{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:1

part:1
{این رمان درخواستی هست و به گفته خود فرد نوع نوشتار خودمونی است}
_آرمیتا بیا دیگه ....

_نه ،نه ، من نمیخوام بمیرم...

_یک ایرانی هیچوقت حق آیدل شدن رو نداره...

با وحشت از خواب بیدار شدم هر شب کابوس میدیدم....

هرشب با ترس اطراف خونه رو چک میکردم تا مبادا کسی قصد ‌جونمو کرده باشه....

خورشید هنوز بین ابرها نمایان نشده بود تعجبی هم نداشت ساعت ۵ شب بود...

از رختخوابم بلند شدم دمپایی های خرگوشیمو بر پا کردم و به سمت موبایلم رفتم....


به موبایل نگاهی انداختم همه نگرانم شده بودن میترسیدن اتفاقی برای من افتاده باشه...

البته که برای خودم مهم نبود من هر روز دارم مرگ رو از جنس دردناک تجربه میکنم...

موبایل رو روی حالت پرواز گذاشتم روی کاناپه نشستم و با دو دستم سرم رو محکم گرفتم...

سوالات زیادی رو پیش خودم داشتم که برای هیچ کدومشون پاسخی وجود نداشت...

چرا آیدل شدم؟چرا دوست دختر جونگکوک شدم؟

به چه دلیلی این همه سختی رو به جون خریدم؟ برای خودم. برای هدف هام یا برای زودتر به قتل رسیدنم؟

همون اول هم میدونستم که وارد رابطه شدن با جونگکوک نزدیکی بیش از حد به اعضا قرار نیست پایان آسونی داشته باشه....

فنای تاکسیک اون بیرون مثل گرگ پرسه میزنن تا من رو مثل یک گوشت تازه تکه تکه کنند....

اما مگه من هم آدم نیستم مگه منم حق زندگی ندارم....

باید بخاطر این هیت بگیرم چون سرزمینی که داخلش به دنیا اومدم و بزرگ شدم ایران بود؟

آب رو باز کردم و صبر کردم تا وان پر از آب شه بعد از اینکه کاملا پر شد لباس هام رو در آوردم و داخل آب فرو رفتم....

چشمام رو بستم تا چند لحظه ای از این لحظه های سمی خلاص شم....


سرم تا ته داخل وان بود و این نفس کشیدن رو برام سخت میکرد مردنم هم برای کسی که ارزش نداشت پس حالا یا میمیرم یا زنده میمونم....

متوجه نشدم چند دقیقه گذشته اما دیگه دید واضحی نداشتم چشمام داشتن بسته میشدن....

اما نمیتونم به این زودیا تسلیم شم من فقط ۲۰ سالمه هنوز خیلی از منظره های دنیا مونده که میخوام ببینمشون‌..

هنوز حس زیبای مادر شدن رو تجربه نکردم...

با فشار دستم خودم رو از آب بیرون کشیدم با انسانی که قصد کشت خودشو داشت هیچ فرقی نداشتم...



دیگه نمیتونستم مخفی بمونم چه از دنیا چه از دوست پسرم و چه از خودم....


لباس هام رو پوشیدم کلاه و ماسکم رو گذاشتم و پامو از خونه بیرون گذاشتم...

بعد از ۴ ماه خونه موندن حس پرنده ای رو داشتم که از قفس رها شده اما با این وجود که نمیتونم خودم باشم.....


بیشتر تابلوها و پسترهای شهر سئول مرتبط به من بود...

از همون روزی که دبیو کردم افتادم سر زبون مردم عده کمی تشقویم کردن و بیشتری من رو مسخره کردن...

با این وجود از عمق درونم میخواستم آیدل شم چه با پارتی چه با تلاش خودم....

آیدل شدم روی صحنه اجرا کردم با صدایی که طرفدارها به من لقب ( بانوی جنگجو )رو داده بودند آواز میخوندم.....

بعد از اولین اجرام با شوق و ذوق توی رختخوابم غلت میخوردم ....

هیچ علاقه ای به آیدل شدن نداشتم تصمیم فقط و فقط با دیدن گروه مورد علاقم (بی تی اس) عوض شد....

وقتی که اولین بار رو صحنه دیدمشون که چطور کنارهم میرقصند آواز میخوندند و مشخصا از این انبوه جمعیت ترسی ندارن ...

چیزی مثل اعتماد به نفسی که سال ها در عمق وجودم خشک شده بود مثل دونه ای که به اون تازه آب دادن در عمق وجودم پیدا شد.....

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۳)

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𓊆𝐇𝐢𝐍𝐀𝐘𝐎𝐍𝐈...

My_idol

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

مرد بی رحم

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:72رفتم به سمت خونه‌...در رو ب...

★彡   Part 1 彡★ ( رینا ) بوی نودل تازه رو وارد ریه هام کردم.د...

جدایی

پارت ۱ ویو ا.ت پرده ی اتاق رو کنار زدم و گذاشتم نور خورشید آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط