{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت نقاب عشق💗

پشت نقاب عشق💗

وقتی جونگ‌کوک و ا.ت به عمارت رسیدن، هوا تاریک شده بود. ا.ت هنوز دست کوکی رو ول نکرده بود و آروم کنارش راه می‌رفت. وقتی وارد سالن شدن، جونگ‌کوک کت‌ش رو درآورد و روی مبل انداخت، بعد برگشت و با لبخند به دختر کوچولوی لوسش نگاه کرد.

جئون جونگ‌کوک: «خب پرنسسم، اول شام بخوریم یا اول بیای تو بغلم؟»

ا.ت بدون حتی یک ثانیه فکر کردن، دست‌هاش رو باز کرد.

ا.ت: «بغل! شام که فرار نمی‌کنه، ولی بغلات ممکنه!»

جونگ‌کوک خندید و دست‌هاش رو دورش حلقه کرد. ا.ت سرش رو روی سینه‌ش گذاشت و با صدای آرومی گفت:

ا.ت: «کوکی، قول بده دیگه هیچ‌وقت نذاری بینمون این‌همه فاصله بیفته… من بدون تو واقعاً حالم خوب نبود.»

لبخند جونگ‌کوک کم‌رنگ شد. چونه‌ش رو روی سر ا.ت گذاشت و چند لحظه سکوت کرد.

جئون جونگ‌کوک: «قول می‌دم برای حل کردن مشکلاتمون، دیگه تنهایی تصمیم نگیرم. ولی منم یه قول ازت می‌خوام، عشق من.»

ا.ت سرش رو بالا آورد.

ا.ت: «چه قولی؟»

جئون جونگ‌کوک: «اگه یه روز از چیزی ترسیدی، اگه کسی تهدیدت کرد یا چیزی ناراحتت کرد، بهم بگو. لازم نیست برای محافظت از من، خودت تنهایی درد بکشی. من شریک زندگیتم، نه کسی که باید ازش محافظت کنی و همه‌چی رو ازش پنهون کنی.»

چشم‌های ا.ت پر از اشک شد. این بار نه از ترس، بلکه از حرف‌هایی که مدت‌ها منتظر شنیدنشون بود.

ا.ت: «من فقط می‌ترسیدم بلایی سرت بیاد، کوکی… بابام گفته بود اگه ازت جدا نشم، بهت آسیب می‌زنه. نمی‌دونستم چی کار کنم.»

جونگ‌کوک دستش رو گرفت و با مهربونی بهش نگاه کرد.

جئون جونگ‌کوک: «می‌دونم، عزیزم. افرادم حرف‌ها و تهدیدهاش رو بررسی کردن. دیگه لازم نیست به خاطر ترس از اون، تصمیمی بگیری که قلبت رو می‌شکنه. موضوع رو از راه درست پیگیری می‌کنیم.»

ا.ت چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد با شیطنت پرسید:

ا.ت: «پس واقعاً تو خطرناک‌ترین رئیس مافیای کره‌ای؟!»

جونگ‌کوک ابروهاش رو بالا برد.

جئون جونگ‌کوک: «هنوز باور نکردی؟»

ا.ت: «آخه من تو رو بیشتر با اون کوکی‌ای می‌شناسم که شب‌ها بغلم می‌کنه، برام غذا میاره و وقتی خوابم میاد، می‌ذاره سرم رو روی شونه‌ش بذارم!»

جونگ‌کوک از ته دل خندید و گونه‌ش رو بوسید.

جئون جونگ‌کوک: «و اون کوکی هم خودمم، پرنسسم. شغل و گذشته‌م هرچی باشه، احساس من به تو واقعی بوده. ولی قبول دارم که باید درباره‌ی زندگی‌م بیشتر باهات حرف بزنم.»

ا.ت دستش رو روی گونه‌ی اون گذاشت.

ا.ت: «من ازت نمی‌خوام گذشته‌ت رو عوض کنی. فقط می‌خوام از این به بعد باهام صادق باشی و نذاری دوباره بینمون سوءتفاهم پیش بیاد.»

جئون جونگ‌کوک: «قبوله، عشق من. دیگه چیزی رو که روی زندگی مشترکمون تأثیر می‌ذاره، ازت پنهون نمی‌کنم.»

بعد هر دو کنار هم شام خوردن. جونگ‌کوک تمام مدت حواسش به ا.ت بود؛ ازش می‌پرسید چی دوست داره، لیوانش رو براش پر می‌کرد و وقتی دخترک با خنده ازش خواست آخرین تکه‌ی دسر رو بهش بده، وانمود کرد که ناراحته.

جئون جونگ‌کوک: «یعنی حتی یه تکه هم برای من نمی‌ذاری؟»

ا.ت: «نه! چون من پرنسسم و پرنسس‌ها همه‌ی دسر رو می‌خورن!»

جونگ‌کوک خندید و دسر رو به طرفش گرفت.

جئون جونگ‌کوک: «باشه، خانوم پرنسس. هرچی تو بگی!»

اون شب، وقتی ا.ت سرش رو روی شونه‌ی جونگ‌کوک گذاشت، برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد می‌تونه بدون ترس نفس راحتی بکشه. با این حال، هر دو می‌دونستن که هنوز باید تکلیف رابطه‌شون با پدر ا.ت روشن بشه.

جونگ‌کوک دستش رو نوازش کرد و آروم گفت:

جئون جونگ‌کوک: «فردا هر اتفاقی بیفته، با هم باهاش روبه‌رو می‌شیم. دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه به جای تو برای قلبت تصمیم بگیره.»

ا.ت لبخند زد و دوباره خودش رو توی آغوشش جا داد.

ا.ت: «پس فردا هم باید بغلم کنی!»

جئون جونگ‌کوک: «فردا، پس‌فردا و هر روزی که خودت بخوای، پرنسسم.»

ا.ت چشم‌هاش رو بست و زیر لب گفت:

ا.ت: «دوستت دارم، کوکی من.»

جونگ‌کوک پیشونی‌ش رو بوسید.

جئون جونگ‌کوک: «منم بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دوستت دارم، عشق من.»

و این بار، هیچ‌کدوم نمی‌خواستن عشقشون رو پشت سکوت و راز پنهون کنن. فردا روز تازه‌ای بود؛ روزی که قرار بود گذشته بالاخره جای خودش رو پیدا کنه و ا.ت و جونگ‌کوک برای آینده‌شون تصمیم بگیرن.

گیلیلیلیلیلیلی
دیدگاه ها (۲)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط