عشق میان ما پارت ۵

صبح شد و نامجون هنوز خواب بود منم تا نامجون بیدار شه صبحانه اماده کردم، وقتی بیدار شد دید من نشستم رو میز و صبحانه هم امادست و رفت دست و صورتشو شست بعد اومد سر میز نشست و باهم صبحانه خوردیم .
بچه های شرکت فکر میکردن من با نامجون میام منم یه نقشه داشتم نامجون کلید یدک خونشو داد به من منم به اون کیلید یدک خونه ی خودمو دادم.
اون رفت بچه هارو رسوند من پیاده رفتم شرکت نامجونم با ماشین خودش بعد یه ربع امد شرکت .
بچه های شرکت گفتن جیسو تو با رییس کیم رابطه این داری
من:اره دارم اون نامزدمه
بچه های شرکت گفتن پس پارک یونسو راست گفت که شما با همین ،همون لحظه نامجون امد دستشو گذاشت رو صورتم و گفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ عزیزم امدی شرکت منم بچه هارو رسوندم دانشگاه من گفتم ممنونم نامجون،ونامجون رفت تو دفتر خودش بچه های شرکت گفتن شما بچه دارین من گفتم ما تازه باهم نامزد کردیم مگه میشه انقدر سریع بچه دار شیم اونم دانشگاهی ،منظور رییس کیم خواهرم و دوست خواهرمه
بچه ها شرکت:اهان
منشی چانسو میاد و میگه:خانم کیم بیاین دفتر رییس کیم
منم میرم تو دفتر نامجون بهش باملایمت میگم توشرکتم منو ول نمی کنی ،عزیزم بزار بریم خونه بعد
نامجون:اخه نمی دونم چطوری حتیٰ برای یه لحظه وقتی پیشمی از خودم دورت نگه دارم باید راهی برای اینکه تو شرکتم پیشم باشی پیدا کنم ، اها فهمیدم
من:چیرو فهمیدی زود باش بگو
نامجون :اول باید یه ربع بیای بغلم و منو ببوسی
من:چی نه نمیخوام بگو دیگه
نامجون:اصلا من قهرم
من:باشه امدم،رفتم بغلش اونم از فرصت استفاده کردو منو محکم بغل کردو بوسم کرد منم اونو بوس کردم وبجای یه ربع نیم ساعت منو نگه داشت ولمم نمی کرد هرچی زور میزدم که از دستش رها شم نمی تو نستم منو حین بوس کردن بلند کرد و منو گذاشت رو مبل و دوباره یه ربع داشت بوسم میکرد بلخره بعد چهل دقیقه ولم کرد
من:خب مثلا قرار بود یه ربع باشه ولی چهل دقیقه شد
نامجون:خب چیکار کنم دست خودم نبود انقدر که بهم حال داد لباتم انگار برای اینکار ساخته شده
من :عه نامجون
نامجون:خب حقیقتو گفتم ،خب حالا بریم سر اصل مطلب من میخوام تو رو منشی خودم کنم
من:چی واقعا یعنی من منشی بشم
نامجون :اره اینطوری همش پیشمی
من :خب اره فکر خوبیه پس من برم به کارم برسم
نامجون دستمو میگیره و دوباره منو بوس میکنه، بعد چند دقیقه اعلام میکنه که من منشی کیم هستم و بعد کار میریم سوار ماشینش میشیم و میریم دنبال بچه ها
__________ادامه دارد................_______
دیدگاه ها (۰)

آره بچه بودم به یک گروه گفتم من بیام بازی گفتن نه ما نمی‌خوا...

رمان :«استاد من»پارت «اخر»(تابع قوانین ویسگون)ویو «ا/ت»با کا...

p3

رمان: رفتار سرد .

اکسپرور

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

امروز پسرا لایو بودننن𓂃 ࣪˖ ִֶָ ➜هوبی🐿: ریش من تقریباً اصلاً ...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕²¹لارا : چه گوهی خوردم آنیا گوه خوردم نمی...

(کشتار مافیا) «پارت 3»سوجین: بزن بریم بازی رو شروع کنیم (درح...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط