خدایی ساعت چهار صبحه
خدایی ساعت چهار صبحه
بهم رحمکنید part 15
تنها کسایی که اونجا موندن کوک و جیمین و تهیونگ بودن شوگا هم دخترارو برد و خودشم رفت
حدودای ساعت پنج بود
و من خواب بودم داشتم کابوس میدیدم ...
تو اون خواب یکی مرده بود ( نترسید ا.ت نیس )
معلوم نبود کی بود ....
داشتم تو خواب گریه میکردم
انگار من بودم یا تهیونگ
و مدام پشت سرهم میگفتم نه نمیخوام بمیرم ...
و گریه میکردم
.
.
.
جیمین رو مبل دراز کشیده بود و کوک خواب بود و تهیونگ داشت از پنجره بیرونو میدید
که من با گریه توخواب
ا.ت : نه نمیخوام
نه....
جیمین و ته برگشتن
و دیدن دارم گریه میکنم اومدن سمتم
جیمین هی میزد بهم
تا بیدار شم
جیمین : یاااااااا
ا.ت : نمیخوام
جیمین : یاااااااااا
من از خواب پریدم و محکم رفتم بغل جیمین
و شروع کردم به گریه کردن و دستام میلرزید ...
ا.ت :م...هق..من...هق.می....میت..هق.میترسم هق ( گریه )
نمی...خوام بمیرم
جیمین : چیزی نیس کابوسه آروم باش !
سریع خوب میشی !
ا.ت : هق....ول....
جیمین : بس دیگ فراموشش کن و بخواب ..
منودراز کرد رو تخت و سرمو نوازش کرد منم کم کم پلکان سنگین شد و خوابم برد ...
تهیونگ نشست پیشم و دستمو گرفت و دست کشید رو سرم ...
ته : اگ اینا بخاطر منه
متاسفم !
.
.
.
تهیونگ : جیمین یه سول درم ..
جیمین : هومم ؟
ته : ا.ت چشه ؟
جیمین : ینی چ چشه؟
ته : نه منظورم اینه چرا از بارون میترسه و انقدرم افسردس...
جیمین : داستانش طولانیه
ته : بگو!
جیمین : اوکی
ببین ا.ت و سوهیوک و یوری و من و هایون و کوک و سوا بهترین دوستای هم بودیم
تهیونگ تعجب کرده
بود....
ته : یوری ؟
سوا کیه ؟
جیمین: خوب بزار دیه
ببین ا.ت مباد تو دبیرستان سه بوم و اونجا خیلی معروف میشه بخاطر قیافه خوشگلش من از بچگی با ا.ت و کوک و سوا دوس بودم
ما باهم رفتیم تو یه مدرسه و از همون موقع که رفتیم ا.ت شد ملکه چون خیلی خوشگل بود ...
ا.ت از همون موقع با سوا صمیمی بود ...
اون کلی معروف بود و همه هر روز دورش بودن ول اون دوس نداشت و تظاهر میکرد دوست داره ..
کلی درخواست قرار بهش میدادن و قبول نمیکرد...
ک یوری و سوهیوک اومدن ( فامیل نیستن )
دوتا دانش آموز انتقالی که جفتشون جذاب بودن ..
همه عاشق یوری شدن و ا.تو فراموش کردن ول ا.ت اصلا واسش مهم نبود ...
یه روز ا.ت بعد از معروف شدن اون از سر میز پاشد و رفت سمت میز یوری ..
همه فک کردن میخواد دعوا کنه ولی خیلی عجیب بود..
بهش گفت بیا باهم دوس شیم و اونم قبول کرد ...
ظهرش با سوا و یوری رفتن دوکبوکی خوردن و خودشونو اشنا کردن تا انقدر صمیمی شدن که اگ یروز همو نمیدیدن دنیا تموم میشد ....
اما یوری بیشتر ا.ت رو دوس داشت و ا.ت بیشتر یوری و سوا بیشتر ا.تو ...
بعد یروز ا.ت میخوره به اون پسره سوهیوک .....
و عاشق هم .....
بهم رحمکنید part 15
تنها کسایی که اونجا موندن کوک و جیمین و تهیونگ بودن شوگا هم دخترارو برد و خودشم رفت
حدودای ساعت پنج بود
و من خواب بودم داشتم کابوس میدیدم ...
تو اون خواب یکی مرده بود ( نترسید ا.ت نیس )
معلوم نبود کی بود ....
داشتم تو خواب گریه میکردم
انگار من بودم یا تهیونگ
و مدام پشت سرهم میگفتم نه نمیخوام بمیرم ...
و گریه میکردم
.
.
.
جیمین رو مبل دراز کشیده بود و کوک خواب بود و تهیونگ داشت از پنجره بیرونو میدید
که من با گریه توخواب
ا.ت : نه نمیخوام
نه....
جیمین و ته برگشتن
و دیدن دارم گریه میکنم اومدن سمتم
جیمین هی میزد بهم
تا بیدار شم
جیمین : یاااااااا
ا.ت : نمیخوام
جیمین : یاااااااااا
من از خواب پریدم و محکم رفتم بغل جیمین
و شروع کردم به گریه کردن و دستام میلرزید ...
ا.ت :م...هق..من...هق.می....میت..هق.میترسم هق ( گریه )
نمی...خوام بمیرم
جیمین : چیزی نیس کابوسه آروم باش !
سریع خوب میشی !
ا.ت : هق....ول....
جیمین : بس دیگ فراموشش کن و بخواب ..
منودراز کرد رو تخت و سرمو نوازش کرد منم کم کم پلکان سنگین شد و خوابم برد ...
تهیونگ نشست پیشم و دستمو گرفت و دست کشید رو سرم ...
ته : اگ اینا بخاطر منه
متاسفم !
.
.
.
تهیونگ : جیمین یه سول درم ..
جیمین : هومم ؟
ته : ا.ت چشه ؟
جیمین : ینی چ چشه؟
ته : نه منظورم اینه چرا از بارون میترسه و انقدرم افسردس...
جیمین : داستانش طولانیه
ته : بگو!
جیمین : اوکی
ببین ا.ت و سوهیوک و یوری و من و هایون و کوک و سوا بهترین دوستای هم بودیم
تهیونگ تعجب کرده
بود....
ته : یوری ؟
سوا کیه ؟
جیمین: خوب بزار دیه
ببین ا.ت مباد تو دبیرستان سه بوم و اونجا خیلی معروف میشه بخاطر قیافه خوشگلش من از بچگی با ا.ت و کوک و سوا دوس بودم
ما باهم رفتیم تو یه مدرسه و از همون موقع که رفتیم ا.ت شد ملکه چون خیلی خوشگل بود ...
ا.ت از همون موقع با سوا صمیمی بود ...
اون کلی معروف بود و همه هر روز دورش بودن ول اون دوس نداشت و تظاهر میکرد دوست داره ..
کلی درخواست قرار بهش میدادن و قبول نمیکرد...
ک یوری و سوهیوک اومدن ( فامیل نیستن )
دوتا دانش آموز انتقالی که جفتشون جذاب بودن ..
همه عاشق یوری شدن و ا.تو فراموش کردن ول ا.ت اصلا واسش مهم نبود ...
یه روز ا.ت بعد از معروف شدن اون از سر میز پاشد و رفت سمت میز یوری ..
همه فک کردن میخواد دعوا کنه ولی خیلی عجیب بود..
بهش گفت بیا باهم دوس شیم و اونم قبول کرد ...
ظهرش با سوا و یوری رفتن دوکبوکی خوردن و خودشونو اشنا کردن تا انقدر صمیمی شدن که اگ یروز همو نمیدیدن دنیا تموم میشد ....
اما یوری بیشتر ا.ت رو دوس داشت و ا.ت بیشتر یوری و سوا بیشتر ا.تو ...
بعد یروز ا.ت میخوره به اون پسره سوهیوک .....
و عاشق هم .....
- ۹.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط