❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 226♡。)
با شرم لبخند لرزوني زدم اروم تاج و تورم رو از روی سرم برداشت و منو تو اغوشش بلند کرد
و روي تخت خوابوندم نمیخواست جلو بیاد ولي چشماش برقي زد وخمارخودش رو نرم روم کشید و لبام رو بوسید داغ و پر عطش.
ازش مطمئن بودم.میدونستم حرف که میزنه زیرش
نمیزنه خيلي داغ شده بود ولی یه دفعه خودشو عقب کشید و یه
لبخند قشنگ و لرزون بهم زد و خودشو کنارم کشید.
بهش نگاه کردم.
توي چشماش خواهش و نیاز موج میزد اما عقب کشیده
بود.
جونگکوک : میدونی پدرت منو کنار کشید چی گفت؟
زل زدم بهش.
جونگکوک : گفت مبادا یادم بره دخترکش یه بار دیگه عروس شده گفت نکنه واسه..واسه باکره نبودن دخترش اخم و تخم کنم و تلخ بشم..
گفت قلب و روح ادماست که مهمه نه جسمشون..
بغض کردم.
لبخندي زد و ادامه داد : نمیدونست اولین بار خودم روح و قلب و جسم دخترش رو تصاحب کردم و...
لبخندش شیرین تر شد و گفت : و نمیدونست بايد خيلي
تلاش کنم تا ترس دخترکوچولوش بریزه..
لبمو گاز گرفتم
دستم رو روی صورت مردونه اش گذاشتم.
چشماشو بست و سرش رو سمت دستم خم کرد.
چشماش رو باز کرد
و خودشو جلوتر کشید و دستش رو
نرم و نوازش وار روي صورت و موهام کشید
و اروم وعاشقونه زمزمه کرد : گفتم امشب خيلي زيبا شده بودي؟
خیلی ریز خندیدم و گفتم : نه...نگفته بودي.
خندید و پرعطش پیشونیمو طولاني بوسيد
وبعد لبام رو بوسید و با چشمایی که داشت يك صدا اسمم رو صدا میکرد گفت : عین فرشتهها توي اين لباس سفید میدرخشيدي..
و دستش رو نرم و اروم روی شکمم کشید
و نفس خيلي عميقي بيرون داد
و اروم گفت : الانم داري ميدرخشي..اونقدر که چشمام داره میسوزه عروس من..
و چشماشو بست و پیشونیش رو روی گردنم گذاشت.
يه دفعه اي و سریع از جاش بلند شد و داغون گفت : تنهايي که نمیترسی عزیزدلم؟
با ترس و دلهره گفتم : کجا؟
برگشت زل زد بهم سینه اش تند تند بالا و پایین میرفت.
انگار محوم شده بود و سوالم رو یادش رفت.
سریع سر تکون داد و گفت : فقط چند لحظه..تا لباست رو عوض کنی برمیگردم..
و بهم پشت کرد و سمت راه پله رفت.
بی اختیار گفتم : یعنی تو کمکم نميکني عوضش کنم؟
(。♡part 226♡。)
با شرم لبخند لرزوني زدم اروم تاج و تورم رو از روی سرم برداشت و منو تو اغوشش بلند کرد
و روي تخت خوابوندم نمیخواست جلو بیاد ولي چشماش برقي زد وخمارخودش رو نرم روم کشید و لبام رو بوسید داغ و پر عطش.
ازش مطمئن بودم.میدونستم حرف که میزنه زیرش
نمیزنه خيلي داغ شده بود ولی یه دفعه خودشو عقب کشید و یه
لبخند قشنگ و لرزون بهم زد و خودشو کنارم کشید.
بهش نگاه کردم.
توي چشماش خواهش و نیاز موج میزد اما عقب کشیده
بود.
جونگکوک : میدونی پدرت منو کنار کشید چی گفت؟
زل زدم بهش.
جونگکوک : گفت مبادا یادم بره دخترکش یه بار دیگه عروس شده گفت نکنه واسه..واسه باکره نبودن دخترش اخم و تخم کنم و تلخ بشم..
گفت قلب و روح ادماست که مهمه نه جسمشون..
بغض کردم.
لبخندي زد و ادامه داد : نمیدونست اولین بار خودم روح و قلب و جسم دخترش رو تصاحب کردم و...
لبخندش شیرین تر شد و گفت : و نمیدونست بايد خيلي
تلاش کنم تا ترس دخترکوچولوش بریزه..
لبمو گاز گرفتم
دستم رو روی صورت مردونه اش گذاشتم.
چشماشو بست و سرش رو سمت دستم خم کرد.
چشماش رو باز کرد
و خودشو جلوتر کشید و دستش رو
نرم و نوازش وار روي صورت و موهام کشید
و اروم وعاشقونه زمزمه کرد : گفتم امشب خيلي زيبا شده بودي؟
خیلی ریز خندیدم و گفتم : نه...نگفته بودي.
خندید و پرعطش پیشونیمو طولاني بوسيد
وبعد لبام رو بوسید و با چشمایی که داشت يك صدا اسمم رو صدا میکرد گفت : عین فرشتهها توي اين لباس سفید میدرخشيدي..
و دستش رو نرم و اروم روی شکمم کشید
و نفس خيلي عميقي بيرون داد
و اروم گفت : الانم داري ميدرخشي..اونقدر که چشمام داره میسوزه عروس من..
و چشماشو بست و پیشونیش رو روی گردنم گذاشت.
يه دفعه اي و سریع از جاش بلند شد و داغون گفت : تنهايي که نمیترسی عزیزدلم؟
با ترس و دلهره گفتم : کجا؟
برگشت زل زد بهم سینه اش تند تند بالا و پایین میرفت.
انگار محوم شده بود و سوالم رو یادش رفت.
سریع سر تکون داد و گفت : فقط چند لحظه..تا لباست رو عوض کنی برمیگردم..
و بهم پشت کرد و سمت راه پله رفت.
بی اختیار گفتم : یعنی تو کمکم نميکني عوضش کنم؟
- ۷۰۳
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط