{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶³
ویو: ات

وقتی برگشتم بالا، دیدم کوک هنوز روی تخت نشسته بود و قیافه‌ش خیلی جدی بود.

+ چی شده؟

_ هیچی.

+ جونگ‌کوک...

یه لحظه نگاهم کرد و بالاخره گفت:

_ از ویکتور خبری نیست.

با شنیدن اسم بابام، قلبم ریخت.

+ یعنی چی خبری نیست؟

_ از دیشب هیچ‌کس نتونسته پیداش کنه.

+ نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟

صدای خودم می‌لرزید.

کوک از جاش بلند شد و اومد سمتم.

_ نترس پرنسسم.

بعد آروم بغلم کرد.

+ ولی بابامه... چرا هیچ خبری ازش نیست؟

_ پیداش می‌کنیم. قول میدم.

سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم و چند لحظه چیزی نگفتم.

کوک دستش رو آروم روی موهام کشید.

_ فعلاً فقط آروم باش، باشه؟

+ باشه...

چند ثانیه بعد سه‌اون وارد اتاق شد.

سه‌اون: ارباب، چند نفر از افراد ویکتور هم جواب نمی‌دن.

کوک دوباره جدی شد.

_ همه رو بفرست دنبالش. هیچ نقطه‌ای رو جا نندازید.

سه‌اون: چشم ارباب.

سه‌اون رفت بیرون.

من هنوز کنار کوک بودم و یه حس بدی ته دلم داشتم...

ولی سعی کردم به حرفش فکر کنم.

«پیداش می‌کنیم.»

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط