-اره بابا...نمیدونستی
-اره بابا...نمیدونستی
-خب به سلامتی...توهم به این بهونه..باآرتین صمیمی شو..و بعدش شوهررر
-خفه شو روانی...
-خب بابا
اگه میدونست سلین آرتینو دوس داره اینو نمیگف
رفتیم دنباله سلین...چقدررنگو روش باز شده بود..این روزا به خودش خیلی میرسید....
سلین با ذوق سلام کردو نشست...
منم بغله گوشش آروم گفتم...
-پلسیلین...رابطت با آرتین در چه حاله؟...
با خشم به من برگشت و گفت
-مهتاب حرفه دهنتو ببند...هرچی هیچی نمیگم..اسمه من سلینه...بعدم آرتین نه و آقا آرتین...دیگه نبیبنم آرتینو اینجوری صدا کنیا...
خیلی دلم شکست..من میخواستم کمکش کنم
دیگه کاری به کارش ندارم...
یهو سحر دراومد به سلین گفت
-هوی....مهتابو دیگه باید شوهر بدیما...خانوم با آرتین خان فامیل شدن...
وای نه سحر..کاره خوبی نکردی خدا....
سلین با تعجب و هول گفت
-چی؟...ینی چی؟
سحر گفت
-داداشش مهدی..با آجیه آرتین ....
سلین رفت تو فکر...از اون به بعد فقط اخم میکرد و بد بد منو نگاه میکرد..
رفتیم تویه پارک...سلین اومد بغله گوشم گفت
-وای به حالت اگه..بخوای به آرتینه من نزدیک شی...
خیلی از رفتاراش میترسیدم چش شده بود آخه...
دیگه نمیتونستم بد رفتاریاشو تحمل کنم با عصبانیتو لجبازی گفتم
-بخوامم نزدیک شم چه غلطی میکنی؟....به تو ربطی نداره اصن...
وای خدا یه پسر داشت دوستیه مارو بهم میزد..ولی به درک مگه من چیکار کردم؟
سلین دستمو گرفتو پیچوندو گفت
-جرعت داری..یه کلمه دیگه بگو ...
دستمو محکم از دستش کشیدم بیرون خواستم جواب بدم که یهو سحر اومد...
حرفامون نیمه کاره موند...
بعد که خواستیم بریم خونه...سحر منو رسوند دمه خونه...تا رسیدم تلفن زنگ خورد...
برداشتم گفتم
-بفرمایید
مادره آرتین بود و گفت
-سلام مهتاب جون خوبی؟
-سلام رعنا خانوم..ممنون شما خوبی
-شکر..عزیزم خواستم بگم ..امشب هستین خونه..مزاحم بشیم برای دادنه جواب..
همینجوری گفتم
-بله هستیم تشریف بیارید قدمتون روی چشم..این چه حرفیه شما مراحمید...
-پس ..مزاحم میشیم..ساعت چند؟
-مراحمید..هروقت خواستید
-پس ما ساعت هفت میایم...
-باشه حتما تشریف بیارید...
-خب کاری نداری عزیزم
-نه رعنا خانوم
-خداحافظ
-خدافظ
مهدی یهو اومد از دره اتاق بیرونو گفت
-کی بود؟
-مادره ماتینا..گفت شب ساعت ۷میان
-چییییی؟...وای من چی بپوشم چی بگم؟چیکار کنم؟
-اوووووو!!نمیری نفس بکش بابا...کاره خاصی نبایدبکنی
-درک نمیکنی...بزار تویکی از این خواستگارای بدبختتو بزار بیان..اونوقت میفهمی
-عمرااااا...
زنگ زدم به بابا گفتم که زود از شرکت بیاد..
رفتم زدم یه شبکه ..فیلم سینمایی بود..نشستم ببینم
دیگه خیلی خسته شده بودم...بیحال بودم بدجور..همش به حرفای سلین فکر میکردم..آخه چرا اینجوری گفت..نگام افتاد به ساعت ...
ساعته۶بود...رفتم آماده بشم...
یه لباسه استین بلنده سیاه پوشیدم روشم یه سارافانه سورمه ای ..خیلی قشنگ به بدنم میومد...
حوصلم سررفت..نشستم با اتو مو موهامو لخته لخت کردم..چقدر خوشگل میشدم با لخت تنوع خوبه...
موهامو محکم بالا بستم و یه شاله سورمه ای انداختم رو سرم...واوووو چقدر فرق کردم..چقدر خوشگل میشدم بااین مدل مو و تیپ...
دیگه ۶:۳۰شد..رفتم تو آشپزخونه ..بشقابای مخصوصو اوردم بیرون..میوه هارو شستم گذاشتم توی جا میوه ای کاردارو چیشدم...شکلاتارو از تو کابینت درآوردم...
بابا و مهدی هم اماده بودن...
زنگ در خورد رفتم جواب دادم درو باز کردم...همگی رفتیم دمه در..وای این رعنا جون چقدر آخه خوشگل بود...حالا چشمش نزنم..تیپاش خیلی قشنگو پوشیده بود...
ماتیناهم حسابی خوشگل کرده بود...
چشمم داشت دنباله آرتین میگشت...
نبود
وای این ماهانه کنه اومده...
رفتیم تو نشستیم...
رفتم شکلاتارو اوردم که یهو دوباره آیفون زنگ خورد رفتم ببینم کیه...
آرتین گفت
-مهتاب بیا پایین فقط کسی نفهمه من اومدم...
بابا گفت
-کیه
-هیچکس بابا دوستمه الان میرم پایینو میام زود
-باشه زود بیا...
رفتم پایین ارتین نذاشت سلام گفتم که یهو پرید وسطو گفت
-کییی به سلین گفته خواهره منو داداشه تو....
انگار لال شده بودم...
دوباره باداد گفت
-بگوووو کی؟
-م..من
-آخه ....من چی بگم به تو واقعا نفهمی؟
-هوی حرفه دهنتو بفهمممم
-اخه من به تو گفته بودم که سلین..مشکله روحی روانی داره...الان رو من حساس شده..ممکنه چون تو داری با من فامیل میشی بهت اسیب بزنه
-نه نمیزنه مگه بی صاحابم
-مریضای ....بیصاحب حالیشون نمیشه
خب خب
-ببخشید
-ازت خواهش میکنم..دیگه چیزیرو نگو به کسی..لطفا
-باشه
با خجالت گفتم
-بیا بریم بالا زشته خیلی موندم...میگم ارتینو دیدم...باهم اومدیم بالا...
قبول کرد...اومدیم بریم بالا...خیلی تو فکر بودم..خیلی...
هواسم اصن نبود...داشتم از پله ها میرفتیم بالا که پام گیر کرد...
اومدم بیوفتم...که ارتین محکم بدنمو گرفت...
خندش گرفتو گفت
-از فکرش بیا بیرون دیگه...
-خب به سلامتی...توهم به این بهونه..باآرتین صمیمی شو..و بعدش شوهررر
-خفه شو روانی...
-خب بابا
اگه میدونست سلین آرتینو دوس داره اینو نمیگف
رفتیم دنباله سلین...چقدررنگو روش باز شده بود..این روزا به خودش خیلی میرسید....
سلین با ذوق سلام کردو نشست...
منم بغله گوشش آروم گفتم...
-پلسیلین...رابطت با آرتین در چه حاله؟...
با خشم به من برگشت و گفت
-مهتاب حرفه دهنتو ببند...هرچی هیچی نمیگم..اسمه من سلینه...بعدم آرتین نه و آقا آرتین...دیگه نبیبنم آرتینو اینجوری صدا کنیا...
خیلی دلم شکست..من میخواستم کمکش کنم
دیگه کاری به کارش ندارم...
یهو سحر دراومد به سلین گفت
-هوی....مهتابو دیگه باید شوهر بدیما...خانوم با آرتین خان فامیل شدن...
وای نه سحر..کاره خوبی نکردی خدا....
سلین با تعجب و هول گفت
-چی؟...ینی چی؟
سحر گفت
-داداشش مهدی..با آجیه آرتین ....
سلین رفت تو فکر...از اون به بعد فقط اخم میکرد و بد بد منو نگاه میکرد..
رفتیم تویه پارک...سلین اومد بغله گوشم گفت
-وای به حالت اگه..بخوای به آرتینه من نزدیک شی...
خیلی از رفتاراش میترسیدم چش شده بود آخه...
دیگه نمیتونستم بد رفتاریاشو تحمل کنم با عصبانیتو لجبازی گفتم
-بخوامم نزدیک شم چه غلطی میکنی؟....به تو ربطی نداره اصن...
وای خدا یه پسر داشت دوستیه مارو بهم میزد..ولی به درک مگه من چیکار کردم؟
سلین دستمو گرفتو پیچوندو گفت
-جرعت داری..یه کلمه دیگه بگو ...
دستمو محکم از دستش کشیدم بیرون خواستم جواب بدم که یهو سحر اومد...
حرفامون نیمه کاره موند...
بعد که خواستیم بریم خونه...سحر منو رسوند دمه خونه...تا رسیدم تلفن زنگ خورد...
برداشتم گفتم
-بفرمایید
مادره آرتین بود و گفت
-سلام مهتاب جون خوبی؟
-سلام رعنا خانوم..ممنون شما خوبی
-شکر..عزیزم خواستم بگم ..امشب هستین خونه..مزاحم بشیم برای دادنه جواب..
همینجوری گفتم
-بله هستیم تشریف بیارید قدمتون روی چشم..این چه حرفیه شما مراحمید...
-پس ..مزاحم میشیم..ساعت چند؟
-مراحمید..هروقت خواستید
-پس ما ساعت هفت میایم...
-باشه حتما تشریف بیارید...
-خب کاری نداری عزیزم
-نه رعنا خانوم
-خداحافظ
-خدافظ
مهدی یهو اومد از دره اتاق بیرونو گفت
-کی بود؟
-مادره ماتینا..گفت شب ساعت ۷میان
-چییییی؟...وای من چی بپوشم چی بگم؟چیکار کنم؟
-اوووووو!!نمیری نفس بکش بابا...کاره خاصی نبایدبکنی
-درک نمیکنی...بزار تویکی از این خواستگارای بدبختتو بزار بیان..اونوقت میفهمی
-عمرااااا...
زنگ زدم به بابا گفتم که زود از شرکت بیاد..
رفتم زدم یه شبکه ..فیلم سینمایی بود..نشستم ببینم
دیگه خیلی خسته شده بودم...بیحال بودم بدجور..همش به حرفای سلین فکر میکردم..آخه چرا اینجوری گفت..نگام افتاد به ساعت ...
ساعته۶بود...رفتم آماده بشم...
یه لباسه استین بلنده سیاه پوشیدم روشم یه سارافانه سورمه ای ..خیلی قشنگ به بدنم میومد...
حوصلم سررفت..نشستم با اتو مو موهامو لخته لخت کردم..چقدر خوشگل میشدم با لخت تنوع خوبه...
موهامو محکم بالا بستم و یه شاله سورمه ای انداختم رو سرم...واوووو چقدر فرق کردم..چقدر خوشگل میشدم بااین مدل مو و تیپ...
دیگه ۶:۳۰شد..رفتم تو آشپزخونه ..بشقابای مخصوصو اوردم بیرون..میوه هارو شستم گذاشتم توی جا میوه ای کاردارو چیشدم...شکلاتارو از تو کابینت درآوردم...
بابا و مهدی هم اماده بودن...
زنگ در خورد رفتم جواب دادم درو باز کردم...همگی رفتیم دمه در..وای این رعنا جون چقدر آخه خوشگل بود...حالا چشمش نزنم..تیپاش خیلی قشنگو پوشیده بود...
ماتیناهم حسابی خوشگل کرده بود...
چشمم داشت دنباله آرتین میگشت...
نبود
وای این ماهانه کنه اومده...
رفتیم تو نشستیم...
رفتم شکلاتارو اوردم که یهو دوباره آیفون زنگ خورد رفتم ببینم کیه...
آرتین گفت
-مهتاب بیا پایین فقط کسی نفهمه من اومدم...
بابا گفت
-کیه
-هیچکس بابا دوستمه الان میرم پایینو میام زود
-باشه زود بیا...
رفتم پایین ارتین نذاشت سلام گفتم که یهو پرید وسطو گفت
-کییی به سلین گفته خواهره منو داداشه تو....
انگار لال شده بودم...
دوباره باداد گفت
-بگوووو کی؟
-م..من
-آخه ....من چی بگم به تو واقعا نفهمی؟
-هوی حرفه دهنتو بفهمممم
-اخه من به تو گفته بودم که سلین..مشکله روحی روانی داره...الان رو من حساس شده..ممکنه چون تو داری با من فامیل میشی بهت اسیب بزنه
-نه نمیزنه مگه بی صاحابم
-مریضای ....بیصاحب حالیشون نمیشه
خب خب
-ببخشید
-ازت خواهش میکنم..دیگه چیزیرو نگو به کسی..لطفا
-باشه
با خجالت گفتم
-بیا بریم بالا زشته خیلی موندم...میگم ارتینو دیدم...باهم اومدیم بالا...
قبول کرد...اومدیم بریم بالا...خیلی تو فکر بودم..خیلی...
هواسم اصن نبود...داشتم از پله ها میرفتیم بالا که پام گیر کرد...
اومدم بیوفتم...که ارتین محکم بدنمو گرفت...
خندش گرفتو گفت
-از فکرش بیا بیرون دیگه...
- ۱۱.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط