امشب به قصه دل من گوش می‌کنی

امشب به قصه دل من گوش می‌کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی...

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش می‌کنی

دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی؟

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی

مِی جوش می‌زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می‌کنی

گر گوش می‌کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می‌کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می‌کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده‌ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می‌کنی
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ایمگر ای شاهد گمراه به راه...

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

اگر باور کنی یا نه تو را در خواب میدیدمدو چشمان قشنگت را شرا...

فراتر از خویش

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریاربه یاد...

جاده بی راهه

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط