیدونست لباست دقیقا چه شکلیه خیلی عادی بود که انقدر مضطرب باشه، درسته، رئو حتی باهات موقع خرید لباس عروس هم نیومد و فقط کارتش رو بهت داد تا خودت انتخاب کنی، ناگفته نماند که از قبل چندین بار به فروشنده تذکر داده بود که گرون ترین و پر زرق و برق ترین لباسا رو بهت پیشنهاد بده.
چشمش رو حتی یک ثانیه هم از روی در برنمیداشت و یک جا ثابت وایساده بود که نکنه نتونه شاهد لحظه ورودت باشه و این موقعیتی که قرار بود برای اولین و آخرین بار اتفاق بیفته رو از دست بده، این افکار برای مدت طولانی ای ادامه نداشت چون ترسش به واقعیت نپیوست و تونست شاهد ثانیه به ثانیه لحظه ورودت باشه، خدا میدونه چقدر این صحنه رو توی ذهنش تصور کرده بود و به خودش قول داده بود که یه روز واقعیش کنه.
-«خانم میکاگه، آماده ای که با جمعیت بیرون رو به رو شیم؟» دستش رو جلوت گرفت و منتظر موند که دستشو بگیری، این کار رو چندین بار توی اینه تمرین کرده بود و برای همین مثل بلبل دیالوگش رو گفت و بدون فکر کردن انجامش داد.
Nagi Seishiro
-«چرا درس نمیگیری احمق؟» یک بار دیگه برای خودش لعنت فرستاد که چرا دیشب چشم روی هم نزاشته بود و الان باید با این حس خوابالودی و گیجی که صد برابر حالت عادیش بود دست و پنجه نرم کنه، اون هم توی روز عروسیش. برای یک لحظه به پشتی صندلی تکیه داد و چشماش رو بست، شاید میتونست یه چرت پنج دقیقه ای بزنه اما مگه نور آفتابی که از پنجره میومد و انگار که قصد کور کردن چشماش رو داشت این اجازه رو بهش میداد؟ نفس عمیقی کشید و دوباره صاف نشست.
یک لحظه با خودش فکر کرد نکنه مشکلش بی خوابی نیست و چیز دیگه ایه که باعث شده در این حد پریشون باشه…شاید بخاطر این بود که تا چند دقیقه دیگه باید دست در دست دختر موردعلاقش از بین مهمونا رد میشد تا به عاقد برسن و بتونن حلقه های ازدواجشون رو دستشون کنن، این موضوع رو همین لحظه ای که برای اولین بار توی لباس عروس دیدت متوجه شد، صحنه رو به روش باعث شد از صندلیش به سرعت بلند شه.
-«پس میخواستی بهم ثابت کنی که دلیل تمام احساسات خوبی که همیشه داشتم تو بودی…»
Yukimiya Kenyu
همیشه میدونست که یک روز قراره مال خودش بشی و امروز همون روز موعود بود، اون اضطرابی نداشت، البته خودش اینطور فکر میکرد چون چندین بار از ارایشگرت پرسید که کی کارت تموم میشه، کی میتونه ببینتت و کی بالاخره میتونه توی چشمات نگاه کنه و بگه “تا ابد مال من باش”.
کتش رو مرتب کرد، چشماش برای یک لحظه به در افتاد و تورو دید که با اون لباس پر زرق و برق وارد اتاق میشی، برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کرد، این زیبا ترین چیزی بود که با چشماش مشاهده کرده بود، تو زیباترین آدمی بودی که تاحالا دیده بود، آروم آروم به سمتت اومد تا همراهیت کنه.
-«دیدن عروس زیبایی مثل تو واقعا ارزش اینهمه انتظار رو داشت، اون هم عروس زیبایی که مال خودمه.»
.
.
.
به معنای واقعی چشمام داره در میاد ولی ارزششو داشت خودم خیلی دوست داشتم این سناریو رو امیدوارم شما هم لذت برده باشید🍓🥹
Tags 🏷️
#سناریو #بلولاک #ایساگی #ناگی #رئو #ایکو #قفل_ابی
- ۳۶.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط