{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P³⁸

P³⁸
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)

نزدیکتر!
هلش دادم و رفتم بیرون...
از پله ها رفتم پایین که صدای دادی رو شنیدم:
بگیرینش!
اصلا حواسم به آدماش نبود، چشمام تار شد ولی متوجه شدم که دارن نزدیکم میشن!
و بله چند تا دست رو روی بدنم حس کردم، شانسم ندارم!
یکیشون گفت:
آقا گرفتیمش!
صدای پایین اومدنش از پله هارو شنیدم، گفت:
گرفتیمش از نظرت کلمه ی درستیه؟!
گفت:
متوجه منظورتون نمیشم، آقا!
هیونجین گفت:
بانو!
هروز تکرار کن تا عادت بشه...
گفتن:
چشم آقا، ببخشید!
بانو اینجاست...
با سردی گفت:‌
میدونم!
و با احترام ببرینش توی ماشین خودم...
سر تکون دادن...
بالاخره چشمام به حالت عادی برگشت و تونستم بلبشو رو ببینم...
خدایا، کی این ماجرا تمام میشه؟!
دیدگاه ها (۰)

سرنوشت(ویو رایا)صبح با صدای بلندی از پایین بیدار شدم.با عجله...

درودمن زندم👈🏻👉🏻࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❺–«با...

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

......//برده ی زیبا//......

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

مافیای من

رمان عشق ممنوع

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁷ | پارتـ ⁷🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

پارت ۳ ویو ا.ت با حس سرمای شدیدی از خواب بلند شدم چند لحظه ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط