رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت³⁸
آخ آخ با شکم درد بدی پاشدم مگه خوب میشه این شکم درد دیگه نمیکشیدم بخدا پاشدم دیدم دوتا بچه توی خواب هفت پادشاهن یدونه سپنتا یدونه ساشا خندم گرف آروم و به زور خودمو از بین سپنتا آزاد کردم رفتم دستشویی بعد انجام کارام رفتم سمت حال و با شوکت خانوم و ستاره حرف زدم شنیدم سپنتا میخاد یه یه هفته ای بره دبی و خب واقعا نمیدونم از این خبر خوشحال شدم یا نه به هر حال خودمو درک نمیکردم رفتم سمت اتاق سپنتا و در رو باز کردم بیدار شده بودن ساشا پرید بغل من منم یه بوس آبدار کردم گفتم=شلام آقایی، ساشا خندید و بدو بدو رفت بیرون بعد سپنتا هم اومد گفت=حتما ماهم باید بچه باشیم بوسمون کنن بعضیا ،خندیدم لبامو غنچه کردم رفتم نزدیک چشماشو بست منم فرار کردم فک کرده میخام بوسش کنم والا چون صبونه خورده بودم رفتم اتاقم و دراز کشیدم ک باز شکم دردم شروع شد شکمم رو ماساژ میدادم و از درد شکمم ای میگفتم که ندونستم کی سپنتا اومده بود اتاق اومد کنارم نشست دستم رو کنار زد و خودش شکمم رو ماساژ داد چشمام رو بستم تا اروم بشم اروم شروع ب حرف زدن کرد وگفت=میدونم که خبر یه هفته سفرم بهت رسیده و رفتن من به این معنی نیست که تو آزادی، هوف رومخی گفتم و بعد ادامه دا که=من حواسم بهت هست پیش خودت نگی اون اون ور دنیاس من اینور ،هی غر غر میکرد حرصی شدم گفتم=بچه نیستم داری یاد میدی چیکار کنم چیکار نکنم ،هیچی نگفت به جز این حرفش گفت=الان میدونم پریودی برای همین کاریت ندارم ،لپام قرمز شد همین مونده بود والا خندید گفت=باشه باشه حالا خجالت نمیخاد بکشی شوهرتما ،عجبا گفتم=بس کن هر جی میشه شوهرتم شوهرتم ،گفت=هستم دیگه خوب میگم اقاییتما ،چشم غره ای رفتم حرکتم فرداست ساعت۴صبح ،نگاه کردم تو چشماش همینجور خیره بودیم گفت=از رفتن من حسی داری ،منم خیره بهش گفتم=نمیدونم ،سرشو تکون داد و نرم لبشون رو لبم گذاشت و بوسید منم کوتاه نیومدم و بوسیدمش قرار بود یه هفته نبینمش اره باید خوشحال باشم ولی اون داشت پیشرفت میکرد داشت میرفت سمت بند سوتی..نم و من احمق نبودم ک خودمو با وضع پریودی بدبخت کنم کشیدم عقب و زمین رو نگا کردم فهمید بخاطر پریودیمه پاشد و در رو کوبید و رفت میدونم اگه پریود نبودم الان کامل کارشو کرده بود هوف گرفتم خوابیدم.........
از زبون سپنتا=
خیالم راحت بود چون همه جای خونه رو دوبینی گذاشته بودم و دیدنش و کنترل کردنش برام راحت بود به شوکت خانوم سپردم حواسش شیش دنگ به گیسو باشه من این شیطون کوچولو رو میشناسم وسایل رو دادم بادیگاردا بردن سوار ماشین شدم و رفتیم سمت.....
پارت³⁸
آخ آخ با شکم درد بدی پاشدم مگه خوب میشه این شکم درد دیگه نمیکشیدم بخدا پاشدم دیدم دوتا بچه توی خواب هفت پادشاهن یدونه سپنتا یدونه ساشا خندم گرف آروم و به زور خودمو از بین سپنتا آزاد کردم رفتم دستشویی بعد انجام کارام رفتم سمت حال و با شوکت خانوم و ستاره حرف زدم شنیدم سپنتا میخاد یه یه هفته ای بره دبی و خب واقعا نمیدونم از این خبر خوشحال شدم یا نه به هر حال خودمو درک نمیکردم رفتم سمت اتاق سپنتا و در رو باز کردم بیدار شده بودن ساشا پرید بغل من منم یه بوس آبدار کردم گفتم=شلام آقایی، ساشا خندید و بدو بدو رفت بیرون بعد سپنتا هم اومد گفت=حتما ماهم باید بچه باشیم بوسمون کنن بعضیا ،خندیدم لبامو غنچه کردم رفتم نزدیک چشماشو بست منم فرار کردم فک کرده میخام بوسش کنم والا چون صبونه خورده بودم رفتم اتاقم و دراز کشیدم ک باز شکم دردم شروع شد شکمم رو ماساژ میدادم و از درد شکمم ای میگفتم که ندونستم کی سپنتا اومده بود اتاق اومد کنارم نشست دستم رو کنار زد و خودش شکمم رو ماساژ داد چشمام رو بستم تا اروم بشم اروم شروع ب حرف زدن کرد وگفت=میدونم که خبر یه هفته سفرم بهت رسیده و رفتن من به این معنی نیست که تو آزادی، هوف رومخی گفتم و بعد ادامه دا که=من حواسم بهت هست پیش خودت نگی اون اون ور دنیاس من اینور ،هی غر غر میکرد حرصی شدم گفتم=بچه نیستم داری یاد میدی چیکار کنم چیکار نکنم ،هیچی نگفت به جز این حرفش گفت=الان میدونم پریودی برای همین کاریت ندارم ،لپام قرمز شد همین مونده بود والا خندید گفت=باشه باشه حالا خجالت نمیخاد بکشی شوهرتما ،عجبا گفتم=بس کن هر جی میشه شوهرتم شوهرتم ،گفت=هستم دیگه خوب میگم اقاییتما ،چشم غره ای رفتم حرکتم فرداست ساعت۴صبح ،نگاه کردم تو چشماش همینجور خیره بودیم گفت=از رفتن من حسی داری ،منم خیره بهش گفتم=نمیدونم ،سرشو تکون داد و نرم لبشون رو لبم گذاشت و بوسید منم کوتاه نیومدم و بوسیدمش قرار بود یه هفته نبینمش اره باید خوشحال باشم ولی اون داشت پیشرفت میکرد داشت میرفت سمت بند سوتی..نم و من احمق نبودم ک خودمو با وضع پریودی بدبخت کنم کشیدم عقب و زمین رو نگا کردم فهمید بخاطر پریودیمه پاشد و در رو کوبید و رفت میدونم اگه پریود نبودم الان کامل کارشو کرده بود هوف گرفتم خوابیدم.........
از زبون سپنتا=
خیالم راحت بود چون همه جای خونه رو دوبینی گذاشته بودم و دیدنش و کنترل کردنش برام راحت بود به شوکت خانوم سپردم حواسش شیش دنگ به گیسو باشه من این شیطون کوچولو رو میشناسم وسایل رو دادم بادیگاردا بردن سوار ماشین شدم و رفتیم سمت.....
- ۹.۷k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط