وقتی عموت بود
پارت ۱۴
ویو ات
بعد شام رفتم توی اتاقم عکس و لباسا قدیمی عروسک قدیمی رفتم بغلش کردم اشک تند تند آمد
دفتر خاطرات برداشتم بازش کردم شروع کردم خوندم
" امروز عمو تهیونگ من دعوا کرد گفت نباید برم پارتی ... اخه اون چیکار داره من دیگه بزرگ شدم عههههه"
" کم کم احساس میکنم که دارم به عمو تهیونگ احساسات عجیبی پیدا میکنم ... نه نباید این اتفاق بیوفته چون اون عموی منه "
گریه میکردم که در باز شد عمو بود اشک پاک کردم برگشتم با عصبانیت گفتم " اینجا چیکار میکنی "
عمو بهم نگاه کرد امد نزدیک منم میرفتم عقب
ات " به من نزدیک نشو "
ویو تهیونگ
بعد چند دقیقه رفتم داخل اتاقش دیدم داره گریه میکنه
" دختر کوچولو من که بزرگ شده دیگه نمیاد توی بغلم گریه کنه " پوزخند زدم
ات " من دیگه بچه نیستم "
رفتم بین خودم دیوار گرفتم.
تهیونگ" تو همیشه کوچولوی منی فهمیدی؟ " سرم بردم توی گردنش لیس زدم گردنش
ویو ات
وقتی گردنم لیس زد بدنم لرزید بغض کردم سعی داشتم هولش بده که دستام بالا سرمبرد " ولم کن عوضی "
ویو تهیونگ
"با من درست حرف بزن کوچولو " کا گردنش گاز گرفتم بوسید
سعی داشت خودش آزاد کنه که لباش بوسیدم خشن بود
لباش فوقالعاده بود
لباش نرم و پفکی بود
" دختر کوچولو ... خیلی شیرین تر شدی "
ویو ات
اشک تند تند میومد نمیخواستم. دستم محکم تر گرفت مجبور شدم همراهی کنم که ولم کرد
" حالم ازت بهم میخوره عوضی "
که چند تا اسپک محکم زد روی باسنم
ناله کردم
تهیونگ " دلم برای ناله هات تنگ شده یود "
منم اشک تند میومد نمیخواستم
با گریه گفتم " ازت متنفرم "
بعد چند دقیقه ولم کرد و رفت
نشستم زمین گریه کردم
شرایط
کامنت : ۲۰
لایک : ۳۰
ویو ات
بعد شام رفتم توی اتاقم عکس و لباسا قدیمی عروسک قدیمی رفتم بغلش کردم اشک تند تند آمد
دفتر خاطرات برداشتم بازش کردم شروع کردم خوندم
" امروز عمو تهیونگ من دعوا کرد گفت نباید برم پارتی ... اخه اون چیکار داره من دیگه بزرگ شدم عههههه"
" کم کم احساس میکنم که دارم به عمو تهیونگ احساسات عجیبی پیدا میکنم ... نه نباید این اتفاق بیوفته چون اون عموی منه "
گریه میکردم که در باز شد عمو بود اشک پاک کردم برگشتم با عصبانیت گفتم " اینجا چیکار میکنی "
عمو بهم نگاه کرد امد نزدیک منم میرفتم عقب
ات " به من نزدیک نشو "
ویو تهیونگ
بعد چند دقیقه رفتم داخل اتاقش دیدم داره گریه میکنه
" دختر کوچولو من که بزرگ شده دیگه نمیاد توی بغلم گریه کنه " پوزخند زدم
ات " من دیگه بچه نیستم "
رفتم بین خودم دیوار گرفتم.
تهیونگ" تو همیشه کوچولوی منی فهمیدی؟ " سرم بردم توی گردنش لیس زدم گردنش
ویو ات
وقتی گردنم لیس زد بدنم لرزید بغض کردم سعی داشتم هولش بده که دستام بالا سرمبرد " ولم کن عوضی "
ویو تهیونگ
"با من درست حرف بزن کوچولو " کا گردنش گاز گرفتم بوسید
سعی داشت خودش آزاد کنه که لباش بوسیدم خشن بود
لباش فوقالعاده بود
لباش نرم و پفکی بود
" دختر کوچولو ... خیلی شیرین تر شدی "
ویو ات
اشک تند تند میومد نمیخواستم. دستم محکم تر گرفت مجبور شدم همراهی کنم که ولم کرد
" حالم ازت بهم میخوره عوضی "
که چند تا اسپک محکم زد روی باسنم
ناله کردم
تهیونگ " دلم برای ناله هات تنگ شده یود "
منم اشک تند میومد نمیخواستم
با گریه گفتم " ازت متنفرم "
بعد چند دقیقه ولم کرد و رفت
نشستم زمین گریه کردم
شرایط
کامنت : ۲۰
لایک : ۳۰
- ۶۴.۶k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط