The unwanted roommate
The unwanted roommate
___________________________
ویو پارک یورین:
یعنی چی...... منظورش چی بود؟....
یهو دیدم باز وارد شد.. ــ.
......... دیگه کلافه شده بودم با دادی گفتم
+«میشه سیکتو بزنی»
که اومد و محکم یکی تو گوشم خابوند.......
#«یه بار دیگه همچین کلماتی از زبونه کوچولوت در بیاد زبونتو با همین چاقو میبرم......»
لال شدم اصن نمیدونستم باید چیکار کنم..... که یهو شروع کرد به حرف زدن (همیشه حرف میزنه نه؟-
#«خب خب مثل اینکه باید سوپرایزم رو نشونت بدم... البته من نه رئیس...»
منظورش از رئیس کی بود؟.....
که یهو دیدم در باز شد و یه خانم وارد شد......
چ... چی... ن.نه.. دد... دارم اشتباه میبینم اره؟..... هانا؟ باورم نمیشه....
☆«به به خانومه معمار...... خوشحالم میبینمتون»
+«نگو که همه ی این نقشه ها باعث و بانیش تو بودی. ـ......»
☆«بله بله من بودم» پوزخند
باورم نمیشد..... از همون اول میدونستم یه کاسه ای زیره نیم کاسه است.......
☆«خب خب یورین جان فکر کنم وقتشه با واقعیت رو به رو شی»
وای خدا اینا چی میگن کدوم واقعیت....
یهو دیدم رفت جلوی در قرمزه و بازش کرد اولش هیچی ندیدم چون توش به راهرو بود بادیگارد اومد محکم از موهام گرفت بردم تو اتاقه ولی.......
بادیدن چیزایی که اونجا بود خشکم زد........ کلی جسده خونی رو زمین بود... ادم هایی که به صندلی بسته شده بودن و ازشون خون میریخت.....
☆«ترسیدی اره؟»
+«چی...... ـ»
☆«میدونی همه ی این ها کاره کیه....»
..........*
☆«کاره جونگ کوک جونت.»
با چشم هایی گرد و اشکی بهش زل زدم........
___________________________
ویو پارک یورین:
یعنی چی...... منظورش چی بود؟....
یهو دیدم باز وارد شد.. ــ.
......... دیگه کلافه شده بودم با دادی گفتم
+«میشه سیکتو بزنی»
که اومد و محکم یکی تو گوشم خابوند.......
#«یه بار دیگه همچین کلماتی از زبونه کوچولوت در بیاد زبونتو با همین چاقو میبرم......»
لال شدم اصن نمیدونستم باید چیکار کنم..... که یهو شروع کرد به حرف زدن (همیشه حرف میزنه نه؟-
#«خب خب مثل اینکه باید سوپرایزم رو نشونت بدم... البته من نه رئیس...»
منظورش از رئیس کی بود؟.....
که یهو دیدم در باز شد و یه خانم وارد شد......
چ... چی... ن.نه.. دد... دارم اشتباه میبینم اره؟..... هانا؟ باورم نمیشه....
☆«به به خانومه معمار...... خوشحالم میبینمتون»
+«نگو که همه ی این نقشه ها باعث و بانیش تو بودی. ـ......»
☆«بله بله من بودم» پوزخند
باورم نمیشد..... از همون اول میدونستم یه کاسه ای زیره نیم کاسه است.......
☆«خب خب یورین جان فکر کنم وقتشه با واقعیت رو به رو شی»
وای خدا اینا چی میگن کدوم واقعیت....
یهو دیدم رفت جلوی در قرمزه و بازش کرد اولش هیچی ندیدم چون توش به راهرو بود بادیگارد اومد محکم از موهام گرفت بردم تو اتاقه ولی.......
بادیدن چیزایی که اونجا بود خشکم زد........ کلی جسده خونی رو زمین بود... ادم هایی که به صندلی بسته شده بودن و ازشون خون میریخت.....
☆«ترسیدی اره؟»
+«چی...... ـ»
☆«میدونی همه ی این ها کاره کیه....»
..........*
☆«کاره جونگ کوک جونت.»
با چشم هایی گرد و اشکی بهش زل زدم........
- ۵۳۷
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط