رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۲۳

ویو ات:
یک هفته از اون روز میگذره کوک همش بهم تاکید میکنه که درباره علاقم بهش فکر کنم نمی‌ دونم باید چیکار کنم آیا جواب مثبت بدم یا نه توی این یک هفته اصلا یک کلمه هم باهاش حرف نزدم ولی اون همش باهام حرف میزنه بغلم میکنه و روزی هزار بار معذرت خواهی میکنه فردا بیشتر وقت ندارم بهش جواب بدم ولی به کمک میا نیاز دارم پس به میا زنگ زدم به بیاد خونه چون کوک شرکت بود خیالم جمع بود تو فکر بودم که میا زنگ خونه رو زد سریع به سمت در رفتم و تو اغوشش گرفتم دلم خیلی براش تنگ شده بود اونو به داخل راهنمایی کردم و گفتم رو مبل بشینه تا قهوه بیارم
ویو مکالمه ات و میا:
= ات خوب میخوای چیکار کنی
× نمی دونم هنوز ولی..
= ولی چی..
× شاید عاشقش شده باشم
= واقعا میگی دختر خوب این که عالیه راستش تهیونگ تو این چند وقت میگه جونکوک وقتی میاد شرکت داخل دفترش یک عکسی از تو داره که همیشه کنارشه و کلی عکس دیگه از تو داخل گوشیش داره هر دختریم که بهش نزدیک میشه از اون جلسه بلند میشه و میره بدون جواب به کسی
× تو شک حرفا میا بودم راستش این چند وقت احساس کردم عاشق شدم میخواستم جواب مثبت بهش بدم
× من میا میخوام جواب مثبت بهش بدم
= واقعا این عالیه خوب کی انجام میدی
× فردا کوک مهمونی گرفته دیگه خبر که داری بجز اعضا قراره جونگ سون هم بیاد به همراه خواهرش و فلیکس میخوام یکم با فلیکس حرف بزنم تا کوک حسودی کنه بعدش همه همیرند بیرون و من درخواست مثبتم رو به کوک میگم
= این عالیه

ویو ات:

× اون روز تمام شد به میا گفتم برای نقشه باید چیکار کنه کوک تو اتاق خودش بود و داشت آماده میشد و منم تو اتاق خودم در حال آماده شدن بودم داشتم عطرمم رو میزدم که صدا زنگ خونه اومد سریع از اتاق اومدم بیرون که دیدم جونکوک درو باز کرد سریع رفت سمت در و شروع کردیم به سلام کردند به مهمونا همشون داشتند یکی یکی سلام می‌کردن که یک دختر نچسب اومد سمت جونکوک و پرید بغلش از قبل میدونستم اسمش چیه ( چهی)
چهی : سلام اوپاا
_ سلام چهی ( چهی رو بغل میکنم)
× نمی دونم چرا ولی حرسم گرفت و برگشت سمت من ولی سلام نکرد اعصابم خراب شد ولی نباید چیزی رو خراب کنم از قبل با میا غذا ها و دسر هارو درست کرده بودیم که میا گفت برم شربت هارو ببرم پخش کنم رفتم از اشپز خونه بیرون که چهی بیشور رو دیدم که نزدیک نزدیک به جونکوک نشسته واسه اینکه کفر کوک در بیاد پیش فلیکس رفتم و نشستم و همه داشتند میخندیدند و عالی بود منم با فلیکس همش در حال خنده بودیم همه بجز فلیکس و چهی و برادر چهی میخواستم قضیه رو یه فلیکس بگم واسه همین بهش گفتم بیاد اشپز خونه
× فلیکس میشه یک لحظه بیای
فلیکس: آره حتما ات
_ خودمم میام کاری داری
× نه با فلیکس کار دارم
_ آها
× با فلیکس به اشپز خونه رفتیم و قضیه هارو تعریف کردم که فلیکس یک جوکی گفت که زدم زیر خنده که کوک اومد داخل آشپزخونه.
_ خوب باهم میخندیدند اتفاقی افتاده اره
× وای کوک خیلی دوستت باحاله
_ خیلی فلیکس برو من به ات کمک میکنم
×نه تو برو
_ خودت خواستی
× با فلیکس غذارو گذاشتنم رو میز و به فلیکس گفتم برو که من این چند تا ظرف رو بشورم میام ظرف هارو شستم و به سمت حال رفتم که دیدم چهی رو پای کوک نشسته بغض بدی گلوم رو گرفت بود همه داشتند با تعجب نگامون می‌کردند که جونکوک کمر چهی رو گرفت و به خودش نزدیک تر کرد میخواستم همونجا بزنم زیر گریه که شوگا گفت
شوگا : ات چرا به کوک چیزی نمیگی
× خوب اونو دوست بودن قبل از من که وارد زندگی کوک بشم بنظرم عیبی نداره
شوگا : مطمئن
× اره خوب بفرماید غذا
_ ات داشت با فلیکس می‌خندید میخواستم یکم اذیت بشه پس چهی چیز خوبی بود که بتونم ات رو باهاش اذیت کنم همه سر میز رفتن که برای حرس کوک چهی رو پام نشوندم و غذاش دادم و گردنشو بوسیدم نمی دونستم چرا دارم این کارو رو زیاده رویش برای کی انجام میدم که متوجه بغض ات شدم
× همه رفتن سر میز که کوک چهی رو پاش نشوند و گردنشو بوسید این رابطه غیر قابل تحملم بود ولی باید آروم باشم نباید کار خطایی کنم غذا تموم شد همه به سمت مبل رفتند الان وقت عمل کردن نقشم بود به اعضا علامت دادم اوناهم به کوک گفتند بریم بیرون
× وایستید فلیکس تو بمون
فلیکس: باشه
_ چرا باید فلیکس با ات تنها باشه.
× برو بیرون گفتم ماهم میایم
_ میخواستم حرسش در بیارم واسه همین چهی رو بغل کردم و بردمش بیرون اونم مثل چی ذوق کرده بود ات از این صحنه ناراحت شده بود ولی ... که با صدا تهیونگ به خودمم اومدم
ته: هرکی بره سوار یک ماشین بریم ساحل برمیگردیم
_ باشه چهی بریم
ویو ساحل :


ادامه دارد🌠🥺

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🎀

شرط ها:
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۴ فالو
دیدگاه ها (۲۷)

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

bts

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٣ میخواستم جواب اون هفتا پسره رو بدم ...

عشق سوری پارت 9ویو کوک باید برم دنبال اون دختره اوفففف رفت د...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

پارت چهارم جین به سمت حمام رفت نیم ساعت بعد بیرون آمد و رفت ...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

شب بی پایان

#برادر ناتنی من

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط