پارت دوم: اتاق پدر
پارت دوم: اتاق پدر
صدای شلیک هنوز در تمام عمارت میپیچید.
مهمانها وحشتزده به اینسو و آنسو میدویدند. خدمتکارها فریاد میکشیدند و نگهبانها اسلحه به دست، راهروها را میگشتند.
اما جونگکوک هیچکدام را نمیدید.
هیچکدام را نمیشنید.
فقط پلهها را میدید.
پلههایی که به طبقهی بالایی میرسیدند.
به اتاق پدرش.
ـ «لرد جونگکوک! صبر کنید!»
یکی از نگهبانها بازویش را گرفت.
جونگکوک با خشونت دستش را کنار زد.
ـ «ولم کن.»
ـ «اونجا خطرناکه!»
ـ «پدرم اونجاست.»
نگهبان برای لحظهای ساکت شد.
بعد با صدایی پایین گفت:
ـ «لرد جوان... پدرتون ده ساله مرده.»
جونگکوک خشکش زد.
نگهبان به چشمهایش نگاه کرد.
ـ «اتاق ایشون از روز مرگشون بستهست.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما صدای شلیک از همان سمت آمده بود.
این را با گوش خودش شنیده بود.
از پلهها بالا رفت.
هر قدمش سنگینتر از قبلی بود.
وقتی به طبقهی دوم رسید، راهرو خالی بود.
چراغهای دیواری یکی در میان خاموش و روشن میشدند.
باد سردی از انتهای راهرو میوزید.
در انتهای راهرو...
درِ اتاق پدرش قرار داشت.
همان دری که از کودکی اجازه نداشت به آن نزدیک شود.
جونگکوک آرام جلو رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
قفل بود.
لبخند تلخی زد.
ـ «البته...»
اما درست وقتی میخواست برگردد، صدایی از داخل اتاق شنید.
صدای مردی.
ـ «بالاخره اومدی.»
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
دوباره دستگیره را چرخاند.
این بار...
در باز شد.
اتاق تاریک بود.
بوی چوب قدیمی و دود در هوا پیچیده بود.
روی میز، یک شمع روشن بود.
و کنار شمع...
یک پاکت سفید.
جونگکوک چند قدم جلو رفت.
ـ «کی اینجاست؟»
جوابی نیامد.
پاکت را برداشت.
روی آن با خطی آشنا نوشته شده بود:
«برای پسرم، اگر روزی حقیقت را فهمید.»
دستهای جونگکوک لرزید.
خط پدرش بود.
امکان نداشت.
پدرش ده سال پیش مرده بود.
با این حال...
نامه در دست او بود.
پاکت را باز کرد.
اولین جمله را خواند.
«جونگکوک، اگر این نامه را میخوانی، یعنی مادرت دیگر نتوانسته حقیقت را پنهان کند.»
نفسش بند آمد.
ادامه داد.
«تو وارث خاندان جئون هستی.
اما چیزی که نمیدانی این است که خون جئون تنها خونی نیست که در رگهایت جریان دارد.»
جونگکوک ابروهایش را درهم کشید.
صفحه را برگرداند.
«ده سال پیش، پدر واقعی دشمن ما کشته نشد.
او را کشتند.
و من تنها کسی نبودم که در آن شب حضور داشت.»
صدای قدمی از پشت سرش آمد.
جونگکوک سریع برگشت.
هیچکس نبود.
دوباره به نامه نگاه کرد.
آخرین جمله روی صفحه نوشته شده بود:
«اگر مردی به نام کیم تهیونگ وارد زندگیات شد، فرار نکن.
از او بپرس آن شب چه اتفاقی برای خانوادهاش افتاد.»
جونگکوک نامه را پایین آورد.
ـ «تهیونگ...»
همان لحظه صدای بسته شدن در آمد.
جونگکوک برگشت.
تهیونگ مقابل در ایستاده بود.
این بار اسلحهای در دستش بود.
اسلحه مستقیماً به سمت جونگکوک نشانه رفته بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «تو از کجا میدونستی من اینجام؟»
تهیونگ جواب نداد.
ـ «تو کی هستی؟»
سکوت.
جونگکوک نامه را بالا گرفت.
ـ «پدرم اسم تو رو توی نامه نوشته.»
برای اولین بار، چیزی در نگاه تهیونگ تغییر کرد.
تعجب.
یا شاید ترس.
اسلحه کمی پایین آمد.
ـ «نامه رو بده من.»
جونگکوک عقب رفت.
ـ «نه.»
ـ «جونگکوک.»
اولین بار بود که تهیونگ اسمش را بدون عنوان اشرافی صدا میزد.
صدایش آرام بود.
اما تهدیدی در آن وجود داشت.
ـ «اون نامه رو بده.»
ـ «اول جواب بده.»
تهیونگ چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد اسلحه را پایین آورد.
ـ «باشه.»
جونگکوک منتظر ماند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «من کیم تهیونگ هستم.»
ـ «این رو میدونم.»
ـ «اما چیزی که نمیدونی اینه که قبل از اینکه کیم باشم...»
مکث کرد.
ـ «من لرد تهیونگ از خاندان کیم بودم.»
جونگکوک پلک زد.
خاندان کیم.
یکی از قدیمیترین خاندانهای اشرافی کشور.
خاندانی که ده سال پیش، ناگهان ناپدید شده بود.
در تمام کتابهای تاریخی نوشته شده بود که خاندان کیم در یک آتشسوزی از بین رفتهاند.
ـ «تو...»
تهیونگ ادامه داد:
ـ «پدرم دوک کیم بود.»
چشمهای جونگکوک بازتر شد.
ـ «همون خاندانی که...»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
ـ «گفتن توی آتشسوزی کشته شدن؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ «دروغ بود.»
تهیونگ جلو آمد.
ـ «خاندان جئون اون شب پدرم، مادرم و برادرم رو کشت.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ «نه...»
ـ «چرا؟ چون پدرم چیزی فهمیده بود.»
ـ «چی؟»
تهیونگ نگاهش را به نامه دوخت.
ـ «اینکه پدرت...»
صدای انفجار کوچکی از پایین عمارت آمد.
شیشههای پنجره لرزیدند.
تهیونگ فوراً به سمت در برگشت.
ـ «لعنتی.»
جونگکوک پرسید:
صدای شلیک هنوز در تمام عمارت میپیچید.
مهمانها وحشتزده به اینسو و آنسو میدویدند. خدمتکارها فریاد میکشیدند و نگهبانها اسلحه به دست، راهروها را میگشتند.
اما جونگکوک هیچکدام را نمیدید.
هیچکدام را نمیشنید.
فقط پلهها را میدید.
پلههایی که به طبقهی بالایی میرسیدند.
به اتاق پدرش.
ـ «لرد جونگکوک! صبر کنید!»
یکی از نگهبانها بازویش را گرفت.
جونگکوک با خشونت دستش را کنار زد.
ـ «ولم کن.»
ـ «اونجا خطرناکه!»
ـ «پدرم اونجاست.»
نگهبان برای لحظهای ساکت شد.
بعد با صدایی پایین گفت:
ـ «لرد جوان... پدرتون ده ساله مرده.»
جونگکوک خشکش زد.
نگهبان به چشمهایش نگاه کرد.
ـ «اتاق ایشون از روز مرگشون بستهست.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما صدای شلیک از همان سمت آمده بود.
این را با گوش خودش شنیده بود.
از پلهها بالا رفت.
هر قدمش سنگینتر از قبلی بود.
وقتی به طبقهی دوم رسید، راهرو خالی بود.
چراغهای دیواری یکی در میان خاموش و روشن میشدند.
باد سردی از انتهای راهرو میوزید.
در انتهای راهرو...
درِ اتاق پدرش قرار داشت.
همان دری که از کودکی اجازه نداشت به آن نزدیک شود.
جونگکوک آرام جلو رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
قفل بود.
لبخند تلخی زد.
ـ «البته...»
اما درست وقتی میخواست برگردد، صدایی از داخل اتاق شنید.
صدای مردی.
ـ «بالاخره اومدی.»
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
دوباره دستگیره را چرخاند.
این بار...
در باز شد.
اتاق تاریک بود.
بوی چوب قدیمی و دود در هوا پیچیده بود.
روی میز، یک شمع روشن بود.
و کنار شمع...
یک پاکت سفید.
جونگکوک چند قدم جلو رفت.
ـ «کی اینجاست؟»
جوابی نیامد.
پاکت را برداشت.
روی آن با خطی آشنا نوشته شده بود:
«برای پسرم، اگر روزی حقیقت را فهمید.»
دستهای جونگکوک لرزید.
خط پدرش بود.
امکان نداشت.
پدرش ده سال پیش مرده بود.
با این حال...
نامه در دست او بود.
پاکت را باز کرد.
اولین جمله را خواند.
«جونگکوک، اگر این نامه را میخوانی، یعنی مادرت دیگر نتوانسته حقیقت را پنهان کند.»
نفسش بند آمد.
ادامه داد.
«تو وارث خاندان جئون هستی.
اما چیزی که نمیدانی این است که خون جئون تنها خونی نیست که در رگهایت جریان دارد.»
جونگکوک ابروهایش را درهم کشید.
صفحه را برگرداند.
«ده سال پیش، پدر واقعی دشمن ما کشته نشد.
او را کشتند.
و من تنها کسی نبودم که در آن شب حضور داشت.»
صدای قدمی از پشت سرش آمد.
جونگکوک سریع برگشت.
هیچکس نبود.
دوباره به نامه نگاه کرد.
آخرین جمله روی صفحه نوشته شده بود:
«اگر مردی به نام کیم تهیونگ وارد زندگیات شد، فرار نکن.
از او بپرس آن شب چه اتفاقی برای خانوادهاش افتاد.»
جونگکوک نامه را پایین آورد.
ـ «تهیونگ...»
همان لحظه صدای بسته شدن در آمد.
جونگکوک برگشت.
تهیونگ مقابل در ایستاده بود.
این بار اسلحهای در دستش بود.
اسلحه مستقیماً به سمت جونگکوک نشانه رفته بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «تو از کجا میدونستی من اینجام؟»
تهیونگ جواب نداد.
ـ «تو کی هستی؟»
سکوت.
جونگکوک نامه را بالا گرفت.
ـ «پدرم اسم تو رو توی نامه نوشته.»
برای اولین بار، چیزی در نگاه تهیونگ تغییر کرد.
تعجب.
یا شاید ترس.
اسلحه کمی پایین آمد.
ـ «نامه رو بده من.»
جونگکوک عقب رفت.
ـ «نه.»
ـ «جونگکوک.»
اولین بار بود که تهیونگ اسمش را بدون عنوان اشرافی صدا میزد.
صدایش آرام بود.
اما تهدیدی در آن وجود داشت.
ـ «اون نامه رو بده.»
ـ «اول جواب بده.»
تهیونگ چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد اسلحه را پایین آورد.
ـ «باشه.»
جونگکوک منتظر ماند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «من کیم تهیونگ هستم.»
ـ «این رو میدونم.»
ـ «اما چیزی که نمیدونی اینه که قبل از اینکه کیم باشم...»
مکث کرد.
ـ «من لرد تهیونگ از خاندان کیم بودم.»
جونگکوک پلک زد.
خاندان کیم.
یکی از قدیمیترین خاندانهای اشرافی کشور.
خاندانی که ده سال پیش، ناگهان ناپدید شده بود.
در تمام کتابهای تاریخی نوشته شده بود که خاندان کیم در یک آتشسوزی از بین رفتهاند.
ـ «تو...»
تهیونگ ادامه داد:
ـ «پدرم دوک کیم بود.»
چشمهای جونگکوک بازتر شد.
ـ «همون خاندانی که...»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
ـ «گفتن توی آتشسوزی کشته شدن؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
ـ «دروغ بود.»
تهیونگ جلو آمد.
ـ «خاندان جئون اون شب پدرم، مادرم و برادرم رو کشت.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ «نه...»
ـ «چرا؟ چون پدرم چیزی فهمیده بود.»
ـ «چی؟»
تهیونگ نگاهش را به نامه دوخت.
ـ «اینکه پدرت...»
صدای انفجار کوچکی از پایین عمارت آمد.
شیشههای پنجره لرزیدند.
تهیونگ فوراً به سمت در برگشت.
ـ «لعنتی.»
جونگکوک پرسید:
- ۱۱۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط