شب(۲شب)
شب(۲شب)
ویو ج
رفتم بیمارستان
رفتم سمت اتاق ات
ویو ات
تق تق در خورد
ات: پرستار تویی
جیمین اومد تو
ات: جیمین؟!
ج:....اومدم ببینم حالت چطوره
ات: حالم؟
ج: اره چیز عجیبه
ات: یه سوال دارم ازت
ج:...بپرس
ات:...تو...واقعا از من بدت میاد؟
ج: نیومدم اینجا به این سوالا جواب بدم
ات: چرا مثل غریبه ها با من رفتار میکنی؟
ج:تمومش کن
ات: میدونی وقتی آدم حسابم نمیکنی چقدر دلم میشکنه
ج:.ات به نفعته تمومش کنی
ات:میدونی چرا این بیماری لعنتی رو گرفتم
ج:...
ات: همش بخاطر توعه.....
ج:بخاطر من؟
ات:....همیشه ازم متنفر بودی
ج: اره همیشه ازت متنفر بودم ولی من هیچ وقت نمی خواستم
اریتمی قلبی بگیری
ات: دروغ میگی .حتما از اینکه این بیماری رو دارم خوشحالی
ج: ات تمومش کن ما توی بیمارستانیم دوست ندارم صدامو بلند کنم
ات: ....
جیمین کلاهشو گذاشت روی سرش و گفت شاید نیام بیمارستان
هر چی میخوای بگی بگو
ات: برام کتاب بیار ......اگه میشه
ج:میگم بادیگاردا بیارن
(یک هفته بعد )
ویو ات
خوابیده بودم که یه دفعه یکی یچیزی گذاشت روی صورتم
ات:ولم کن.....کمک
فرد: خفه شو عوضی
ات:ولم کن
بادیگارد اومد داخل و فرد رو ازم دور کرد
ب: حراست
ات: ترسیده بودم
پرستار دید حالم بده دکتر رو صدا کرد
دکتر: اروم نفس بکش نفس عمیق
بادیگارد با جیمین حرف زد ماجرا رو گفت جیمین اومد
ج:ات..
ات: دا.داشت خفم میکرد.....اون....اون داشت خف..خفم میکرد
جیمین دید ات ترسیده بغلش کرد
ات: اون داشت خف..خفم میکرد
ج:باشه باشه اروم باش
ات: اون داشت .....
جیمین صورت ات رو با دستاش میگیره میگه:باشه باشه تموم شد
جیمین به دکتر و بقیه گف:برید بیرون میخوام تنها باشیم
همه رفتن
ج:ات اروم باش دیگه تموم شد هیسسس
ات: نمیخوام اینجا باشم لطفا نمیخوام (تکرار میکرد)
ج:باشه باشه میبرمت یه بیمارستان دیگه
ات:نه بیمارستان نمیرم اگه بازم بیاد چی..؟
ج:باشه یکم دراز بکش استراحت کن
پرستار اومد با دکتر ارامبخش زدن
جیمین رفت پیش بادیگارد
ب:اقای جیمین من واقعا معذرت میخوام
ج: یکی اومده اینجا بعد رفته توی اتاق داشت ات رو خفه میکرد
تو کجا بودی ؟
ب:من معذرت
ج:معذرت خواهی تو به چه درد من میخوره
ب:...
ویو ج
رفتم بیمارستان
رفتم سمت اتاق ات
ویو ات
تق تق در خورد
ات: پرستار تویی
جیمین اومد تو
ات: جیمین؟!
ج:....اومدم ببینم حالت چطوره
ات: حالم؟
ج: اره چیز عجیبه
ات: یه سوال دارم ازت
ج:...بپرس
ات:...تو...واقعا از من بدت میاد؟
ج: نیومدم اینجا به این سوالا جواب بدم
ات: چرا مثل غریبه ها با من رفتار میکنی؟
ج:تمومش کن
ات: میدونی وقتی آدم حسابم نمیکنی چقدر دلم میشکنه
ج:.ات به نفعته تمومش کنی
ات:میدونی چرا این بیماری لعنتی رو گرفتم
ج:...
ات: همش بخاطر توعه.....
ج:بخاطر من؟
ات:....همیشه ازم متنفر بودی
ج: اره همیشه ازت متنفر بودم ولی من هیچ وقت نمی خواستم
اریتمی قلبی بگیری
ات: دروغ میگی .حتما از اینکه این بیماری رو دارم خوشحالی
ج: ات تمومش کن ما توی بیمارستانیم دوست ندارم صدامو بلند کنم
ات: ....
جیمین کلاهشو گذاشت روی سرش و گفت شاید نیام بیمارستان
هر چی میخوای بگی بگو
ات: برام کتاب بیار ......اگه میشه
ج:میگم بادیگاردا بیارن
(یک هفته بعد )
ویو ات
خوابیده بودم که یه دفعه یکی یچیزی گذاشت روی صورتم
ات:ولم کن.....کمک
فرد: خفه شو عوضی
ات:ولم کن
بادیگارد اومد داخل و فرد رو ازم دور کرد
ب: حراست
ات: ترسیده بودم
پرستار دید حالم بده دکتر رو صدا کرد
دکتر: اروم نفس بکش نفس عمیق
بادیگارد با جیمین حرف زد ماجرا رو گفت جیمین اومد
ج:ات..
ات: دا.داشت خفم میکرد.....اون....اون داشت خف..خفم میکرد
جیمین دید ات ترسیده بغلش کرد
ات: اون داشت خف..خفم میکرد
ج:باشه باشه اروم باش
ات: اون داشت .....
جیمین صورت ات رو با دستاش میگیره میگه:باشه باشه تموم شد
جیمین به دکتر و بقیه گف:برید بیرون میخوام تنها باشیم
همه رفتن
ج:ات اروم باش دیگه تموم شد هیسسس
ات: نمیخوام اینجا باشم لطفا نمیخوام (تکرار میکرد)
ج:باشه باشه میبرمت یه بیمارستان دیگه
ات:نه بیمارستان نمیرم اگه بازم بیاد چی..؟
ج:باشه یکم دراز بکش استراحت کن
پرستار اومد با دکتر ارامبخش زدن
جیمین رفت پیش بادیگارد
ب:اقای جیمین من واقعا معذرت میخوام
ج: یکی اومده اینجا بعد رفته توی اتاق داشت ات رو خفه میکرد
تو کجا بودی ؟
ب:من معذرت
ج:معذرت خواهی تو به چه درد من میخوره
ب:...
- ۳۷.۷k
- ۲۹ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط