{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و...p22

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و...p22
ویو ات
وقتی ماجرا رو از پدر بزرگم شنفتم خیلی ناراحت شدم و نتونستم جلوی خودم و بگیرم و اشکام سرازیر شدن
ات. هق ..هق .. من..چرا..من هق. مگه من.هق گناهی ..هق..کردم ..اخه....

ویو هیونجین
داشتم به دیشب فکر میکردم که با صدای گریه مین دا به خودم اومدم
رفتم سمتش و بقلش کردم
( دوستان ایشون هر کدوم رو یه کاناپه جدا نشستن)

ویو راوی
بعد چند مین ات گریش تموم شد و اشک هاشو پاک کرد و درباره چیز هایی دیگه صحبت کردن بعد که تموم شد رو کرد به پدر بزرگش و لب زد‌
خب بابایی دیگه تقریبا نیمه شبه باید بریم
* کجا ؟
شما هنوز غذا نخوردین
ات .نه بیشتر این بهتون..
* هیس هیس الان میگم غذا رو بیارن اینجا
خب آقای داماد بفرما زنت رو بشون رو صندلی
$ تعجب .. چون فکر نمیاد و پدربزرگ ات اینقدر زود باور کنه
ات. تعجب.. هااا؟ نه پدربزرگ ما ازدواج نکردم رابطه ما فقط قراردادی یه و هیچ چیزی بیگمان نیست
* به هر حال اون داماد منه حرفی هم نباشه
ات......
هیونجین ........
بعد چند مین غذا رو اوردن و شروع به خوردن کردن
ویو سر میز
داشتیم غذا میخوردم که یهو پدربزرگم گفت ..
ببینم ات چرا گردنت کبوده زدنت؟
ات
کبود کو کجا ؟
آها اینجا ( نگاهی با هیونجین چون اون اینم کارت کرده بود)
هیون جین.. * پوزخند
این مال ...مکث.. و در حال فکر کردن..
داشت به این فکر‌میکرد که چی بگه که یهو صدای
تق
تق
تق صدای کفش بود
یه دختر بود با یه لباس فوق العاده زیبا و باز پوشیده بود اومد پایید اومد و رو به پدر بزرگم ورد و‌.فت به امشب مهمون داریم
و.......
خماری
آها راستی من پارت دیشب رو پریشب گ گذاشتید ممنون
دیدگاه ها (۰)

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و.... p21 یه مرد با موهای...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و ...p20 $ حالا پاشو برو ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p17ویو ات داشتم با نگاه...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p15ویو هیونجین اونو با ۱...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط