رمان اسیر خان پارت سیزدهم ۱۳
اسیر.خان.🔥👑پارت¹³
از زبان دلنواز: صبح زود بیدار شدم. بانو از شب قبل برام لباس عروسی آماده کرده بود. هنوز باورم نمیشد که امروز قراره با اردوان خان ازدواج کنم. هم خوشحال بودم، هم از رفتارش میترسیدم. بانو وارد اتاق شد و تا منو دید، لبخند زد. (دخترم، پاشو آماده شو. امروز عروسیته!) لبخند زدم و گفتم (مامانبانو، فکر میکنی بعد از ازدواج باهام بهتر میشه؟) لبخندش کمرنگ شد. (نمیدونم عزیزم، ولی امیدوارم.) چند ساعت بعد، آرایشگر اومد و موهام رو درست کرد. لباس عروسم سفید بود و تور بلندی داشت. وقتی خودمو توی آینه دیدم، باورم نمیشد اون دختر توی آینه منم. بانو بغلم کرد و گفت (چقدر قشنگ شدی دخترم!) چشمام پر از اشک شد. دلم میخواست مامان و بابام کنارم بودن، ولی دیگه هیچکدومشون رو نداشتم. از پایین صدای مهمونا میومد. عمارت پر از گل و چراغ شده بود. همهچیز برای عروسی آماده بود، جز دل داماد! بالاخره یکی از خدمتکارا اومد دنبالم. (خانم، خان گفتن آمادهاین بیاین پایین.) با استرس از پلهها پایین رفتم. همه نگام میکردن. اردوان پایین پلهها ایستاده بود، با همون لباس مشکی شیکش و نگاه سردش. چند لحظه نگام کرد، بعد بدون اینکه لبخند بزنه گفت (دیر کردی.) سرمو انداختم پایین. (ببخشید خان.) بازوم رو گرفت و آروم اما محکم گفت (جلوی مهمونا لبخند بزن. نمیخوام کسی بفهمه بین ما چه خبره.) لبخند زورکی زدم و کنارش ایستادم. مراسم شروع شد. وقتی عاقد ازم پرسید راضیام یا نه، یه لحظه به اردوان نگاه کردم. حتی نگاهم هم نمیکرد. با صدای لرزون گفتم (بله.) نوبت اردوان که شد، بدون مکث گفت (بله.) همین دو کلمه کافی بود تا زندگیمون عوض بشه. مهمونا تبریک میگفتن و بانو اشک شوق میریخت. منم لبخند میزدم، اما اردوان حتی یه بار هم دستم رو نگرفت که حس کنم واقعاً همسرشم. بعد از مراسم، وقتی مهمونا مشغول شام بودن، اردوان منو به گوشهای برد. (خوب گوش کن دلنواز. از امشب دیگه زن منی، ولی این به معنی تغییر چیزی نیست.) آروم گفتم (منظورتون چیه خان؟) اخم کرد. (یعنی حق نداری از این ازدواج برای خودت خیال ببافی. اتاق خودت رو داری. بدون اجازه من وارد اتاقم نمیشی و جلوی خانواده هم نقش زن خوشبخت رو بازی میکنی.) با ناراحتی پرسیدم (پس چرا باهام ازدواج کردین؟) نگاهش تیز شد. (چون خانوادهم خواستن. همین!) بعد تنهام گذاشت و رفت. چند دقیقه همونجا موندم. بعد اشکام رو پاک کردم و برگشتم پیش مهمونا. نمیخواستم کسی بفهمه چقدر دلم شکسته. آخر شب، وقتی مهمونا رفتن، بانو منو به اتاقی برد که برام آماده کرده بودن. قبل از رفتن بغلم کرد و گفت (هر اتفاقی افتاد، بدون که من کنارتم.) سر تکون دادم و در رو بستم. لباس عروسم رو درآوردم و روی تخت نشستم. هنوز انگشتر ازدواج توی دستم بود. بهش نگاه کردم و زیر لب گفتم (من فقط میخواستم دوستم داشته باشی، اردوان خان...) اما اون شب، اردوان حتی برای دیدن من هم نیومد.
#رمان
از زبان دلنواز: صبح زود بیدار شدم. بانو از شب قبل برام لباس عروسی آماده کرده بود. هنوز باورم نمیشد که امروز قراره با اردوان خان ازدواج کنم. هم خوشحال بودم، هم از رفتارش میترسیدم. بانو وارد اتاق شد و تا منو دید، لبخند زد. (دخترم، پاشو آماده شو. امروز عروسیته!) لبخند زدم و گفتم (مامانبانو، فکر میکنی بعد از ازدواج باهام بهتر میشه؟) لبخندش کمرنگ شد. (نمیدونم عزیزم، ولی امیدوارم.) چند ساعت بعد، آرایشگر اومد و موهام رو درست کرد. لباس عروسم سفید بود و تور بلندی داشت. وقتی خودمو توی آینه دیدم، باورم نمیشد اون دختر توی آینه منم. بانو بغلم کرد و گفت (چقدر قشنگ شدی دخترم!) چشمام پر از اشک شد. دلم میخواست مامان و بابام کنارم بودن، ولی دیگه هیچکدومشون رو نداشتم. از پایین صدای مهمونا میومد. عمارت پر از گل و چراغ شده بود. همهچیز برای عروسی آماده بود، جز دل داماد! بالاخره یکی از خدمتکارا اومد دنبالم. (خانم، خان گفتن آمادهاین بیاین پایین.) با استرس از پلهها پایین رفتم. همه نگام میکردن. اردوان پایین پلهها ایستاده بود، با همون لباس مشکی شیکش و نگاه سردش. چند لحظه نگام کرد، بعد بدون اینکه لبخند بزنه گفت (دیر کردی.) سرمو انداختم پایین. (ببخشید خان.) بازوم رو گرفت و آروم اما محکم گفت (جلوی مهمونا لبخند بزن. نمیخوام کسی بفهمه بین ما چه خبره.) لبخند زورکی زدم و کنارش ایستادم. مراسم شروع شد. وقتی عاقد ازم پرسید راضیام یا نه، یه لحظه به اردوان نگاه کردم. حتی نگاهم هم نمیکرد. با صدای لرزون گفتم (بله.) نوبت اردوان که شد، بدون مکث گفت (بله.) همین دو کلمه کافی بود تا زندگیمون عوض بشه. مهمونا تبریک میگفتن و بانو اشک شوق میریخت. منم لبخند میزدم، اما اردوان حتی یه بار هم دستم رو نگرفت که حس کنم واقعاً همسرشم. بعد از مراسم، وقتی مهمونا مشغول شام بودن، اردوان منو به گوشهای برد. (خوب گوش کن دلنواز. از امشب دیگه زن منی، ولی این به معنی تغییر چیزی نیست.) آروم گفتم (منظورتون چیه خان؟) اخم کرد. (یعنی حق نداری از این ازدواج برای خودت خیال ببافی. اتاق خودت رو داری. بدون اجازه من وارد اتاقم نمیشی و جلوی خانواده هم نقش زن خوشبخت رو بازی میکنی.) با ناراحتی پرسیدم (پس چرا باهام ازدواج کردین؟) نگاهش تیز شد. (چون خانوادهم خواستن. همین!) بعد تنهام گذاشت و رفت. چند دقیقه همونجا موندم. بعد اشکام رو پاک کردم و برگشتم پیش مهمونا. نمیخواستم کسی بفهمه چقدر دلم شکسته. آخر شب، وقتی مهمونا رفتن، بانو منو به اتاقی برد که برام آماده کرده بودن. قبل از رفتن بغلم کرد و گفت (هر اتفاقی افتاد، بدون که من کنارتم.) سر تکون دادم و در رو بستم. لباس عروسم رو درآوردم و روی تخت نشستم. هنوز انگشتر ازدواج توی دستم بود. بهش نگاه کردم و زیر لب گفتم (من فقط میخواستم دوستم داشته باشی، اردوان خان...) اما اون شب، اردوان حتی برای دیدن من هم نیومد.
#رمان
- ۴.۳k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط