دشمن عزیز من پارت یک
{پارت اول دشمن عزیز من}
ویو نویسنده
هوا بارانی بود نم نم باران روی صورت کایلا مینشست کایلا با خوشحالی دور خودش میچرخید و خوشحالی میکرد درحالی که چمدانش یک جا افتاده بود بعضی ها که آن را میدیدند در دل میخندید و بعضی با تعجب نگاه میکردند همان موقع صدای زنگ گوشی کایلا اومد و دیدار او و دوستش برای اولی بار شکل گرفت
•ویو کایلا•
+انیوهاسیو خانومییییی
(علامت جیها*)
*سلام خنگولکمم کجایی
+الان دقیقا وسط سعولم میخوام یه صدایی رو نشونت بدممم میتونی بشنویششش
*ااااااا...الان فقط صدای ترافیک و بوق ماشین میاد
+آره این یعنی رسماً اومدم کره جنوبی هوهوهو
*خب دختر جون به این آدرسی که میگم بیا زود باشششش خیلی ذوق ذوقیم
+منم همینطور الان میاممممم
*بوص بوص زود بیا
+چشم جناب سروان
/ویو کایلا /
تقریبا بیست دقیقه بعد رسیدم به همون آدرس برای جیها ایمیل فرستادم که رسیدم صدای بدو بدو از پشتم شنیدم برگشتم با دیدن جیها میدویدیم تا رسیدن توی بغلش دوتامون خیس خیس شده بودیم ولی همین کافی بود که به هم برسیم
*هی دختر چه خوشگل شدی فکر کردم همون قدر زشت میمونی
+خداتم شکر کن که الان خوشگل شدم تو همون گاوی که بودی هستی
*هیییی مگر دستم بهت نرسههه
+نگران نباش نمیرسهههه
و دوتامون کلی خندیدیم و بعدش هم رفتیم و رسیدیم به خونه جیها
*میگم راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم
+راحت بگو چه چرتو پرتی میخوای بگی
*هییییییی
+شوخی کردم ببخشید
*خب راستش
+راستش چی
*یه چیزی بود که همش میخواستم بهت بگم ولی نمیتونم بذار فردا میرم یک کافه بهت میگم
+داری نگرانم میکنی هاااا
*ای بابا من که چیزی نگفتم اصن
+خیلی خب باشه
*میکنم از اون دشمن بچیگت چخبر
+هیی هنوزم از ش بدم میاد به هرحال به روزی انتقامجو ازش میگیرم
*ااااا
+خب ولش کن اون اونموقع 22سالش بود و من12 ولی انتقامجو به هرحال میگیرممم
*ههههه باشه دیگه بگیر بخواب خسته ایی
+ببینم چرا اینقدر مظتربی؟؟
*مننن؟نه بابا
+باشه هه
ویو راوی کایلا
هیچ وقت نمیدانست آن دشمن بچگی اش چه کسی هست و قراره اورا اسیر خودش کند
او حتی نمیدانست که همین الان هم در چنگ دشمن کودکی اش هست
خب خوشگلام رمان حمایت کنید پارتیه یکه تا پارت پنجم یا ششم هیچ گونههه شرطی ندارههه ولی حمایت کنیدااا بایییی ولی شاید پارت دو رو هم آپلود کنم
ویو نویسنده
هوا بارانی بود نم نم باران روی صورت کایلا مینشست کایلا با خوشحالی دور خودش میچرخید و خوشحالی میکرد درحالی که چمدانش یک جا افتاده بود بعضی ها که آن را میدیدند در دل میخندید و بعضی با تعجب نگاه میکردند همان موقع صدای زنگ گوشی کایلا اومد و دیدار او و دوستش برای اولی بار شکل گرفت
•ویو کایلا•
+انیوهاسیو خانومییییی
(علامت جیها*)
*سلام خنگولکمم کجایی
+الان دقیقا وسط سعولم میخوام یه صدایی رو نشونت بدممم میتونی بشنویششش
*ااااااا...الان فقط صدای ترافیک و بوق ماشین میاد
+آره این یعنی رسماً اومدم کره جنوبی هوهوهو
*خب دختر جون به این آدرسی که میگم بیا زود باشششش خیلی ذوق ذوقیم
+منم همینطور الان میاممممم
*بوص بوص زود بیا
+چشم جناب سروان
/ویو کایلا /
تقریبا بیست دقیقه بعد رسیدم به همون آدرس برای جیها ایمیل فرستادم که رسیدم صدای بدو بدو از پشتم شنیدم برگشتم با دیدن جیها میدویدیم تا رسیدن توی بغلش دوتامون خیس خیس شده بودیم ولی همین کافی بود که به هم برسیم
*هی دختر چه خوشگل شدی فکر کردم همون قدر زشت میمونی
+خداتم شکر کن که الان خوشگل شدم تو همون گاوی که بودی هستی
*هیییی مگر دستم بهت نرسههه
+نگران نباش نمیرسهههه
و دوتامون کلی خندیدیم و بعدش هم رفتیم و رسیدیم به خونه جیها
*میگم راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم
+راحت بگو چه چرتو پرتی میخوای بگی
*هییییییی
+شوخی کردم ببخشید
*خب راستش
+راستش چی
*یه چیزی بود که همش میخواستم بهت بگم ولی نمیتونم بذار فردا میرم یک کافه بهت میگم
+داری نگرانم میکنی هاااا
*ای بابا من که چیزی نگفتم اصن
+خیلی خب باشه
*میکنم از اون دشمن بچیگت چخبر
+هیی هنوزم از ش بدم میاد به هرحال به روزی انتقامجو ازش میگیرم
*ااااا
+خب ولش کن اون اونموقع 22سالش بود و من12 ولی انتقامجو به هرحال میگیرممم
*ههههه باشه دیگه بگیر بخواب خسته ایی
+ببینم چرا اینقدر مظتربی؟؟
*مننن؟نه بابا
+باشه هه
ویو راوی کایلا
هیچ وقت نمیدانست آن دشمن بچگی اش چه کسی هست و قراره اورا اسیر خودش کند
او حتی نمیدانست که همین الان هم در چنگ دشمن کودکی اش هست
خب خوشگلام رمان حمایت کنید پارتیه یکه تا پارت پنجم یا ششم هیچ گونههه شرطی ندارههه ولی حمایت کنیدااا بایییی ولی شاید پارت دو رو هم آپلود کنم
- ۶.۶k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط