پارت 47

*با به یاد آوردن این موضوع اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست ، یهو حس کردم یکی داره میمیره اما هنوز عمر ش به پایان نرسیده ، بشکن زدم و توی یه جنگل دور افتاده ظاهر شدم ، یه پسر جوون اونجا مرده بود ، یه تای ابروم رو بالا انداختم و بعد با خونسردی گفتم *

عزرائیل: فکر نمیکردم کسی پیدا بشه که راه احضار کردن من رو بلد باشه

*یه شیطان گوزن مانند و قرمز از پشت درخت ها بیرون اومد که لبخند رو عصابی روی لبش بود *

عزرائیل: چی باعث شده شیطانی مثل تو بخواد فرشته ی مرگ رو احضار کنه ؟

*با صدای رادیو گونه ای خندید *

الستور : از آشنایی باهات خوشبختم ... عزرائیل.... من شیطان رادیویی هستم اما اگه بخای میتونی منو الستور صدا کنی

عزرائیل: شیطان بی ارزشی مثل تو چی ازم میخواد ؟

الستور : فکر میکردم برات مهم باشه که وضعیت دوست دخترت رو بدونی

*وقتی اینو گفت چشم هام گشاد شد ، منظورش امیلی بود ... سعی کردم خونسردی م رو حفظ کنم و با چهره ای سرد و جدی گفتم *

عزرائیل: اونقدرا مهم نیست خودت رو به زحمت ننداز

*خندید *

الستور : خیلی حیف شد ... فکر میکردم خوشحال بشی بشنوی که بچه ی تو رو حمل میکنه

*وقتی اینو گفت حس کردم خون توی تنم یخ زد و کنترل خونسردیم رو از دست دادم ، امکان نداشت ، اون داشت دروغ میگفت ، با حالت تهدید آمیز و صدای گرینچی گفتم *

عزرائیل: بهتره مسخره بازی رو تموم کنی شیطان کثیف ... فقط بگو چرا داری اینا رو بهم میگی

الستور : با خودم گفتم شاید بخای از بچه ت محافظت کنی اما نگار برات مهم نیست

عزرائیل: گفتم بگو چی میخوای !!!؟

*با فریادی که زدم لبخندش پر رنگ تر شد *

الستور : میدونی اگه جهنمی ها بفهمن بچه ی فرشته ی مرگ تو شکم اون دختر رشد میکنه چه بلایی سرش میارن ؟ .... میتونیم یه معامله ای کنیم

*پوزخند ترسناکی زدم و با تهدید مرگباری بهش خیره شدم *

عزرائیل: من ؟ *با تمسخر خندیدم* با تو ؟ ... تو واقعا داری میری رو عصابم

الستور : تو موقعیتی نیستی که انتخواب دیگه ای داشته باشی

*اخم کردم ، اگه اینکه امیلی بارداره حقیقت داشته باشه ...*

عزرائیل: قبوله ولی باید با امیلی حرف بزنم ... فردا شب توی یه محل دور افتاده توی جهنم

*الستور پوزخند زد *

الستور : قبوله ...

*شیطان دستش رو جلو گرفت و دستش رو گرفتم و نیروی قوی توی هوا ایجاد شد و تو یه ثانیه ناپدید شد *
*وقتی برگشتم بهشت همش ذهنم درگیر این بود که حامله گی امیلی حقیقت داره ، یعنی واقعا بچه ی من توی شکم اون درحال رشد بود ....*

*از دید امیلی *

امیلی : آنجی من نمیدونم ... دلم میخواد سقط ش کنم اما ....اما نمیتونم اون یه موجود زندست و من حسش میکنم

آنجل: لطفاً سقط ش نکن ... من قول میدم خودم بهت کمک کنم که بزرگش کنی

امیلی : ببین آنجی این بحث کوچیکی نیست ...این ...این بچه عادی نیست اوکی ... این بچه ی فرشته ی مرگه و مطمئنن علاوه بر خصوصیات ظاهری قدرت اون رو هم به ارث میبره

آنجل: درسته ولی تو نمیخوای یه بچه ی یک ماهه رو سقط کنی ... میخوای ؟

امیلی : من فقط میترسم مادر خوبی براش نباشم

آنجل : مطمئنم که بهترین مادر توی کل جهنم میشی ... ولی فعلا به بقیه چیزی نمیگیم و وقتی هم که به سه ماه رسیدی پات رو از هتل بیرون نمیزاری تا موقعی که کوچولو بدنیا بیاد

*به حرف های آنجل فکر کردم ، درست میگفت قرار نبود بخاطر عزرائیل این موجود بیگناه تقاص پس بده ، اون فقط بچه ی عزی نیست بچه ی منم هست *

امیلی : باشه

آنجل : آخجون ! قراره یه کوچولو بهمون اضاف بشه

*کنارم نشست و دستش رو دور گردنم حلقه کرد و با دست دیگه ش ژست پیروزی رو گرفت و با دست دیگش دوربین رو برای سلفی بالا گرفت *

آنجل : بیا این لحظه ی زیبا رو ثبت کنیم
دیدگاه ها (۳۵)

پارت 186

پارت ۴

چون پارت ۱۱ زیاد بود دوتا فرستادم

فصل اول قسمت ۴برج وی اون طرف واکس الستور رو میبره تو اتاق کن...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

پارت‍ـــ.. ــ۴ــ«رقص سایه ها»کامیل پوزخندی زد و گفت : ...

پارت ۶۴

ترکم نکن

اکسپرور

dark life = 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط