𝖕𝖆𝖗𝖙10

𝖕𝖆𝖗𝖙10


آن شب، مارال تا ساعت‌ها بیدار ماند. توی اتاقش قدم می‌زد. هر بار به پنجره نزدیک می‌شد، پرده را کنار می‌زد و به باغ شرقی نگاه می‌کرد. تاریکی بود. فقط چند فانوس دور، نور کم‌رنگی می‌دادند.

ساعت یازده شب، بالاخره طاقت نیاورد. شال نازکی روی سرش انداخت و از اتاق بیرون آمد. راهروها خلوت بود. سربازهای گشت، این طرف و آن طرف می‌رفتند. مارال از پله‌های خدمتکارها پایین رفت. از در پشتی. از راه باریکی که به باغ می‌رسید.

هوا سرد بود. بوی چمن خیس و گل‌های شب‌بو در هوا پیچیده بود. مارال خودش را لای درخت‌ها کشید و به سمت گلخونه رفت. گلخونه، ساختمانی شیشه‌ای و کوچک بود که کنار دیوار شرقی باغ قرار داشت. پشتش، سایه‌ی درختان بلند بود.

جیمین آنجا بود.

پشت گلخونه، به دیوار تکیه داده بود. لباس سیاهش را درنیاورده بود. موهای بلوندش توی تاریکی، رنگ نقره‌ای گرفته بود. وقتی مارال را دید، از دیوار جدا شد.

«اومدی.»

مارال سرش را تکان داد. «گفتی بیام.»

جیمین لبخند زد. اما لبخندش به چشمانش نرسید. «می‌ترسیدم نیای.»

«چرا نیام؟»

جیمین چیزی نگفت. فقط به صورتش نگاه کرد. بعد، آهسته گفت: «چون از امروز، هر کسی که با من حرف بزنه، دشمن پادشاه حساب می‌شه.»

مارال اخم کرد. «من از سوهو نمی‌ترسم.»

«باید بترسی.» جیمین جلو آمد. نزدیک. آنقدر نزدیک که مارال بوی بارانِ کهنه را در لباسش حس کرد. «سوهو... سوهو همون پسری نیست که تو فکر می‌کنی. من بزرگ شدنش رو دیدم. من دیدم چطور وقتی بچه بود، پرنده‌ای که بالش شکسته بود رو با دست خودش خفه کرد. چون می‌گفت هیچ‌کس نباید ضعیف باشه. هیچ‌کس.»

مارال آب دهانش را قورت داد. «جیمین...»

«باید بری.» جیمین گفت. صدایش آرام بود، اما محکم. «تو و پدرت. هر چه زودتر. سوهو بهت کاری نداره، ولی...» مکث کرد. «...ولی من نمی‌تونم ریسک کنم.»

مارال سرش را تکان داد. «من نمی‌رم.»

جیمین چشمانش را گرد کرد. «مارال...»

«تو این‌جایی. ملکه این‌جاست. قصر این‌جاست. من نمی‌تونم فرار کنم و بذارم همه چیز به دست سوهو بیفته.»

جیمین دستش را روی شانه‌هایش گذاشت. محکم. «تو نمی‌فهمی. سوهو...»

«می‌فهمم.» مارال گفت. «ولی تو نمی‌فهمی، جیمین. من دختر داروسازم. من زهرها رو می‌شناسم. زهر تاج رو می‌شناسم. و می‌دونم چطور باید پادزهرش رو بسازم.»

جیمین یخ کرد.

«چی؟»

مارال نفس عمیقی کشید. «پادزهر زهر تاج وجود داره. پدرم بلده. ولی کسی نمی‌دونه. پادشاه... پادشاه می‌تونست نجات پیدا کنه. اگه سوهو نذاشته بود.»

جیمین دستانش را از شانه‌های مارال برداشت. عقب رفت. به دیوار تکیه داد. صورتش در تاریکی، نیمی روشن، نیمی در سایه بود.

«پس سوهو... عمداً نذاشت پدرم درمان بشه.»

مارال سرش را تکان داد.

سکوت. طولانی. جیمین سرش را پایین انداخت. شانه‌هایش لرزیدند. مارال فکر کرد دارد گریه می‌کند. اما وقتی سرش را بالا آورد، چشمانش خشک بودند. فقط مشتش را محکم کرده بود.

«پس باید ثابت کنیم.»

مارال نزدیک شد. «چطور؟»

جیمین به او نگاه کرد. «تو گفتی پادزهر رو می‌شناسی. پدرت بلده. یعنی می‌تونیم ثابت کنیم پادشاه با زهر تاج کشته شده. و اگه ثابت کنیم سوهو نذاشته درمان بشه...»

«...اون‌وقت مردم می‌فهمن پادشاه جدیدشون قاتله.»

جیمین سرش را تکان داد. «ولی این خطرناکه. اگه سوهو بفهمه، هر دوتون رو می‌کشه.»

مارال به چشمانش نگاه کرد. «می‌دونم.»

«و باز هم می‌خوای بمونی؟»

مارال لبخند زد. کوتاه. «تو موندی.»

جیمین چیزی نگفت. فقط به او نگاه کرد. طولانی. آن‌قدر طولانی که مارال حس کرد زمان ایستاد. بعد، آهسته، دستش را بالا آورد. انگشتانش را کنار گونه‌ی مارال گذاشت. لمس نکرد. فقط نزدیک.

«مارال...»

صدایش لرزید.

«اگه یه روز مجبور بشم بین تخت و تو انتخاب کنم...»

مارال نفسش را حبس کرد.

«...تخت رو انتخاب می‌کنم.»

مارال پلک زد. جیمین لبخند زد. تلخ.

«چون اگه تخت مال من نباشه، نمی‌تونم ازت محافظت کنم. اگه پادشاه نباشم، سوهو تا آخر دنیا دنبالت میاد. پس من تخت رو می‌خوام. نه برای خودم. برای تو.»

مارال چشمانش پر از اشک شد. «جیمین...»

جیمین انگشتش را روی لبش گذاشت. «هیس. کسی نباید بفهمه.»

و بعد، از پشت دیوار، صدایی آمد.

صدای قدم.

👑💛
دیدگاه ها (۶)

ات با چشمای خیس به جیمین نگاه کرد.ـ دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد...

💋فیلیکس و می سان 💋

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۶: گفت‌وگوی پادشاه با خانواده‌ی سوآپادشاه...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

پارت ۱۸

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

قولی که شکستی 💗ا.ت: من هنوز دوستت دارم، جیمین. همین موضوع هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط