{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### 💗 قولی که شکستی

### 💗 قولی که شکستی

ساعت از دوازده شب گذشته بود که صدای باز شدن در عمارت آمد. جیمین با خستگی وارد شد و کت خود را روی مبل انداخت.

جیمین: اجوما؟ ا.ت کجاست؟

اجوما: تمام شب منتظرتون بود. از نگرانی حتی شام هم نخورد.

جیمین با عجله به سالن رفت و ا.ت را دید که روی مبل خوابش برده بود؛ گوشی هنوز در دستش بود و رد اشک روی گونه‌هایش دیده می‌شد.

کنارش زانو زد و موهایش را آرام کنار زد.

جیمین: عزیزم... چرا اینجا خوابیدی؟

ا.ت چشم‌هایش را باز کرد. چند لحظه به او خیره ماند و بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، صورتش را برگرداند.

جیمین: پرنسسم، من اومدم.

ا.ت: دیدم.

جیمین: چرا این‌طوری جوابم رو می‌دی، عشقم؟

ا.ت: واقعاً نمی‌فهمی؟

جیمین دستش را به طرف او برد، اما ا.ت بلند شد و از کنارش گذشت.

ا.ت: تمام شب زنگ زدم. حتی یه پیام ندادی که بدونم زنده‌ای یا نه!

جیمین: جلسه‌م طول کشید و گوشیم خاموش شد. باور کن دست خودم نبود.

ا.ت: من از شهر بازی ناراحت نیستم! می‌فهمی؟ فقط می‌خواستم بدونم حالت خوبه!

صدای ا.ت شکست و اشک‌هایش دوباره سرازیر شدند.

جیمین جلو رفت تا بغلش کند، اما ا.ت با دست جلویش را گرفت.

ا.ت: الان نه، جیمین.

جیمین سر جایش ایستاد. تحمل قهرهای کوچک ا.ت برایش آسان بود؛ معمولاً چند دقیقه بعد او را در آغوش می‌گرفت و با ناز کشیدن آشتی می‌کردند. اما این بار، اشک‌های او شوخی نبودند.

جیمین: باشه، عزیزم. فقط بیا یه چیزی بخور. از صبح چیزی نخوردی.

ا.ت: نمی‌خوام.

جیمین: برات غذا گرم می‌کنم.

ا.ت: گفتم نمی‌خوام!

جیمین که خودش هم از یک روز طولانی خسته و عصبی بود، اخم کرد.

جیمین: ا.ت، منم روز سختی داشتم. نمی‌تونی هر بار که یه چیزی طبق میلت پیش نمی‌ره، این‌قدر بحث کنی.

ا.ت با ناباوری نگاهش کرد.

ا.ت: طبق میل من؟ من فقط منتظرت بودم!

جیمین: صدات رو بیار پایین.

ا.ت: چرا؟ چون ناراحتم و می‌خوام حرف بزنم؟

جیمین نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش را کنترل کند.

جیمین: الان واقعاً حوصله‌ی این بحث رو ندارم.

ا.ت: پس کی حوصله داری؟ وقتی گریه می‌کنم؟ وقتی نگرانت می‌شم؟ یا وقتی دیگه هیچی نمی‌گم؟

جیمین جوابی نداد.

ا.ت اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت پله‌ها رفت.

ا.ت: امشب نمی‌خوام باهات حرف بزنم.

جیمین نگاهش کرد که از پله‌ها بالا می‌رفت. دلش می‌خواست دنبالش برود و مثل همیشه در آغوشش بگیرد، اما برای اولین بار نمی‌دانست چطور باید این کار را انجام دهد.

چند دقیقه بعد، جلوی در اتاق خواب ایستاد.

جیمین: ا.ت؟ می‌تونم بیام تو؟

ا.ت: نه، می‌خوام تنها باشم.

جیمین دستگیره را رها کرد.

جیمین: باشه، عزیزم. شب بخیر.

پشت در چند لحظه مکث کرد و بعد آرام دور شد.

آن شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هر دو جداگانه خوابیدند؛ ا.ت با قلبی گرفته و جیمین با فکری که تا صبح رهایش نکرد.

💗
گیلیلیلیلیلیلی
دیدگاه ها (۲)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

ریاکشن پارت ۲

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط