( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۷۰
تق آرامی به در زد سپس منتظر ماند صدا های آب و برخوردش به زمین باعث میشد که به خوبی بفهمید یوری در حال دوش گرفتن هست .. ولی صدا آب قطع شد سپس یوری در را آرامی باز نمود ..
موهای خیس و کوتاهش حوله دورش بیشتر او را بامزه میکرد .. نرم خندید ... یوری.: بیا
اون سوک : مزاحم نباشم ؟
یوری : نه بیا
اون سوک آروم وارد اتاق شد سپس با قدم های روی مبل دو نفره نشست و یوری ای که مشغول خشک کردن موهایش بود زل زد و آروم گفت
اون سوک : خوابم نمیومد گفتم ببینم دختره خونه چیکار میکنه
یوری نرم لبخند زد سپس آروم روبه رو اون سوک روی تخت نشست هر دو دست هایش را روی تخت تکیه داد
یوری : منم همین طور .. ترو که بگیم شوهرت نیست منم چرا خوابم نمیاد
اون سوک رپوش لباس خوابش را بیشتر سمته سینه هایش کشید سپس نفس پر از کلافگی بیرون کشید یوری تند این حرکتش را زیر نظر گرفت و آروم گفت
یوری : تو چرا لباس خواب متاهلی نپوشیدی؟ .... اون سوک نگاه غمگین را در چشم های منتظر یوری دوخت سپس لبخند پر از تنهایی را تحویل یوری داد و تلخ گفت
اون سوک : وقتی میدونی چرا خودتو به اون راه میزنی ... یوری غمگین گفت
یوری : از همون اول وقتی شما دوتا چشم تو چشم میشدین معلوم بود که داستان غمگینی دارید .. بغض سنگینی چنگ زد به گلوش سپس آروم دستش را روی قلبش گذاشت و گذاشت آن احساسات درونش موج بزند
اون سوک : سخت بود خیلی من .. مجبورش کردم که با من ازدواج کنه
یوری تند بلند شد سپس کنار اون سوک نشست نرم و با احساس رفیقانه دست رو شانه اون سوک گذاشت و همچنان اجازه داد تا درونش را خالی کند ..لحن بغضش قشنگ معلوم بود
اون سوک: اون شب .. شب تولد مادر تهیونگ بود هیچ وقت راجبش به کسی نگفته حتی جیمینشی و داداشم
آب دهنش را به سختی قورت داد .... اون سوک : من تو اتاقم بودم بهت بگم داشتم میخوابیدم تهیونگ خیلی مست بود شایدم بخاطر غم مادرش آروم رو زمین نشست بعدشم خیلی عمیق سر رو پای من گذاشت انگار نیاز به یک پناهگاه داشت تا فقد سر رو پاهاش بزاره
یوری تند در حرفش پرید : یعنی هیچی نشده ؟ فقد همین ؟
اون سوک سری تکون داد سپس آروم ادامه داد
اون سوک : اون شب داداشم فهمید فکر میکرد تهیونگ از من استفاده کرده.. گونه های براق اش کم کم نم های به بارانی میشد .. .. غمگین ادامه داد
اون سوک : اون فقد ناراحت بود اون غمگین بود .. ولی همه بد برداشت کردن منم صبح روز بعدش به همه گفتم .. ما عاشق هم هستیم
خنده غمگینی رو لبش نشست و درونش داغون ..
اون سوک : گفتم از بچگی عاشق هم هستیم بعدشم شب بعد ازدواج کردیم ولی ازدواج ما سوری شد این درخواست هر دو ما بود .. روزه بعد هر ۳ رفتند خارج از کشور دیگه ندیدمش تا وقتی که اون شب ترو هم آوردن ۲ یا شایدم ۳ هفته گذشت
پارت ۷۰
تق آرامی به در زد سپس منتظر ماند صدا های آب و برخوردش به زمین باعث میشد که به خوبی بفهمید یوری در حال دوش گرفتن هست .. ولی صدا آب قطع شد سپس یوری در را آرامی باز نمود ..
موهای خیس و کوتاهش حوله دورش بیشتر او را بامزه میکرد .. نرم خندید ... یوری.: بیا
اون سوک : مزاحم نباشم ؟
یوری : نه بیا
اون سوک آروم وارد اتاق شد سپس با قدم های روی مبل دو نفره نشست و یوری ای که مشغول خشک کردن موهایش بود زل زد و آروم گفت
اون سوک : خوابم نمیومد گفتم ببینم دختره خونه چیکار میکنه
یوری نرم لبخند زد سپس آروم روبه رو اون سوک روی تخت نشست هر دو دست هایش را روی تخت تکیه داد
یوری : منم همین طور .. ترو که بگیم شوهرت نیست منم چرا خوابم نمیاد
اون سوک رپوش لباس خوابش را بیشتر سمته سینه هایش کشید سپس نفس پر از کلافگی بیرون کشید یوری تند این حرکتش را زیر نظر گرفت و آروم گفت
یوری : تو چرا لباس خواب متاهلی نپوشیدی؟ .... اون سوک نگاه غمگین را در چشم های منتظر یوری دوخت سپس لبخند پر از تنهایی را تحویل یوری داد و تلخ گفت
اون سوک : وقتی میدونی چرا خودتو به اون راه میزنی ... یوری غمگین گفت
یوری : از همون اول وقتی شما دوتا چشم تو چشم میشدین معلوم بود که داستان غمگینی دارید .. بغض سنگینی چنگ زد به گلوش سپس آروم دستش را روی قلبش گذاشت و گذاشت آن احساسات درونش موج بزند
اون سوک : سخت بود خیلی من .. مجبورش کردم که با من ازدواج کنه
یوری تند بلند شد سپس کنار اون سوک نشست نرم و با احساس رفیقانه دست رو شانه اون سوک گذاشت و همچنان اجازه داد تا درونش را خالی کند ..لحن بغضش قشنگ معلوم بود
اون سوک: اون شب .. شب تولد مادر تهیونگ بود هیچ وقت راجبش به کسی نگفته حتی جیمینشی و داداشم
آب دهنش را به سختی قورت داد .... اون سوک : من تو اتاقم بودم بهت بگم داشتم میخوابیدم تهیونگ خیلی مست بود شایدم بخاطر غم مادرش آروم رو زمین نشست بعدشم خیلی عمیق سر رو پای من گذاشت انگار نیاز به یک پناهگاه داشت تا فقد سر رو پاهاش بزاره
یوری تند در حرفش پرید : یعنی هیچی نشده ؟ فقد همین ؟
اون سوک سری تکون داد سپس آروم ادامه داد
اون سوک : اون شب داداشم فهمید فکر میکرد تهیونگ از من استفاده کرده.. گونه های براق اش کم کم نم های به بارانی میشد .. .. غمگین ادامه داد
اون سوک : اون فقد ناراحت بود اون غمگین بود .. ولی همه بد برداشت کردن منم صبح روز بعدش به همه گفتم .. ما عاشق هم هستیم
خنده غمگینی رو لبش نشست و درونش داغون ..
اون سوک : گفتم از بچگی عاشق هم هستیم بعدشم شب بعد ازدواج کردیم ولی ازدواج ما سوری شد این درخواست هر دو ما بود .. روزه بعد هر ۳ رفتند خارج از کشور دیگه ندیدمش تا وقتی که اون شب ترو هم آوردن ۲ یا شایدم ۳ هفته گذشت
- ۱۶.۹k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط