نشسته ام که برای تو از زمانه بگویم

نشسته ام که برای تو از زمانه بگویم
منی که زاده شدم شعر عاشقانه بگویم

عزا گرفته ام از اینکه باید آخر شعرم
از آن دمی که تو هم می شوی روانه بگویم

به غم نشسته چنان باورم که باید از این پس
به خنده های خودم بغض شادمانه بگویم

برای بی کسی ام بس همین که حرف دلم را
نشد برای کسی جز اثاث خانه بگویم

بمان، انار برایت شکسته ام که غمم را
به این بهانه برای تو دانه دانه بگویم...
دیدگاه ها (۲)

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

تقدیم به زندگیم:ای نوگل باغ زندگانیای برتر و بهتر از جوانیای...

خسف | قصه سی و یکم: امام رضا (ع) (بخش سوم)

چند پارتی

part 8شوگا:ات؟دست ات رو گرفت و برگردوندششوگا:چیزیت شده؟بهم ب...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۵

dark life = 27

part 65تهیونگ« من خودمم هنوز که هنوزه تو شکم»جین« وایسا ببین...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط