{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به یادت هست آن شب را که تنها

به یادت هست آن شب را که تنها
به بزمی ساده مهمان تو بودم؟
تو می‌خواندی که: دل دریا کن ای دوست
من اما غرق چشمان تو بودم؟
تو می‌گفتی که: پروا کن صد افسوس
مرا پروای نام و ننگ رفته است
من آن ساحل‌نشین سنگم چه دانی
چه‌ها بر سینه این سنگ رفته است
مکش دریا به خون خواندی و خاموش
تمناگر کنار من نشستی
چو ساحل‌ها گشودم بازوان را
تو چون امواج در ساحل شکستی.
دیدگاه ها (۳)

چو خواندی درسِ آزادی گلستان می‌شود زندان که روزِ جمعه بازیگا...

من اگر نقاش اولام دنیانی زندان چکرم اولومی -آیرلیقی حسرتی پش...

تا باران نباشد، رنگین کمانی نیست،تا تلخی نباشد، شیرینی نیست،...

خداوندا ! تو خدای تک تک آدم های این سرزمینی! از وقتی کودکی خ...

کاش بر ساحل رودی خاموشعطر مرموز گیاهی بودمچو بر آنجا گذرت می...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

به یادت هست آن شب راااا که تنهابه بزمی ساده٬مهمان تو بودمتوو...

شعر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط