سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۵۴
مکثی کرد و گفت:
ـ با اتفاق امروز و حضور ناگهانی فیتال؛ به نظر میرسه مهلت حضور شما در این دنیا داره به اتمام میرسه. شاید کمتر از دو سال اما من نمیخوام ریسک ،کنید برای همین از امروز تا یک سال دیگه باید آموزش آلفرد تموم شده باشه و بعد از اون من به دیدن شما میام
با تعجب پرسیدم :
- به دیدن ما؟
او با متانت و آرامشی در خور مقامش گفت:
ـ فکر کنم فراموش کردی که هنوز برای این مقام تأیید نشدی هر چند من برای کاری دیگه پیش شما خواهم آمد.
با به یاد آوردن خاطرات ،گذشته موجی از نگرانی و اضطراب من را فرا گرفت کم کم داشتم فراموش میکردم که هنوز به خاطر کار چند سال پیشم تنبیه نشده بودم زمانیکه چهره خشایار درون آتش ناپدید شد تا مدتی
در سکوت به آنچه که او گفته بود میاندیشیدم نمیدانستم که او چکاری ممکن بود با ما داشته باشد. پدربزرگم هم حرفی نمیزد اما از نگاهش مشخص بود که او میدانست قضیه از چه قرار است. در مدت این چند سال من تغییرات زیادی کرده بودم. بعد از بدست آوردن کنترل قدرتم من با جهشی در یادگیری مواجه شده بودم به سرعت یاد میگرفتم و به راحتی قادر به اجرای هر طلسمی بودم و کمتر طلسمی در کتابها وجود داشت که برای اجرای آن نیاز به تمرین زیاد پیدا می کردم. پیوند بین من و پدربزرگم روز به روز قوی تر میشد؛ اما همیشه مانعی بین ما وجود داشت میدانستم که سرانجام روزی فرا خواهد رسید که دیگر او را نخواهم دید و او برای همیشه از این دنیایی که نام مردگان را با خود یدک میکشید خواهد رفت. برای همین همیشه نهایت تلاشم را میکردم تا با پیشرفت خودم به پدربزرگ ثابت کنم که من ارزش این همه محبت و فداکاری او را دارم شاید اوایل طلسمی به من یاد نمیداد اما زمانیکه کتابها به پایان رسیدند، او شروع به آموزش طلسمهای اختراعی و اصول اولیه اختراع جادو به من کرده بود.
هر روز تمرین میکردیم و هر روز من این احساس را پیدا میکردم که از روز قبل قوی تر شده ام و به مراتب دانشم در زمینه های مختلف بیشتر میشد اشتیاق من برای یادگیری جادوهای مختلف به حدی بود که در سال سوم حضورم در این ،بعد پدر بزرگ را مجبور کردم تا به من جادوهای بیشتری یاد دهد. جادوهایی در زمینه های مختلف احساس میکردم که هر چقدر یاد میگرفتم باز هم کم است میلی سیری ناپذیر در من بیدار شده بود و کنجکاوی من در مورد جادوهای مختلف به حدی رسیده بود که در بعضی موارد پدربزرگم مانع از کنکاش من در بعضی مسائل میشد.
گاهی اوقات هم پدربزرگ از گذشته برایم حرف میزد به خصوص درباره مادربزرگم و اینکه او چه کسی بوده است. او جانشین مهراد در دنیای اجنه بود؛ اما به عنوان یک شاهزاده این سمت را نادیده گرفته به درخواست پدربزرگم برای ازدواج جواب مثبت داده بود همه این مسائل قبل از رسیدن مهراد به سمت سفیری بود. او میخواست خواهرش بعد از او به عنوان ملکه دنیای اجنه بر جنها حکمرانی کند اما نمیدانم در کجا و به چه صورت پدربزرگ او را دیده بود حتی نمیدانستم چطوری عاشق هم شده بودند شایدم همه اینها از نقشه های
خشایار برای ازدواج بین نژادهای مختلف بود اما این را فهمیده بودم که عشق میان پدربزرگ و مادربزرگم
همچون شعله ای از آتش بود که سبب برافروخته شدن آتش جنگ میان دنیای اجنه و کاهنین شده بود.
این اتفاق مانند رمانهای عاشقانه ای بود که هر از گاهی آنها را خوانده بودم داستانهایی که عشق و نفرت را در کنار هم قرار داده بودند و معنای دیگری را به این دو واژه بخشیده در آخر سرنوشتی نامعلوم را برای نقشهای اصلی رقم زده بودند.
ترس از همین نفرت یکی از اصلی ترین دلایلی بود که پدر بزرگ من و مادرم را از دنیای کاهنین خارج کرده بود. او از این میترسید که مبادا مهراد به ما آسیبی بزند. او از دشمنانش نمیترسید، بلکه از قسمی که مهراد برای نابودی خاندان ما یاد کرده بود میترسید او میدانست که مهراد آرام نخواهد نشست. به همین دلیل قدرت جادویی من را گرفت و کاری کرد تا کاهنین به فکر گرفتن قدرت دیگر بچه ها بیافتند. او آنها را با کمک یکی از دوستان ،پدرم فریب داده بود با اینکه هرگز نامی از او نبرده بود اما میدانستم او رابطه نزدیکی با پدربزرگم داشته است هیچ وقت تصور نمیکردم که تمام این کارها نقشه ای از طرف پدربزرگم بوده باشد. همیشه تصور میکردم که کاهنین با گرفتن قدرت جادویی ما ظلم بزرگی را مرتکب شده بودند. اما در این زمان به این میاندیشیدم که پدربزرگم به خاطر من در حق دیگر بچه ها ظلم کرده بود. او از نفرت کاهنین نسبت به دورگه ها استفاده کرده بود و تمام کارها را طبق خواسته اش پیش برده بود. اگر چه مرگ او تنها به خاطر خیانت کاهنین و نقشه شوم آنها رقم خورده بود.
مکثی کرد و گفت:
ـ با اتفاق امروز و حضور ناگهانی فیتال؛ به نظر میرسه مهلت حضور شما در این دنیا داره به اتمام میرسه. شاید کمتر از دو سال اما من نمیخوام ریسک ،کنید برای همین از امروز تا یک سال دیگه باید آموزش آلفرد تموم شده باشه و بعد از اون من به دیدن شما میام
با تعجب پرسیدم :
- به دیدن ما؟
او با متانت و آرامشی در خور مقامش گفت:
ـ فکر کنم فراموش کردی که هنوز برای این مقام تأیید نشدی هر چند من برای کاری دیگه پیش شما خواهم آمد.
با به یاد آوردن خاطرات ،گذشته موجی از نگرانی و اضطراب من را فرا گرفت کم کم داشتم فراموش میکردم که هنوز به خاطر کار چند سال پیشم تنبیه نشده بودم زمانیکه چهره خشایار درون آتش ناپدید شد تا مدتی
در سکوت به آنچه که او گفته بود میاندیشیدم نمیدانستم که او چکاری ممکن بود با ما داشته باشد. پدربزرگم هم حرفی نمیزد اما از نگاهش مشخص بود که او میدانست قضیه از چه قرار است. در مدت این چند سال من تغییرات زیادی کرده بودم. بعد از بدست آوردن کنترل قدرتم من با جهشی در یادگیری مواجه شده بودم به سرعت یاد میگرفتم و به راحتی قادر به اجرای هر طلسمی بودم و کمتر طلسمی در کتابها وجود داشت که برای اجرای آن نیاز به تمرین زیاد پیدا می کردم. پیوند بین من و پدربزرگم روز به روز قوی تر میشد؛ اما همیشه مانعی بین ما وجود داشت میدانستم که سرانجام روزی فرا خواهد رسید که دیگر او را نخواهم دید و او برای همیشه از این دنیایی که نام مردگان را با خود یدک میکشید خواهد رفت. برای همین همیشه نهایت تلاشم را میکردم تا با پیشرفت خودم به پدربزرگ ثابت کنم که من ارزش این همه محبت و فداکاری او را دارم شاید اوایل طلسمی به من یاد نمیداد اما زمانیکه کتابها به پایان رسیدند، او شروع به آموزش طلسمهای اختراعی و اصول اولیه اختراع جادو به من کرده بود.
هر روز تمرین میکردیم و هر روز من این احساس را پیدا میکردم که از روز قبل قوی تر شده ام و به مراتب دانشم در زمینه های مختلف بیشتر میشد اشتیاق من برای یادگیری جادوهای مختلف به حدی بود که در سال سوم حضورم در این ،بعد پدر بزرگ را مجبور کردم تا به من جادوهای بیشتری یاد دهد. جادوهایی در زمینه های مختلف احساس میکردم که هر چقدر یاد میگرفتم باز هم کم است میلی سیری ناپذیر در من بیدار شده بود و کنجکاوی من در مورد جادوهای مختلف به حدی رسیده بود که در بعضی موارد پدربزرگم مانع از کنکاش من در بعضی مسائل میشد.
گاهی اوقات هم پدربزرگ از گذشته برایم حرف میزد به خصوص درباره مادربزرگم و اینکه او چه کسی بوده است. او جانشین مهراد در دنیای اجنه بود؛ اما به عنوان یک شاهزاده این سمت را نادیده گرفته به درخواست پدربزرگم برای ازدواج جواب مثبت داده بود همه این مسائل قبل از رسیدن مهراد به سمت سفیری بود. او میخواست خواهرش بعد از او به عنوان ملکه دنیای اجنه بر جنها حکمرانی کند اما نمیدانم در کجا و به چه صورت پدربزرگ او را دیده بود حتی نمیدانستم چطوری عاشق هم شده بودند شایدم همه اینها از نقشه های
خشایار برای ازدواج بین نژادهای مختلف بود اما این را فهمیده بودم که عشق میان پدربزرگ و مادربزرگم
همچون شعله ای از آتش بود که سبب برافروخته شدن آتش جنگ میان دنیای اجنه و کاهنین شده بود.
این اتفاق مانند رمانهای عاشقانه ای بود که هر از گاهی آنها را خوانده بودم داستانهایی که عشق و نفرت را در کنار هم قرار داده بودند و معنای دیگری را به این دو واژه بخشیده در آخر سرنوشتی نامعلوم را برای نقشهای اصلی رقم زده بودند.
ترس از همین نفرت یکی از اصلی ترین دلایلی بود که پدر بزرگ من و مادرم را از دنیای کاهنین خارج کرده بود. او از این میترسید که مبادا مهراد به ما آسیبی بزند. او از دشمنانش نمیترسید، بلکه از قسمی که مهراد برای نابودی خاندان ما یاد کرده بود میترسید او میدانست که مهراد آرام نخواهد نشست. به همین دلیل قدرت جادویی من را گرفت و کاری کرد تا کاهنین به فکر گرفتن قدرت دیگر بچه ها بیافتند. او آنها را با کمک یکی از دوستان ،پدرم فریب داده بود با اینکه هرگز نامی از او نبرده بود اما میدانستم او رابطه نزدیکی با پدربزرگم داشته است هیچ وقت تصور نمیکردم که تمام این کارها نقشه ای از طرف پدربزرگم بوده باشد. همیشه تصور میکردم که کاهنین با گرفتن قدرت جادویی ما ظلم بزرگی را مرتکب شده بودند. اما در این زمان به این میاندیشیدم که پدربزرگم به خاطر من در حق دیگر بچه ها ظلم کرده بود. او از نفرت کاهنین نسبت به دورگه ها استفاده کرده بود و تمام کارها را طبق خواسته اش پیش برده بود. اگر چه مرگ او تنها به خاطر خیانت کاهنین و نقشه شوم آنها رقم خورده بود.
- ۲.۷k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط