جنون مافیا

جنون مافیا
☆part43S1☆

سوا*
چشام پر از خواب بود
سرمو به شیشه تکیه دادم
نمیتونستم بخوابم..
سرمو بلند کردم...

+پیاده شو
سری تکون دادم پیاده شدم
وقتی وارددمحوطه حیاط چمن دار ویلا شدیم یه گربه خیلی ناز دیدم
به سمتش دویدمو اروم نوازشش میکردم
که با صدای یخ اون که حتی میتونست الماسو ببره بلند شدم
+بلند شو
_من ربات تو نیستم
+باشه پس بمون همینجا

با بیخیالی رفت توی خونه
مرتیکه از خود راضی...
تقریبا چهار تا بادیگارد اطراف حیاط بودن
همینطور که نگاه انداختم... یه درخت خیلی مناسب بود تا روش بشینم
درسته!
یاد بچگیام افتادم وقتی که با پدرم بازی میکردم
بهم یاد داد چجوری از درخت برم بالا و...
هیجان خاصی داشت
سمت درخت رفتمو یکم رفتم بالا و نشستم
جای خوب و محکمی بود

حتی تونسته بودم خنده بادیگارد های مترسگانشم دربیارم

سمتم اومد یکیشون.
...: خانم دارید چیکار میکنید... بیاید پایین
_به کارت برس
...: ولی..
_ولی و چی؟ نکنه از اون رئیستون میترسید؟ ها؟ نترس من هستم
اگه اومد گفت این مسخرت بازیارو جمع کنید (ادای جونگکوکو دراورد) خودم جوابشو میدم


جونگکوک*
بعد از دوشی که گرفتم یه تیشرت و شلوار پوشیدم و موهامو خشک کردم
وقتی مشغول خشک کردن موهام بودم از پنجره بیرونو نگاه کردم که با چیزی که دیدم ناخوداگاه خندم گرفت!
معلوم نبود داشت به بادیگاردا چی میگفت...میدونستم یه چیزی راجب به منه..من بت راحتی میتونستم این دختر و کارا و حتی رفتاراشو بخونم
پوزخند زدمو سرمو تکون دادم و بهش محل ندادم

ساعت هشت شب.
سوا*
شب شده بود
حتی گوشیمم شارژ نداشت...لجباز بودن تو خونم بود و با کارای جناب دیگه داشت فوران میکرد
با ظاهر شدنش کمی خودمو جمع کردم و با خونسردی نگاهش کردم
وقتی که تیشرت به بازوهای عضلانیش میچسبید بیشتر خشگلش میکرد...چند ثانیه محو شده بودم که با صدایی به خودم اومدم

+....اگر یکم دیگه بمونی عنکبوتا جونتو تضمین نمیکنن

با حرفی که زد لحظه ای واکنش دادم و ناگهانی افتادم
خیلی فاصله با زمین نداشتم ولی بازم اگر برخورد میکردم به زمین شاید کوفته میشدم
چون منو بین بازوهاش گرفت...
خنده ای کرد که از چشام دور نموند...
خندش از اون فیس خطرناک کم میکرد
وقتی متوجه نگاهم شد به حالت خونسردش برگشت و زمینمو گذاشت ولی بهتره بگیم ولم کرد چون دوباره تعادلمو از دست دادم و نزدیک بود بخورم زمین
_روانی
+هستم
_خوبه که میدونی
+یه تشکر توی دهنت نیست

جونگکوک*
فکر کنم زیادی از مشکلان دور شده بودم که وقتمو داشتم اینجا و پیش اون تلف میکردم
وقتی حرفمو زدم لبای کوچیک و قلوه ایشو باز کرد و زبونشو بیرون اورد
چشمام چرخید و نگاش کرد
_نه...میبینی که یدونه زبون دارم
این دیوونه بود...حواسمو دگرگون کرد که به خودم اومدم....
+اگر بکشمش صدمتر زبون داری
_هوم...پس بکش ببینیم کی بیشتر زبونش درازه
پوزخند ناباوری کردم...
+خودت... خودتو گیر میندازی
کمی حرکت کردم که به درخت خورد و با دستم محاصرش کردم...
دهنش باز بود هنوز
لبا.مو به سمتش بردمو با زبو.نم زبو. نشو به بازی گرفتم
به دو ثانیه نکشید که جدا شدم و چشام به حالت اولیه برگشت سرد و مصمم!
+تا فکرای بدتری به ذهنت نیومده برگرد خونه..
به سمت خونه رفتم

....
دیدگاه ها (۱۴)

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

رمان :«پسر عموی جذابم»part :1 ویو «سلین»با صدای آلارم گوشیم ...

پارت ۱۳

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

چند پارتی (درخواستی)

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

ادامه پارت (۱۴)

چند شاتی درخواستی از جیهوپ وقتی بازیگری و سر صحنه کیس با جی...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط