سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارا ۱۹

*مروادید*

چند ساعت بعد .

داداشی .
لپش رو گرفتم کشیدم بعد خندیدم بلند خیلی بلند .
داداشی هم خندید .
بیشتر بهش چسبیدم .
ولی داداشی یه جا دیگه نگا کرد .
ناراحت شدم...
چشام بارون اومد.


*رضا*

بعد اون اتفاق اصلا روم نشد دیگه تو چشم های ملکه و پادشاه نگاه کنم .
با اینکه زیاد هم رو می‌دیدیم ولی هنوزم مقامشون از من خیلی بالاتر بود و باید احترام می‌گذاشتم...
بعدی که نشستم مروارید از بغل سانیار در آورد اومد رو پای من نشست ...
یکم دقت کردم دیدم یه تیشرت سفید فقط تنشه ... که عجیب خط خطی شده ...
نگاهی با سانیار انداختم که با خنده نگاهش رو گرفت .
تازه متوجه شدم مردک لباس تنش نیس! خواهر من اینطوری تو بغلش بود ؟ از ... از کی تاحالا سانیار اینقدر بی پروا شده ؟ مرتیکه هول عمرا اگه بزارم دیگه نوک انگشت ابجیم رو لمس کنی !

مروارید هی باهام ور میرفت یا لپم رو می‌کشید یا نیشگون می‌گرفت منم ناچار میخندیدم .
کم کم داشت خوابم می‌گرفت ...
نگاه به ساعت کردم ۱۱ شب بود!

یهو چشمم به در سالن افتاد . یه سایه ای پشت در نیمه باز بود ...
نیم نگاهی به سانیار انداختم که اونم متوجه شد و در جا با خنده گفت : آبجی بیا اونجا چی کار میکنی

ابجی؟
همون موقع یه دختر خانم با چهره به شدن زیبا و لباس سلطنتی پر زرق و برق با خجالت وارد شد .
زیر لب گفت : ببخشید ... من...
سانیار : بیا رویا برا چی عذر خواهی میکنی
حالا که کمی دقت کردم یادم اومد که سانیار یه خواهر داشت به اسم رویا عکسش رو نشونمون داده بود .
اولین بار بود میدیدمش البته به این نزدیکی.
کمی نزدیک مبل من اومد و دامن بلند پف پفی رو بالا گرفت و خم شد و ادای احترام کرد که کرک و پرم ریخت !
دستپاچه خواستم بلند شم که همون موقع صدای گریه مروارید اومد .
شوکه پایین رو نگاه کردم دیدم مروارید سرش رو سینه ام هست و گریه میکنه .
نمی خواستم بی احترامی به خانواده سلطنتی کنم برا همین نگاهی پر سوال به ملکه و پادشاه و البته پرنسس رویا انداختم که لبخند مهربونی تحویلم دادن و منم به مروارید رسیدم .
گفتم : آبجی قوربونت برم چی شده ؟
مروارید میون هق هق هاش گفت : من ... هق ...نگاه ... نمی کنی...
سانیار خندون گفت : چه لوسی تو بچه
نگاه تیزی بهش انداختم مرتیکه از کی تاحالا با دختر ها اینطور حرف میزنه .
نه همین یه روز که مروارید پیشش بوده باهاش صمیمی شده من یه ثانیه دیگه نمیزارم نگاهش هم کنه
برگشتم به مروارید و گفتم : قوربونت برم من نگات میکنم که نگاه کن ... چشم من فقط تو فسقلی رو میبینه... باشه ؟
بعد کف دستم رو بالا آوردم به نشانه صلح که انگاری قبول کرد چون کف دستم رو بوسید و اشکاش رو پاک کرد و گفت : داداشی دوست دالم

دلم ضعف رفت آخه چطور امروز رو بدون مروارید گذرونده بودم ؟
با همون دستم سرش رو نوازش کردم و گفتم : قوربونت برم چقدر احساساتی شدی منم دوست دارم

با صدای پرنسس رویا سرم رو بالا آوردم و دیدم از اول تا آخر همونجا وایساده و نرفته بشینه
: معلومه خیلی با هم صمیمی هستین جناب

امان از این سلطنتی ها و قوانینشون آخه جناببببببب؟!

ببخشید دیر گذاشتم کلا یادم رفت😂😂
دیدگاه ها (۸)

چند پارتی (درخواستی)

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_22 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄حس ...

dark life = 33

زیبای کوچک فریبکار

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۷ مروارید فرار نکرد حتی گوشش رو بی...

پات ۱۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط