یک اشک شیرین ارن و لیوای
#یک_اشک_شیرن
پارت 12
همه تو عروسی منتظر پترا بودن.
ناگهان لیوای دست به جیب اومد.خیلی خیلی ریلکس بود و داشت به سمت ارن قدم برمیداشت.
ارن تا لیوایو دید گریه. بدو بدو دوید سمت لیوای. لیوای رو محکم بغل کرد و همزمان یه نفس عمیق کشید و به گریه کردن ادامه داد. تو همین حالت ، لیوای آرام سر ارن را از شانه اش جدا کرد(ولی هنوز همدیگه رو بغل کرده بودن).
لیوای لبخند زد و گفت:"خب دیگه! روز عروسی ما هست! من و تو! بیا یکم برقصیم!"
و هردو یک دست به کمر هم و یک دستشان را در دست هم قرار دادن.
شروع کردن به رقصیدن.
که یهو پدرومادر پترا سریع اومدند و گفتند:"پس دخترمون کو؟"
لیوای آرام دست ارن را ول کرد ولی با آنیکی دستش هنوز کمر ارن را گرفته بود ، چرخید سمت پدر و مادر پترا و گفت:" باید بگم که دخترتون قبل ازدواج با ارن ، با من دوست شد! خب منم باهاش دوست شدم تا ارن رو بتونم پس بگیرم! ولی خب کلا ۱ ماه نشد که به من هم خیانت کرد."
مامان پترا گریه کرد و بابای پترا با خشم گفت:"یعنی......تمام این مدت یه هول رو داشتیم تو خونه بزرگ میکردیم؟؟"
مامان پترا با گریه از یقه لیوای چسبید و گفت:"داری دروغ میگی! معلوم نیست دخترمو کجا بردی چه بلایی سرش اوردی"
لیوای با خون سردی از ارن جدا شد و گوشی اش را از جیبش درآورد و به مامان پترا گفت:"بلایی سرش نیاوردم!(گوشی اش را نشان داد) ایناها! چت هامون!"
مامان پترا با گریه گرفت و خوند
*پیام ها(از وسط)
پترا:"آره عشقم منتظرتمااا! حتما بیا دنبالم روز عروسی!"
لیوای:"میای قرار بزاریم؟"
پترا:"آره معلومه که اره!!
*
مامان پترا پیام هارو پایین تر زد و آخرین پیام هارو خوند.
پیام*
پترا:"ببخشید ولی من یا یه پسر دیگه دوست شدم! ... حالا اگه هم دلت میخواد برو ارنو پس بگیر! چون الان ی تار موی دوست پسرمو به هر دوتاتونم نمیفروشم!"
لیوای:"خدا رو شکر گمشو!"
*مسدود شده*
*
مامان پترا از یقه لیوای چسبید و گفت:"از کجا بدونم این دخترمه؟ شاید اصلا خودتی! دختر من دیوانه وار عاشقش ارن بود! به هیچ عنوان هم تا ۱۹ سالگی درمورد رابطه جنسی چیزی نمیدونست! تازشم تابحال تو عمرش دوست پسری نداشت و فقط الان چون عاشق ارن بود...(یهو لیوای دوباره گوشیشو وسط حرفش نشون داد)عع...عع.....!"
لیوای:"ببین این احیانا شماره دخترتون نیست؟ از جن.دع تون بیخبرید من چیکار کنم؟؟. شماره دختره تو که حفظی دیگه؟"
مامان پترا:"این....این شماره..."
بابای پترا به همسرش نگاه کرد و گفت:بگو عزیزم! شماره پتراست یا نه؟؟؟"
مامان پترا:"این .... آره!"
یهو همه تعجب کردن.
ارن با گریه لیوای رو دوباره بغل کرد و گفت:"هرچی! من..... همینو.... فقط لیوایو میخواستم! دیگه هیچی نمیخوام! دخترتونو وردارید هرجا میخوایید برید! خاله دیگه مزاحم زندگی من نشو! من از اول ، از وقتی که چشمامو باز کردم از پترا متنفر بودم! بخصوصو وقتی ۱۵ سالش بود ، همش از لبم بوس میکرد و دستمو به سینه هاش میزد ، بدتر متنفر شدم!"
باز همه بیشتر تعجب کردن.
.
.
.
.
*اتاق لیوای.
ارت و لیوای هماهن روی تخت افتادن.
ارن به لیوای نگاه کرد و بعد با لبخند لیوای رو بغل کرد و گفت:" امروز خیلی میترسیدم! من.... کم مونده بود جدی جدی با پترا ازدواج کنم!! خیلی حس بدی داشتم!"
لیوای لبخند زد و گفت:"هه! تویی که قبلا از متنفر بودی! دیدی چقدر سخت ازت پا گرفتم؟ الان داشتی بهفکر دوری از من سکته میکردی.!"
ارن خندید و لیوای رو محکم تر بغل کرد و گفت:"خیلی ک..ص...کشی!"
.
.
.
*جان:"سلام ابجی!"
پترا:"برو کنار. سلام!"
جان:"چیشده اینجا چیکار میکنی؟"
پترا:"هوفف.. داستانش طولانیه! برو اونور!"
جان:"آبجی... نکنه دوباره با پسر فرار کردی باز ولت کرده هوم؟"
پترا:"نبابااا این چه حرفیه.(یهو چرخید جلوش رو دید و گفت)هاااا؟؟ این دختره کیهه؟؟ تو توی خونت دختره نگه میداری؟؟؟"
لیندا:"...ها؟...جان...این کیه؟"
جان:" خب لیندا... این ابجیمه! .. آبجی! این دوست دخترم لیندا هست! یجورایی میتونم بگم داداشش اینو کلا داد دست من!(انگشتر هاشونو نشون داد) و تقریبا یجورایی نامزدیم!"
پایان
ادامه دارد
پارت 12
همه تو عروسی منتظر پترا بودن.
ناگهان لیوای دست به جیب اومد.خیلی خیلی ریلکس بود و داشت به سمت ارن قدم برمیداشت.
ارن تا لیوایو دید گریه. بدو بدو دوید سمت لیوای. لیوای رو محکم بغل کرد و همزمان یه نفس عمیق کشید و به گریه کردن ادامه داد. تو همین حالت ، لیوای آرام سر ارن را از شانه اش جدا کرد(ولی هنوز همدیگه رو بغل کرده بودن).
لیوای لبخند زد و گفت:"خب دیگه! روز عروسی ما هست! من و تو! بیا یکم برقصیم!"
و هردو یک دست به کمر هم و یک دستشان را در دست هم قرار دادن.
شروع کردن به رقصیدن.
که یهو پدرومادر پترا سریع اومدند و گفتند:"پس دخترمون کو؟"
لیوای آرام دست ارن را ول کرد ولی با آنیکی دستش هنوز کمر ارن را گرفته بود ، چرخید سمت پدر و مادر پترا و گفت:" باید بگم که دخترتون قبل ازدواج با ارن ، با من دوست شد! خب منم باهاش دوست شدم تا ارن رو بتونم پس بگیرم! ولی خب کلا ۱ ماه نشد که به من هم خیانت کرد."
مامان پترا گریه کرد و بابای پترا با خشم گفت:"یعنی......تمام این مدت یه هول رو داشتیم تو خونه بزرگ میکردیم؟؟"
مامان پترا با گریه از یقه لیوای چسبید و گفت:"داری دروغ میگی! معلوم نیست دخترمو کجا بردی چه بلایی سرش اوردی"
لیوای با خون سردی از ارن جدا شد و گوشی اش را از جیبش درآورد و به مامان پترا گفت:"بلایی سرش نیاوردم!(گوشی اش را نشان داد) ایناها! چت هامون!"
مامان پترا با گریه گرفت و خوند
*پیام ها(از وسط)
پترا:"آره عشقم منتظرتمااا! حتما بیا دنبالم روز عروسی!"
لیوای:"میای قرار بزاریم؟"
پترا:"آره معلومه که اره!!
*
مامان پترا پیام هارو پایین تر زد و آخرین پیام هارو خوند.
پیام*
پترا:"ببخشید ولی من یا یه پسر دیگه دوست شدم! ... حالا اگه هم دلت میخواد برو ارنو پس بگیر! چون الان ی تار موی دوست پسرمو به هر دوتاتونم نمیفروشم!"
لیوای:"خدا رو شکر گمشو!"
*مسدود شده*
*
مامان پترا از یقه لیوای چسبید و گفت:"از کجا بدونم این دخترمه؟ شاید اصلا خودتی! دختر من دیوانه وار عاشقش ارن بود! به هیچ عنوان هم تا ۱۹ سالگی درمورد رابطه جنسی چیزی نمیدونست! تازشم تابحال تو عمرش دوست پسری نداشت و فقط الان چون عاشق ارن بود...(یهو لیوای دوباره گوشیشو وسط حرفش نشون داد)عع...عع.....!"
لیوای:"ببین این احیانا شماره دخترتون نیست؟ از جن.دع تون بیخبرید من چیکار کنم؟؟. شماره دختره تو که حفظی دیگه؟"
مامان پترا:"این....این شماره..."
بابای پترا به همسرش نگاه کرد و گفت:بگو عزیزم! شماره پتراست یا نه؟؟؟"
مامان پترا:"این .... آره!"
یهو همه تعجب کردن.
ارن با گریه لیوای رو دوباره بغل کرد و گفت:"هرچی! من..... همینو.... فقط لیوایو میخواستم! دیگه هیچی نمیخوام! دخترتونو وردارید هرجا میخوایید برید! خاله دیگه مزاحم زندگی من نشو! من از اول ، از وقتی که چشمامو باز کردم از پترا متنفر بودم! بخصوصو وقتی ۱۵ سالش بود ، همش از لبم بوس میکرد و دستمو به سینه هاش میزد ، بدتر متنفر شدم!"
باز همه بیشتر تعجب کردن.
.
.
.
.
*اتاق لیوای.
ارت و لیوای هماهن روی تخت افتادن.
ارن به لیوای نگاه کرد و بعد با لبخند لیوای رو بغل کرد و گفت:" امروز خیلی میترسیدم! من.... کم مونده بود جدی جدی با پترا ازدواج کنم!! خیلی حس بدی داشتم!"
لیوای لبخند زد و گفت:"هه! تویی که قبلا از متنفر بودی! دیدی چقدر سخت ازت پا گرفتم؟ الان داشتی بهفکر دوری از من سکته میکردی.!"
ارن خندید و لیوای رو محکم تر بغل کرد و گفت:"خیلی ک..ص...کشی!"
.
.
.
*جان:"سلام ابجی!"
پترا:"برو کنار. سلام!"
جان:"چیشده اینجا چیکار میکنی؟"
پترا:"هوفف.. داستانش طولانیه! برو اونور!"
جان:"آبجی... نکنه دوباره با پسر فرار کردی باز ولت کرده هوم؟"
پترا:"نبابااا این چه حرفیه.(یهو چرخید جلوش رو دید و گفت)هاااا؟؟ این دختره کیهه؟؟ تو توی خونت دختره نگه میداری؟؟؟"
لیندا:"...ها؟...جان...این کیه؟"
جان:" خب لیندا... این ابجیمه! .. آبجی! این دوست دخترم لیندا هست! یجورایی میتونم بگم داداشش اینو کلا داد دست من!(انگشتر هاشونو نشون داد) و تقریبا یجورایی نامزدیم!"
پایان
ادامه دارد
- ۷.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط