چندپارتی (تهیونگ)
ته:
سلام ماهکم متاسفم برای اتفاقی که افتاد الان میتونم درک کنم چه احساسی داری اما قول میدم دلیل خوبی داشته باشم
لطفاً فردا به کافهی همیشگی بیا ساعت نه صبح
(وقتی پیامشو خوندم کمی احساس بهتری داشتم...با فکر اینکه حداقل براش مهمم.
چشمامو بستم که آروم به آغوش خواب رفتم
فلش بک صبح
ات
از خواب بیدارشدم ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت هشت نیمه با عجله خودمو آماده کردم و رفتم سمت کافهای که قرار داشتیم
به کافه رسیدم
دیدم جلوی در کافه به یه ماشین تکیه داده و به زمین زل زده بود انگار که توی یه فکر عمیق بود
رفتم جلو که انگار حضورمو احساس کرد
و نگاهشو داد به من
_ات.سلام
+بگو کار دارم زود باید برم
_ات،اینطوری رفتار نکن میدونم چقدر ناراحتی اما یکم به منم حق بده منم ناراحتم
+آقایکیم تهیونگ میدونی من دیشب چطوری خوابم برد.. با گریه
گریهای که فکر میکردم بغضش همین الان خفهام میکنه
(بعد از تموم شدن حرفم منو کشید توی بغلش که آروم تقلا میکردم بیام بیرون
+ولم کن..مگه نمیشنوی ولم کن
_یکم آروم باش بچه
+من بچه نیستم
_باشه،باشه
+زودباش بگو دلیل نیومدنت چیبوده
_بیا بریم تو
+...
(همراه تهیونگ رفتیم داخل کافه و یجا نشستیم
_ببین آت باید..بخاطر کارهای شرکت یه سال برم آمریکاو...آت خوبی
+نه
(وقتی داشت حرف میزد بهش زل زده بود.. وقتی گفت میخواد بره آمریکا باز بغضم گرفت راستش به تهیونگ وابسته بودم چون از بچگی باهم بزرگ شدیم
_من خودم نمیخوام برم بابام مجبورم میکنه
+تهیونگا لطفاً نرو(بغض)
رافائل
تهیونگ خیلی سخت بود براش شاهد گریه معشوقش باشد
پس سعی کرد با یکی از انگشتهای کشیدش صورت دخترش را از اشک پاک کند.
اما گریه آت انگار تمومی نداشت
آت
دیگه گریم خیلی شدید شد و به آرومی سرم رو میز گذاشتم
میتونستم احساس کنم که همه کسایی که اونجا نشسته بودند به ما خیره شده بودند
_قول میدم خیلی زود برگردم،این اتفاق اصلا ارزش اشکهای تورو نداره
+شاید برای تو یه سال دوری چیزی نباشه اما برای من یه قرن میگذره
_چرا جوری صحبت میکنیکه انگار عشقت یه طرفست..برای منم سخت میگذره
+(اشک)
«فلش بک به یک ساعت بعد جلوی کافه »
_بیا من میرسونمت
+میخوام پیاده برم
_باشه پیاده میرسونمت
+ماشینت چی؟
_مهم نیست....
ادامه دارد...
اون جوجه کوچولویی که در خواست داده بودی ببخشید اگه بد شد.🥲
لطفاً نظرات خودتونو برام بگید 💜
سلام ماهکم متاسفم برای اتفاقی که افتاد الان میتونم درک کنم چه احساسی داری اما قول میدم دلیل خوبی داشته باشم
لطفاً فردا به کافهی همیشگی بیا ساعت نه صبح
(وقتی پیامشو خوندم کمی احساس بهتری داشتم...با فکر اینکه حداقل براش مهمم.
چشمامو بستم که آروم به آغوش خواب رفتم
فلش بک صبح
ات
از خواب بیدارشدم ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت هشت نیمه با عجله خودمو آماده کردم و رفتم سمت کافهای که قرار داشتیم
به کافه رسیدم
دیدم جلوی در کافه به یه ماشین تکیه داده و به زمین زل زده بود انگار که توی یه فکر عمیق بود
رفتم جلو که انگار حضورمو احساس کرد
و نگاهشو داد به من
_ات.سلام
+بگو کار دارم زود باید برم
_ات،اینطوری رفتار نکن میدونم چقدر ناراحتی اما یکم به منم حق بده منم ناراحتم
+آقایکیم تهیونگ میدونی من دیشب چطوری خوابم برد.. با گریه
گریهای که فکر میکردم بغضش همین الان خفهام میکنه
(بعد از تموم شدن حرفم منو کشید توی بغلش که آروم تقلا میکردم بیام بیرون
+ولم کن..مگه نمیشنوی ولم کن
_یکم آروم باش بچه
+من بچه نیستم
_باشه،باشه
+زودباش بگو دلیل نیومدنت چیبوده
_بیا بریم تو
+...
(همراه تهیونگ رفتیم داخل کافه و یجا نشستیم
_ببین آت باید..بخاطر کارهای شرکت یه سال برم آمریکاو...آت خوبی
+نه
(وقتی داشت حرف میزد بهش زل زده بود.. وقتی گفت میخواد بره آمریکا باز بغضم گرفت راستش به تهیونگ وابسته بودم چون از بچگی باهم بزرگ شدیم
_من خودم نمیخوام برم بابام مجبورم میکنه
+تهیونگا لطفاً نرو(بغض)
رافائل
تهیونگ خیلی سخت بود براش شاهد گریه معشوقش باشد
پس سعی کرد با یکی از انگشتهای کشیدش صورت دخترش را از اشک پاک کند.
اما گریه آت انگار تمومی نداشت
آت
دیگه گریم خیلی شدید شد و به آرومی سرم رو میز گذاشتم
میتونستم احساس کنم که همه کسایی که اونجا نشسته بودند به ما خیره شده بودند
_قول میدم خیلی زود برگردم،این اتفاق اصلا ارزش اشکهای تورو نداره
+شاید برای تو یه سال دوری چیزی نباشه اما برای من یه قرن میگذره
_چرا جوری صحبت میکنیکه انگار عشقت یه طرفست..برای منم سخت میگذره
+(اشک)
«فلش بک به یک ساعت بعد جلوی کافه »
_بیا من میرسونمت
+میخوام پیاده برم
_باشه پیاده میرسونمت
+ماشینت چی؟
_مهم نیست....
ادامه دارد...
اون جوجه کوچولویی که در خواست داده بودی ببخشید اگه بد شد.🥲
لطفاً نظرات خودتونو برام بگید 💜
- ۱۵.۶k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط