🖤 پارت اول | وقتی با جونگکوک دعوات میشه
🖤 پارت اول | وقتی با جونگکوک دعوات میشه
Jungkook × You
ساعت یازده شب بود و جونگکوک هنوز به خونه برنگشته بود. شام سرد شده بود و تو برای سومین بار بهش زنگ زدی، اما جواب نداد.
بالاخره صدای باز شدن در اومد.
جونگکوک وارد شد و با دیدنت گفت: «هنوز بیداری؟»
با ناراحتی جواب دادی: «قرار بود امشب با هم شام بخوریم.»
کتش رو درآورد و گفت: «کارم طول کشید. اینقدر بزرگش نکن.»
با ناباوری نگاهش کردی.
«بزرگش نکن؟ جونگکوک، من فقط میخوام یکم از وقتت رو داشته باشم! چند وقته حتی درست باهام حرف نمیزنی.»
خسته نفس کشید.
«من دارم برای آیندهمون تلاش میکنم! فکر میکنی خودم دوست دارم اینهمه کار کنم؟»
اشک توی چشمهات جمع شد.
«من ازت زندگی لوکس نخواستم! فقط همون آدمی رو میخوام که قبلاً حتی برای شنیدن صدای من وقت پیدا میکرد.»
جونگکوک با عصبانیت گفت: «پس شاید هیچوقت نتونم اون آدمی باشم که تو میخوای!»
سکوت کردی.
بعد آروم گفتی: «شاید مشکل اینه که دیگه حتی تلاشی هم نمیکنی.»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونی، به اتاق رفتی و در رو بستی.
چند دقیقه بعد صدای پیام گوشیت بلند شد.
جونگکوک: «در رو باز کن. نمیخوام با ناراحتی بخوابی.»
جواب ندادی.
پیام دوم اومد:
جونگکوک: «عصبانیام، ولی نمیخوام از دستت بدم.»
اشکهات سرازیر شدن. دلت میخواست در رو باز کنی، اما هنوز حرفهاش آزارت میداد.
صبح روز بعد، وقتی از اتاق بیرون اومدی، جونگکوک روی مبل خوابش برده بود. روی میز یک فنجون چای و یادداشتی بود:
«حق با تو بود. من اونقدر درگیر درست کردن آیندهمون شدم که یادم رفت الان هم بهت احتیاج دارم. وقتی بیدار شدی، اگه هنوز ازم ناراحتی، میخوام این بار بدون دفاع کردن از خودم به حرفهات گوش بدم. دوستت دارم.»
همون لحظه چشمهاش رو باز کرد و بهت نگاه کرد.
آروم گفتی: «جونگکوک؟»
بلند شد.
«جانم؟»
«من هنوز ناراحتم.»
سرش رو تکون داد و گفت: «میدونم. این بار نمیخوام فقط با یه معذرتخواهی همهچی رو تموم کنم. میخوام درستش کنم.»
کنارش نشستی.
این بار بهجای اینکه وانمود کنید هیچ اتفاقی نیفتاده، ساعتها حرف زدید؛ از ناراحتیهات، از ترسهاش و از چیزهایی که هر دو مدتها توی دلتون نگه داشته بودید.
وقتی حرفهاتون تموم شد، جونگکوک دستت رو گرفت و پرسید:
«میتونم بغلت کنم؟»
لبخند کوچیکی زدی.
«فقط اگه قول بدی دوباره اینطوری تنهام نذاری.»
پیشونیت رو بوسید و گفت:
«قول نمیدم هیچوقت اشتباه نکنم؛ قول میدم وقتی اشتباه کردم، برای درست کردنش تلاش کنم.»
و برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردی دوباره دارید همدیگه رو پیدا میکنید. ❤️🩹
🖤 اگه جای دختر داستان بودی، جونگکوک رو میبخشیدی یا هنوز ازش ناراحت میموندی؟
نظرت رو توی کامنتها بگو؛ پارت دوم فردا منتشر میشه! ❤️🩹
Jungkook × You
ساعت یازده شب بود و جونگکوک هنوز به خونه برنگشته بود. شام سرد شده بود و تو برای سومین بار بهش زنگ زدی، اما جواب نداد.
بالاخره صدای باز شدن در اومد.
جونگکوک وارد شد و با دیدنت گفت: «هنوز بیداری؟»
با ناراحتی جواب دادی: «قرار بود امشب با هم شام بخوریم.»
کتش رو درآورد و گفت: «کارم طول کشید. اینقدر بزرگش نکن.»
با ناباوری نگاهش کردی.
«بزرگش نکن؟ جونگکوک، من فقط میخوام یکم از وقتت رو داشته باشم! چند وقته حتی درست باهام حرف نمیزنی.»
خسته نفس کشید.
«من دارم برای آیندهمون تلاش میکنم! فکر میکنی خودم دوست دارم اینهمه کار کنم؟»
اشک توی چشمهات جمع شد.
«من ازت زندگی لوکس نخواستم! فقط همون آدمی رو میخوام که قبلاً حتی برای شنیدن صدای من وقت پیدا میکرد.»
جونگکوک با عصبانیت گفت: «پس شاید هیچوقت نتونم اون آدمی باشم که تو میخوای!»
سکوت کردی.
بعد آروم گفتی: «شاید مشکل اینه که دیگه حتی تلاشی هم نمیکنی.»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونی، به اتاق رفتی و در رو بستی.
چند دقیقه بعد صدای پیام گوشیت بلند شد.
جونگکوک: «در رو باز کن. نمیخوام با ناراحتی بخوابی.»
جواب ندادی.
پیام دوم اومد:
جونگکوک: «عصبانیام، ولی نمیخوام از دستت بدم.»
اشکهات سرازیر شدن. دلت میخواست در رو باز کنی، اما هنوز حرفهاش آزارت میداد.
صبح روز بعد، وقتی از اتاق بیرون اومدی، جونگکوک روی مبل خوابش برده بود. روی میز یک فنجون چای و یادداشتی بود:
«حق با تو بود. من اونقدر درگیر درست کردن آیندهمون شدم که یادم رفت الان هم بهت احتیاج دارم. وقتی بیدار شدی، اگه هنوز ازم ناراحتی، میخوام این بار بدون دفاع کردن از خودم به حرفهات گوش بدم. دوستت دارم.»
همون لحظه چشمهاش رو باز کرد و بهت نگاه کرد.
آروم گفتی: «جونگکوک؟»
بلند شد.
«جانم؟»
«من هنوز ناراحتم.»
سرش رو تکون داد و گفت: «میدونم. این بار نمیخوام فقط با یه معذرتخواهی همهچی رو تموم کنم. میخوام درستش کنم.»
کنارش نشستی.
این بار بهجای اینکه وانمود کنید هیچ اتفاقی نیفتاده، ساعتها حرف زدید؛ از ناراحتیهات، از ترسهاش و از چیزهایی که هر دو مدتها توی دلتون نگه داشته بودید.
وقتی حرفهاتون تموم شد، جونگکوک دستت رو گرفت و پرسید:
«میتونم بغلت کنم؟»
لبخند کوچیکی زدی.
«فقط اگه قول بدی دوباره اینطوری تنهام نذاری.»
پیشونیت رو بوسید و گفت:
«قول نمیدم هیچوقت اشتباه نکنم؛ قول میدم وقتی اشتباه کردم، برای درست کردنش تلاش کنم.»
و برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردی دوباره دارید همدیگه رو پیدا میکنید. ❤️🩹
🖤 اگه جای دختر داستان بودی، جونگکوک رو میبخشیدی یا هنوز ازش ناراحت میموندی؟
نظرت رو توی کامنتها بگو؛ پارت دوم فردا منتشر میشه! ❤️🩹
- ۱۶۰
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط