A Shadow Named You

A Shadow Named You
سایه‌ای به نام تو
P.6
(روایت از زبان ا.ت)

چند ساعت بعد از رسیدن به اون خونه…

من هنوز تو همون اتاق بودم.

حوله رو کنارم انداخته بودم و خودم رو جمع کرده بودم وسط تخت. لباس‌هام کمی خشک شده بودن، ولی هنوز بوی بارون می‌دادن. چراغ رو روشن نکرده بودم. فقط نور شهر از پشت پرده می‌اومد تو و اتاق رو خاکستری کرده بود.

گریه دیگه تموم شده بود. نه اینکه آروم شده باشم، فقط دیگه اشکی نمونده بود. چشم‌هام سوزش داشت و سرم سنگین بود.

چند بار در رو نگاه کردم. هیچ صدایی از بیرون نمی‌اومد. انگار کل اون خونه خالی بود.

بلند شدم. پاهامو گذاشتم رو زمین سرد. چند قدم راه رفتم تا پنجره. پرده رو کمی کنار زدم.

شهر پایین بود. چراغا تار به نظر می‌رسیدن. بارون هنوز ادامه داشت، فقط آروم‌تر شده بود.

با خودم گفتم شاید اگه همین‌جا وایسم، یهو بیدار می‌شم و می‌فهمم همه اینا خواب بوده. ولی پنجره سرد بود زیر دستم. واقعی بود.

از پنجره اومدم عقب و نشستم دوباره رو تخت.

یادم اومد چند ساعت پیش، وقتی از خونه‌مون می‌اومدم بیرون، آخرین چیزی که دیدم پشت سرم، پدرم بود که جلوی در ایستاده بود. حرکت نکرد. چیزی هم نگفت. فقط نگاه می‌کرد.

من اون لحظه نتونستم برگردم نگاهش کنم. فقط سرم رو انداختم پایین و سوار ماشین شدم.

حالا که اینجا بودم، اون صحنه هی تکرار می‌شد تو سرم.

دستمو بردم تو موهام و محکم گرفتم. چشم‌هام دوباره داغ شد، ولی این‌بار گریه نیومد. فقط یه فشار گنگ بود تو قفسه سینه‌م.

بعد دراز کشیدم. صورتم رو کردم تو بالش.

نمی‌دونستم ساعت چنده. نمی‌دونستم فردا قراره چی بشه. فقط می‌دونستم که دیگه تو خونه‌ی خودم نیستم............

این فکر، بیشتر از هر چیزی، سنگینی می‌کرد............
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳

۳ پارتی

وقتی دیر میای خونه(part 1)ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

part 9

دیگه حالِ عاشقی ندارم...نه اینکه دلم سنگ شده باشه،فقط اون‌قد...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارتغروب شده بود ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط