__- 7:part -__
𝐅𝐚𝐜𝐞:evil angel
𝐀𝐝𝐦𝐢𝐧:𝐑𝐨𝐳𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:7
♚┊TEAKOOKMIN ꙰
ָ ֺ ∅𝐃𝐨𝐧'𝐭 𝐀𝐬𝐤𝐢 𝐁𝐚𝐛∅𓄹 ࣪
⊱• – – – – – – – – – – – •⊰
که زنش بلند شد خواستن بنشوننش که گفتم نه دهنش رو باز کنین ببینم چی میخواد بگه به پدرم گفت تو به من نگفتی دو تا دختر داری داد زدم و گفتم اون دو تا دختر نداره هر دوتا بچه هاش مردن هم خواهرم سه این مرد هم دخترت یو می من الان فرشته ی شیطان ام بابا جون راستی تو پسر خیلی دوست داشتی الان خوشحالی از این که صاحب پسر شدی ها تبریک میگم رفتم پیش زن پدرم و گفتم چجوری راضی شدی که زن این پیر مرد بشی ها تو فقط چند سال از من بزرگتری تازه اگر خواهرم الان زنده بود ۲۵ سالش بود دقیق بگم ۲۵ سال و ۵ ماه و ۸ روز حالا تو چند سالته فوقش ۳۰ سالت باشه شایدم ۳۱ سال راستی تو ام کتک میزنه یا نه مادر منو جلوی چشمام کتک میزد تازه مادرمم کشت اون یه قاتله اینو بهت نگفته زنش بد بخت شکه شده بود به بادیگاردام گفتم برن بیرون تا یکم با خانواده ی گلم خلوت کنم شاید باورتون نشه ولی برادر کوچیکم جونم رو نجات داد چون وقتی داشتم با زن پدرم حرف میزدم پدرم یه ساتور اورده بود تا منو بکشه با صدای اون بچه که گفت اونی دور سرم رو چرخوندم و پدرم رو دید دستش رو چرخوندم و با پا زدم توی دلش افتاده بود روی زمین پسر بچه شروع کرد به گریه کردن رفتم و دستش رو گرفتم و گفتم ممنونم تو اونی رو نجات دادی
ولی این پدر و مادر لیاقت تو رو ندارن پدر که سه نفر رو کشت زنش و دو تا دخترش و مادرت یه ادم بده که به خواطر پول زن یه پیرمرد شده و اصلا به فکر تو نبوده که وقتی بری مدرسه پدرت میمیره چون اون زوار در رفتست یه پاش لب گوره پس بادیگارد هام رو صدا زدم و اومدن اون بچه رو برام بردن مادرش داشت زجه میزد و پدرم بهم التماس میکرد و می.فت من قول دادم پدر خوبی بشم پس تو رو خدا بچه رو به من برگردن با چشمای پر از اشک گفتم تو همین الان میخواستی منو بکشی بعد میگی قول دادی پدر خوبی باشی پدر بهم حرف هایی زد که بدتر منو بهم ریخت اون گفت که من و سه این دخترای اون نبودیم و اون فقط به خواطر اینکه از ماها بدش میومده سه این رو فروخته و منو زجر داده ماها بچه های شوهر قبلی مادرم بودیم پس یعنی اون پسر هم از نظر بیولوژیکی برادر من نیست ولی خوب من واقعا بهش مدیون بودم چون جونم رو نجات داد و البته اینکه این پدر و مادر لیاقت اون رو نداشتن بهشون توجهی نکردم و رفتم برای اینکه بفهمم واقعا حرف هاش راست بوده یا دروغ رفتم با اون بچه یه آزمایش ژنتیک دادیم و بعد از دو روز نتایج آزمایش ها اومد بله اون و من هیچ نسبتی باهم نداشتیم پس تصمیم گرفتم دنبال پدر واقعیم بگردم البته این باعث نمیشد که تهیونگ و جی یون رو بیخیال بشم پی تصمیم گرفتم یکی از باریگارد هام که از نظر اندام کاملا شبیه به تهیونگ بود و قیافش هم مو نمیزد داخل عمارت تهیونگ بفرستم تا جی یون رو برام بدزده و بیاره ......
𝐀𝐝𝐦𝐢𝐧:𝐑𝐨𝐳𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:7
♚┊TEAKOOKMIN ꙰
ָ ֺ ∅𝐃𝐨𝐧'𝐭 𝐀𝐬𝐤𝐢 𝐁𝐚𝐛∅𓄹 ࣪
⊱• – – – – – – – – – – – •⊰
که زنش بلند شد خواستن بنشوننش که گفتم نه دهنش رو باز کنین ببینم چی میخواد بگه به پدرم گفت تو به من نگفتی دو تا دختر داری داد زدم و گفتم اون دو تا دختر نداره هر دوتا بچه هاش مردن هم خواهرم سه این مرد هم دخترت یو می من الان فرشته ی شیطان ام بابا جون راستی تو پسر خیلی دوست داشتی الان خوشحالی از این که صاحب پسر شدی ها تبریک میگم رفتم پیش زن پدرم و گفتم چجوری راضی شدی که زن این پیر مرد بشی ها تو فقط چند سال از من بزرگتری تازه اگر خواهرم الان زنده بود ۲۵ سالش بود دقیق بگم ۲۵ سال و ۵ ماه و ۸ روز حالا تو چند سالته فوقش ۳۰ سالت باشه شایدم ۳۱ سال راستی تو ام کتک میزنه یا نه مادر منو جلوی چشمام کتک میزد تازه مادرمم کشت اون یه قاتله اینو بهت نگفته زنش بد بخت شکه شده بود به بادیگاردام گفتم برن بیرون تا یکم با خانواده ی گلم خلوت کنم شاید باورتون نشه ولی برادر کوچیکم جونم رو نجات داد چون وقتی داشتم با زن پدرم حرف میزدم پدرم یه ساتور اورده بود تا منو بکشه با صدای اون بچه که گفت اونی دور سرم رو چرخوندم و پدرم رو دید دستش رو چرخوندم و با پا زدم توی دلش افتاده بود روی زمین پسر بچه شروع کرد به گریه کردن رفتم و دستش رو گرفتم و گفتم ممنونم تو اونی رو نجات دادی
ولی این پدر و مادر لیاقت تو رو ندارن پدر که سه نفر رو کشت زنش و دو تا دخترش و مادرت یه ادم بده که به خواطر پول زن یه پیرمرد شده و اصلا به فکر تو نبوده که وقتی بری مدرسه پدرت میمیره چون اون زوار در رفتست یه پاش لب گوره پس بادیگارد هام رو صدا زدم و اومدن اون بچه رو برام بردن مادرش داشت زجه میزد و پدرم بهم التماس میکرد و می.فت من قول دادم پدر خوبی بشم پس تو رو خدا بچه رو به من برگردن با چشمای پر از اشک گفتم تو همین الان میخواستی منو بکشی بعد میگی قول دادی پدر خوبی باشی پدر بهم حرف هایی زد که بدتر منو بهم ریخت اون گفت که من و سه این دخترای اون نبودیم و اون فقط به خواطر اینکه از ماها بدش میومده سه این رو فروخته و منو زجر داده ماها بچه های شوهر قبلی مادرم بودیم پس یعنی اون پسر هم از نظر بیولوژیکی برادر من نیست ولی خوب من واقعا بهش مدیون بودم چون جونم رو نجات داد و البته اینکه این پدر و مادر لیاقت اون رو نداشتن بهشون توجهی نکردم و رفتم برای اینکه بفهمم واقعا حرف هاش راست بوده یا دروغ رفتم با اون بچه یه آزمایش ژنتیک دادیم و بعد از دو روز نتایج آزمایش ها اومد بله اون و من هیچ نسبتی باهم نداشتیم پس تصمیم گرفتم دنبال پدر واقعیم بگردم البته این باعث نمیشد که تهیونگ و جی یون رو بیخیال بشم پی تصمیم گرفتم یکی از باریگارد هام که از نظر اندام کاملا شبیه به تهیونگ بود و قیافش هم مو نمیزد داخل عمارت تهیونگ بفرستم تا جی یون رو برام بدزده و بیاره ......
- ۱۰.۶k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط