𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³
ویو: جونگکوک
ماشین جلوی بیمارستان با عجله متوقف شد.
همین که در باز شد، پیاده شدم و بدون اینکه منتظر کسی بمونم، ات رو از داخل ماشین بیرون آوردم.
بدنش بیحال بود و سرش روی شونهم افتاده بود.
محکمتر بغلش کردم.
_ ات...
هیچ جوابی نداد.
با عجله وارد بیمارستان شدم.
چند پرستار همین که منو دیدن، سریع به سمتم اومدن.
پرستار:
برانکارد بیارید!
چند ثانیه بعد، برانکارد رو آوردن.
آروم ات رو از بغلم روی برانکارد گذاشتم.
قبل از اینکه پرستارها حرکت کنن، برای چند لحظه دستش رو گرفتم.
_ طاقت بیار...
پرستارها برانکارد رو به سمت بخش اورژانس بردن.
من هم پشت سرشون راه افتادم.
همین که به در اتاق رسیدیم، یکی از پرستارها جلوی من ایستاد.
پرستار:
آقا، شما نمیتونید وارد بشید.
اخم کردم.
_ من شوهرشم.
پرستار:
میدونم، ولی پزشک باید اول وضعیتش رو بررسی کنه. لطفاً بیرون منتظر بمونید.
نگاهم از پرستار رد شد و روی ات افتاد.
برانکارد وارد اتاق شد.
در بسته شد.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
دستم هنوز مشت بود.
سهاون کنارم ایستاده بود، اما چیزی نمیگفت.
زمان به کندی میگذشت.
هر چند دقیقه یک بار نگاهم به در اتاق میافتاد.
بالاخره در باز شد.
دکتر از اتاق بیرون اومد.
سریع به سمتش رفتم.
_ حالش چطوره؟
دکتر:
نگران نباشید. وضعیتش فعلاً پایدار شده، اما بدنش بهشدت ضعیفه و نیاز به مراقبت و استراحت داره.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
_ چیز جدیای نیست؟
دکتر:
فعلاً مورد خطرناکی که نیاز به اقدام فوری داشته باشه نمیبینیم، ولی باید تحت نظر بمونه.
سرم رو تکون دادم.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد پرسیدم:
_ میتونم ببینمش؟
دکتر:
بله. فقط آروم باشید و بذارید استراحت کنه.
_ حتماً.
دکتر کنار رفت.
من وارد اتاق شدم.
ات روی تخت خوابیده بود.
سرم رو پایین انداختم و چند قدم به سمتش رفتم.
کنار تخت ایستادم.
صورتش هنوز خسته و رنگپریده بود.
آروم صداش زدم:
_ ات...
چشمهاش بسته بود.
صندلی کنار تخت رو کشیدم و نشستم.
دستم رو روی لبهی تخت گذاشتم.
_ من اینجام.
چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
همون موقع صدای سهاون از پشت در اومد.
سهاون:
قربان...
برگشتم.
_ چی شده؟
سهاون:
ویکتور رو پیدا کردیم.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
نگاهم دوباره رفت سمت ات.
_ کجاست؟
سهاون:
افرادمون پیداش کردن. زندهست، ولی حالش خوب نیست. پزشک هم همراهشه.
فکم رو محکم کردم.
_ ببرینش خونهی خودش.
سهاون:
چشم، قربان.
سهاون از اتاق خارج شد.
دوباره کنار ات نشستم.
چند ثانیه بعد، انگشتهای ات کمی تکون خورد.
چشمهام روی صورتش ثابت موند.
آروم چشمهاش رو باز کرد.
چشم هاش تار بود.
چند لحظه طول کشید تا منو بشناسه.
+ جونگکوک...؟
آروم جواب دادم:
_ اینجام.
چشمهاش پر از اشک شد.
+ بابام...
دستش رو آروم گرفتم.
_ پیداش کردیم.
چشمهاش لرزید.
+ واقعاً؟
_ آره. زندهست.
اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
+ میخوام ببینمش...
نگاهش کردم.
_ وقتی حالت بهتر شد، میبینیش.
چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
+ فکر کردم... دیگه هیچوقت پیدام نمیکنی.
نگاهم روی صورتش موند.
_ من پیدات میکنم.
مکث کردم.
_ هر جا که باشی.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³
ویو: جونگکوک
ماشین جلوی بیمارستان با عجله متوقف شد.
همین که در باز شد، پیاده شدم و بدون اینکه منتظر کسی بمونم، ات رو از داخل ماشین بیرون آوردم.
بدنش بیحال بود و سرش روی شونهم افتاده بود.
محکمتر بغلش کردم.
_ ات...
هیچ جوابی نداد.
با عجله وارد بیمارستان شدم.
چند پرستار همین که منو دیدن، سریع به سمتم اومدن.
پرستار:
برانکارد بیارید!
چند ثانیه بعد، برانکارد رو آوردن.
آروم ات رو از بغلم روی برانکارد گذاشتم.
قبل از اینکه پرستارها حرکت کنن، برای چند لحظه دستش رو گرفتم.
_ طاقت بیار...
پرستارها برانکارد رو به سمت بخش اورژانس بردن.
من هم پشت سرشون راه افتادم.
همین که به در اتاق رسیدیم، یکی از پرستارها جلوی من ایستاد.
پرستار:
آقا، شما نمیتونید وارد بشید.
اخم کردم.
_ من شوهرشم.
پرستار:
میدونم، ولی پزشک باید اول وضعیتش رو بررسی کنه. لطفاً بیرون منتظر بمونید.
نگاهم از پرستار رد شد و روی ات افتاد.
برانکارد وارد اتاق شد.
در بسته شد.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
دستم هنوز مشت بود.
سهاون کنارم ایستاده بود، اما چیزی نمیگفت.
زمان به کندی میگذشت.
هر چند دقیقه یک بار نگاهم به در اتاق میافتاد.
بالاخره در باز شد.
دکتر از اتاق بیرون اومد.
سریع به سمتش رفتم.
_ حالش چطوره؟
دکتر:
نگران نباشید. وضعیتش فعلاً پایدار شده، اما بدنش بهشدت ضعیفه و نیاز به مراقبت و استراحت داره.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
_ چیز جدیای نیست؟
دکتر:
فعلاً مورد خطرناکی که نیاز به اقدام فوری داشته باشه نمیبینیم، ولی باید تحت نظر بمونه.
سرم رو تکون دادم.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد پرسیدم:
_ میتونم ببینمش؟
دکتر:
بله. فقط آروم باشید و بذارید استراحت کنه.
_ حتماً.
دکتر کنار رفت.
من وارد اتاق شدم.
ات روی تخت خوابیده بود.
سرم رو پایین انداختم و چند قدم به سمتش رفتم.
کنار تخت ایستادم.
صورتش هنوز خسته و رنگپریده بود.
آروم صداش زدم:
_ ات...
چشمهاش بسته بود.
صندلی کنار تخت رو کشیدم و نشستم.
دستم رو روی لبهی تخت گذاشتم.
_ من اینجام.
چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
همون موقع صدای سهاون از پشت در اومد.
سهاون:
قربان...
برگشتم.
_ چی شده؟
سهاون:
ویکتور رو پیدا کردیم.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
نگاهم دوباره رفت سمت ات.
_ کجاست؟
سهاون:
افرادمون پیداش کردن. زندهست، ولی حالش خوب نیست. پزشک هم همراهشه.
فکم رو محکم کردم.
_ ببرینش خونهی خودش.
سهاون:
چشم، قربان.
سهاون از اتاق خارج شد.
دوباره کنار ات نشستم.
چند ثانیه بعد، انگشتهای ات کمی تکون خورد.
چشمهام روی صورتش ثابت موند.
آروم چشمهاش رو باز کرد.
چشم هاش تار بود.
چند لحظه طول کشید تا منو بشناسه.
+ جونگکوک...؟
آروم جواب دادم:
_ اینجام.
چشمهاش پر از اشک شد.
+ بابام...
دستش رو آروم گرفتم.
_ پیداش کردیم.
چشمهاش لرزید.
+ واقعاً؟
_ آره. زندهست.
اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
+ میخوام ببینمش...
نگاهش کردم.
_ وقتی حالت بهتر شد، میبینیش.
چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
+ فکر کردم... دیگه هیچوقت پیدام نمیکنی.
نگاهم روی صورتش موند.
_ من پیدات میکنم.
مکث کردم.
_ هر جا که باشی.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۷۲۲
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط