پارت ۳....................
پارت ۳....................
خواستن، توانستن نیست .
۱۶ روز میگذره .
هیچکس از اون ۵ نفری که رفتن برنگشته. هیچکس پیدامون نکرده. هیچکدوم از تجهیزات کار نکردن.
هیچی.
به تنها دست آوردی که رسیدم هیچی بود.
من و وین، کاملا تنها.
مشغول نقاشی کشیدن بودم. داشتم ی فرازمینی فرضی میکشیدم.
بخاطر نبود اکسیژن و جاذبه ، احتمالا طبیعی بود با موجودات غول پیکر مواجه میشدیم.
میدونی ترسناک تر از پیدا کردن ی موجود روی سیاره دیگه چیه؟
پیدا کردن آدم روی اون سیاره!
هنوز نتونستم باهاش کنار بیام. قفل در ها رو چک کردم و همشون سالم بودن.
فکر کردن بهش منو میمیترسونه.
یه آدم فضایی با پاهایی بلند و دست هایی کوتاه کشیدم و چشم های درشت.
ی جوری بود.
سنگینی نگاه وین رو روی خودم حس کردم . برگشتم سمتش.
# خیلی قشنگه... اسمش چیه؟
- اسم کی؟
# این آدم فضایی.
- اسم نداره.
# واسش اسم بذار.
- اسمشو میذارم.....مَتیو.
متیو یکی از اعضای تیمه .. شایدم..بود.
# از لحاظ رشته ی من تو آلان باید تو شوک باشی.
- از لحاظ رشته ی منم تو باید یه آدم فضایی باشی.
# پس..............................
علم ما دو تارو تکذیب میکنه.
- چطور چیزی بنام علم چیز هایی که دیدیمو تکذیب میکنه؟
چند دیقه سکوت بین ما حاکم شد .
هر دوی ما به یه چیز فکر میکردیم: (( چطور ممکنه؟))
چند ساعت گذشت و هیچکدوم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم .داشتم کتاب میخوندم و هر از گاهی یدونه چیپس میجویدم و قورتش میدادم ( من فکر میکردم تفش میکنی 😂)
یهو سرشو از اون کتاب آورد بیرون :
# عشق یا قانون؟
- عشق. لاو ایز لاو
( عشق ، عشقه)
سرشو تکون داد.
# بنظرت اولین قانون عشق چیه؟
- اول در خود ببین ، بعد بخواه !♡
کتابشو بست.
# یعنی میگی.....
- آره، اگه نمیتونی بهش برسی بیخیالش شو ، فقط بیخیالش شو!
نکنه عاشق یه آدم فضایی ماده شده بود؟ ( معادلات به مغز لوک فشار آورده و مغزش جر خورده 😂)
بیخیال لوک این چه طرز فکر اسیدیه.....؟
# کِی پیدامون میکنن؟
- چند روز دیگه .. بیا امید وار باشیم.
# خسته شدم.
- قوی باش
# نا امیدم!
- امیدتو از دست نده ، همه چی. درست میشه.
دستاموگرفت و سرشو روی شونه هام گذاشت ( وین تو ام آره 😈🤨😁) حس قشنگی بود.
گویا اینکه احساس کنی یکی بهت تکیه کرده ، اینکه تو پناه ی شخصی.
حس قشنگیه.
آدما وقتی معنی پیدا میکنن که بتونن مفید باشن . من الانمفیدم. من الان کسیم که اون میتونه سرشو روی شونه هاش بذاره و کسیم که میتونم بهش امید واری بدم.
من حالا معنی دارم.
احتمالش صفر بود. احتمال پیدا شدنمون صفر بود.
هیچ راهی وجود نداشت. ما تا آخر عمرمون محبوس شده بودیم.
ولی.....
من نمی خواستم ببینم اون ، ناراحت، شکسته و نا امیده؛ باید زنده میموندم.
فقط بخاطر وین ♡
خواستن، توانستن نیست .
۱۶ روز میگذره .
هیچکس از اون ۵ نفری که رفتن برنگشته. هیچکس پیدامون نکرده. هیچکدوم از تجهیزات کار نکردن.
هیچی.
به تنها دست آوردی که رسیدم هیچی بود.
من و وین، کاملا تنها.
مشغول نقاشی کشیدن بودم. داشتم ی فرازمینی فرضی میکشیدم.
بخاطر نبود اکسیژن و جاذبه ، احتمالا طبیعی بود با موجودات غول پیکر مواجه میشدیم.
میدونی ترسناک تر از پیدا کردن ی موجود روی سیاره دیگه چیه؟
پیدا کردن آدم روی اون سیاره!
هنوز نتونستم باهاش کنار بیام. قفل در ها رو چک کردم و همشون سالم بودن.
فکر کردن بهش منو میمیترسونه.
یه آدم فضایی با پاهایی بلند و دست هایی کوتاه کشیدم و چشم های درشت.
ی جوری بود.
سنگینی نگاه وین رو روی خودم حس کردم . برگشتم سمتش.
# خیلی قشنگه... اسمش چیه؟
- اسم کی؟
# این آدم فضایی.
- اسم نداره.
# واسش اسم بذار.
- اسمشو میذارم.....مَتیو.
متیو یکی از اعضای تیمه .. شایدم..بود.
# از لحاظ رشته ی من تو آلان باید تو شوک باشی.
- از لحاظ رشته ی منم تو باید یه آدم فضایی باشی.
# پس..............................
علم ما دو تارو تکذیب میکنه.
- چطور چیزی بنام علم چیز هایی که دیدیمو تکذیب میکنه؟
چند دیقه سکوت بین ما حاکم شد .
هر دوی ما به یه چیز فکر میکردیم: (( چطور ممکنه؟))
چند ساعت گذشت و هیچکدوم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم .داشتم کتاب میخوندم و هر از گاهی یدونه چیپس میجویدم و قورتش میدادم ( من فکر میکردم تفش میکنی 😂)
یهو سرشو از اون کتاب آورد بیرون :
# عشق یا قانون؟
- عشق. لاو ایز لاو
( عشق ، عشقه)
سرشو تکون داد.
# بنظرت اولین قانون عشق چیه؟
- اول در خود ببین ، بعد بخواه !♡
کتابشو بست.
# یعنی میگی.....
- آره، اگه نمیتونی بهش برسی بیخیالش شو ، فقط بیخیالش شو!
نکنه عاشق یه آدم فضایی ماده شده بود؟ ( معادلات به مغز لوک فشار آورده و مغزش جر خورده 😂)
بیخیال لوک این چه طرز فکر اسیدیه.....؟
# کِی پیدامون میکنن؟
- چند روز دیگه .. بیا امید وار باشیم.
# خسته شدم.
- قوی باش
# نا امیدم!
- امیدتو از دست نده ، همه چی. درست میشه.
دستاموگرفت و سرشو روی شونه هام گذاشت ( وین تو ام آره 😈🤨😁) حس قشنگی بود.
گویا اینکه احساس کنی یکی بهت تکیه کرده ، اینکه تو پناه ی شخصی.
حس قشنگیه.
آدما وقتی معنی پیدا میکنن که بتونن مفید باشن . من الانمفیدم. من الان کسیم که اون میتونه سرشو روی شونه هاش بذاره و کسیم که میتونم بهش امید واری بدم.
من حالا معنی دارم.
احتمالش صفر بود. احتمال پیدا شدنمون صفر بود.
هیچ راهی وجود نداشت. ما تا آخر عمرمون محبوس شده بودیم.
ولی.....
من نمی خواستم ببینم اون ، ناراحت، شکسته و نا امیده؛ باید زنده میموندم.
فقط بخاطر وین ♡
- ۳.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط