سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۴۳
دلم برای دیدن ،مادرم شنیدن غر زدنهایش و حتی تنبیه هایش تنگ شده بود هر چند در مقابل پدربزرگم به روی خودم نمیآوردم اما روزهایی میشد که تصور میکردم حضور من در این بعد به طور اتفاقی نبوده است؛ حتی روزهایی هم وجود داشتند که خیالاتی میشدم و تصور میکردم چشمانی ناپیدا برای ساعت ها و حتی روزها من را زیر نظر گرفته اند به حدی که به خاطر این احساس آزار دهنده مجبور میشدم به داخل کلبه پناه ببرم. اینجا تنها مکانی بود که احساس راحتی میکردم و هیچ دلیل قانع کننده ای برای اثبات احساسم نداشتم. شاید من نباید این اتفاقات را نادیده میگرفتم و نباید از گفتن احساساتم به پدربزرگ خودداری میکردم من هیچگاه دوست نداشتم در مورد توهماتم با پدربزرگ صحبت کنم شاید از این میترسیدم که او این افکار را زاییده تخیلاتم و تحت تأثیر محیط فرض کند. اما حتی خوابهایم نیز از دست افکار درهم و مغشوشی که در مورد آینده مبهم و تاریکم داشتم در امان نبود من از آینده خودم میترسیدم نمیدانستم در آینده چه بلاهایی سرم خواهد آمد نمیدانستم سفرا در مورد من چه تصمیمی خواهند گرفت و همین ندانستنها مرا آزار میداد. بالاخره خوابم برد اما خیلی زود بیدار شدم شاید زودتر از هر روز دیگری که برای یک ساعتی میخوابیدم زمانیکه بیدار شدم برای مدتی تنها روی تختم .نشستم احساس تنهایی بعضی اوقات آنچنان بر من غلبه میکرد که چاره ای جز پناه بردن به کتاب .نداشتم عادتی که از کودکی در من وجود داشت شاید در این کتاب خواندن های من علاوه بر علاقه نوعی اجبار هم وجود داشت؛ خواندن سبب میشد افکار مزاحم و آزاردهنده را
فراموش کنم
خمیازه ای کشیدم و در حالیکه کش و قوسی به کمرم داده ،بودم از روی تختم بلند شدم. به سمت تنها میز تحریر درون کلبه حرکت کردم که در مقابل تختم قرار داشت شاید اگر اتاقی مخصوص به خودم داشتم بهتر میشد، اما تنها اتاق موجود را به پدربزرگ داده بودم هر چند که او مخالف این کار بود و تا مدتها به بهانه نیاز نداشتن از استفاده از اتاق امتناع کرده بود اما بعد از مدتی ناچار شد تا در آن اتاق استراحت کند.
نگاهم به کتاب روی میز جلب شد (مبانی جادو؛) به یکباره به یاد حرف پدربزرگم افتادم. در حالیکه خمیازه ای دوباره میکشیدم روی صندلی نشستم
کتاب مبانی جادو نوشته بسا فتزپاتریک بود مشخص نبود این فرد اهل کجا بود و بخش معرفی او هم به دلایل نامعلومی از بین رفته بود کتاب به زبان لاتین با کاغذهایی قدیمی و با جلد چرمی و رنگ قهوه ای بود که به نظر می رسید، تازه تعویض شده باشد شروع به ورق زدن کتاب کردم با آنکه کتاب در مورد نحوه به حرکت درآوردن
جادو در بدن و متمرکز کردن آن در یک نقطه بود، اما من دلیل آموزشش را درک نمی کردم. از نظر خودم وجود عصا برای متمرکز کردن جادو کافی بود جادوگرها برای جادو کردن از روشهای مختلفی استفاده می کردند که به طور کلی به سه دسته تقسیم میشد دسته اول و دوم کسانی بودند که از عصا و چوب دستی به عنوان وسیله ای برای تمرکز و هدایت کردن قدرت جادویی میکردند و دسته سوم کسانی که از وسیله ای خاص برای متمرکز کردن جادو استفاده نمیکردند دسته آخر از طریق ،چشم دست و در موارد نادری از نشانهای جادویی برای متمرکز کردن جادو استفاده میکردند از نظر قدرت این دسته در میان دسته اول و دوم قرار داشت هر چند به جز این ،موارد موارد استثناء و غیر عادی هم وجود داشتند که در دسته بندی کلی جای نمی گرفتند.
پدربزرگم در دسته اول و سوم قرار میگرفت او هم قادر به استفاده از عصا و هم قادر به جادو با دست بود. او عقیده داشت جادو کردن با دست یک مزیت به شمار میرود به همین دلیل او من را به خواندن این کتاب ترغیب میکرد کتاب از فصلهای چهارم به بعد به روشهای متمرکز کردن اختصاص داشت و از این فصل مطالب به مراتب پیچیده تر میشد به حدی که نویسنده برای توضیح این پیچیدگی مجبور به زدن مثالهایی از طبیعت اطراف میشد. بعضی اوقات نوشته های کتاب من را میترساند؛ مخصوصاً زمانیکه در مورد آسیبهای احتمالی در صورت عدم کنترل و متمرکز کردن جادو توضیح میداد.
دیدگاه ها (۰)

خدمات چاپ کتاب آی پن آنلاین

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

خودکار ابری

صفحه آرایی و طراحی جلد کتاب رمان

dark life = 40

Part:1🥀با افتادن هر کارت بر روی میز جان،خانواده،اموال،آن فر...

🚩 به نظر شما، این گفتگو به مصاحبه بیشتر شباهت داره یا تخلیه ...

برده عمارت جئون

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

part:1{این رمان درخواستی هست و به گفته خود فرد نوع نوشتار خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط