{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی (درخواستی)

[وقتی میخردت و........]

____________________________



"_گریه نکن

نگاهمو به تیهونگ دادم دستام میلرزید واقعتش ازش میترسم ولی چرا؟

" _میگم گریه نکن

با پشت دستم اشک هامو پارک کردم و نگاهمو به پنجره دادم

نور کمرنگ خورشید از پنجره های ماشین میتابید و خیابونای شلوغ کم کم از جلوی چشمم رد میشدن صدای ماشینای دیگه و بوقایی که از دور میومدن توی فضا پیچیده بود
سرمو به شیشه تکیه داده بودم و به بیرون نگاه میکردم چشمام از گریه قرمز شده بودن و صورتم هنوز خیس بود دستامو توی بغلم جمع کرده بودم و سعی میکردم به حضور تهیونگ کنارم فکر نکنم
تهیونگ با یه دست فرمونو گرفته بود و با دست دیگش گوشیشو چک میکرد گاهی نگاه کوتاهی بهم مینداخت ولی من هربار که حس میکردم داره نگام میکنه سریع چشمامو میدزدیدم
نمیدونستم قراره منو کجا ببره و همین بیشتر از قبل مضطربم میکرد

。°✩ ویو چند ساعت بعد... ✩°。⋆

همین جور به بیرون نگاه میکردم که ماشین وایساد جلوی در بزرگ مشکی با خط خوط سفید
یک مرد در رو باز کرد و ماشین دوباره حرکت کرد و وارد حیاط شد

حیاط خونه انقدر بزرگ بود که چند لحظه با تعجب بهش خیره موندم دو طرف مسیر سنگفرش شده پر از درختای بلند و بوته های مرتب بود و چراغای کوچیکی که کنار راه قرار داشتن هنوز خاموش نشده بودن
یه فواره بزرگ وسط حیاط قرار داشت که صدای آروم آبش توی سکوت فضا میپیچید چند تا ماشین گرون قیمت هم کنار ساختمون پارک شده بودن و چند نفر با لباسای مشکی مشغول رفت و آمد بودن
نگاهمو از حیاط گرفتم و به ساختمون روبه روم دوختم
خونه بیشتر شبیه یه عمارت بزرگ بود تا یه خونه معمولی ساختمونی چند طبقه با دیوارای سفید و سنگای مشکی که پنجره های بلندش از دور هم به چشم میومدن بالکن های بزرگی داشت و جلوی ورودی چند تا ستون بلند قرار گرفته بود
ماشین از کنار باغچه های مرتب رد شد و جلوی پله های ورودی ایستاد
سرمو کمی بالا آوردم و از پشت شیشه به در بزرگ خونه نگاه کردم در ورودی از چوب تیره ساخته شده بود و دو طرفش گلدونای بزرگی قرار داشت که پر از گلای سفید بودن
با اینکه خونه ظاهر قشنگ و باشکوهی داشت یه حس عجیب و سنگین بهم میداد انگار وارد جایی شده بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم و قرار نبود به این زودیا هم ازش خارج بشم

تهیونگ از ماشین پیاده شد منم دستمو سمت دستگیره در بردم و باز کردم از ماشین پیاده شدم

"_بیا

" +ها... باشه

تهیونگ جلوم داشت راه می‌رفت وارد سالن اصلی خونه شدیم

سالن اصلی انقدر بزرگ بود که چند لحظه همونجا ایستادم و به اطراف نگاه کردم سقف بلندش با لوستر بزرگی که از وسطش آویزون بود حسابی جلب توجه میکرد دیوارا ترکیبی از رنگ سفید و کرم بودن و قسمتایی از دیوار با سنگای مشکی و طرح دار تزئین شده بود
کف سالن از سنگای براق و روشن ساخته شده بود که تصویر لوستر و وسایل خونه روشون میفتاد دو طرف سالن مبلای بزرگ و گرون قیمتی قرار داشتن که با میزهای شیشه ای و دکوری های ظریف تزئین شده بودن
چند تا تابلو بزرگ روی دیوارا نصب شده بود و کنار پنجره های قدی و بلند خونه پرده های ضخیم طوسی رنگی آویزون بود که تا روی زمین میرسیدن
همه چیز زیادی مرتب و تمیز بود انگار حتی یه وسیله هم اجازه نداشت سر جای اشتباهی قرار بگیره
چند نفر از خدمتکارا با دیدن تهیونگ سرشونو خم کردن و با احترام بهش سلام دادن اما اون بدون اینکه توجه زیادی بهشون بکنه به راهش ادامه داد
منم با قدمای کوچیک دنبالش میرفتم و سعی میکردم ازش عقب نمونم

_______________________________

صد بار امتحان کردم اومیدوارم دیگه ارور نده ❤️🎀
دیدگاه ها (۳۰)

چند پارتی

رمان تهیونگ

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

My professorChapter:2Part:109"ساعت ۸:۴۵"لباسمو انتخاب کردم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط