ابلیس
part 136
از وقتی بیدار شده بود اجازه نمیداد دازای سمتش بره و دازای هم تلاشی نمیکرد...از کارش راضی بود و لازم بود به چویا یادآوری کنه که کیه
ائویی رو تو بغلش تکون میداد و تنش رو بو میکرد اما از درد نمیتونست بلند شه
دازای سمتش رفت که چویا عقب کشید اما دازای جوری رفتار کرد که انگار چویایی وجود نداره و فقط ائویی رو بغل کرد. ائویی وارد شش ماهگی اش شده بود و نسبت به قبل شلوغ تر شده بود...
وقتی آغوش دازای رو حس میکرد میخندید و خوشحال بود...انگار که تن دازای بهش آرامش و امنیت میداد
گونه دخترو بوسید و پشتش رو ماساژ داد
_ چویا رو اذیت نکنیا...تا وقتی من بیام دختر خوبی باش
دختر فقط دست پاشو تکون میداد و با ذوق جیغ میزد
ائویی رو بغل چویا داد و تا خواست بره چویا با دلخوری و البته کینه صداش کرد
_ چیه؟؟
+ ب...بدون خداحافظی میری؟
_ اره
درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت و چویا روی تخت دراز کشید و ائویی رو روی شکمش دراز کرد
+ چطور میتونی همچین آدمی رو دوست داشته باشی؟ واقعا که...
در اتاق باز شد و با دیدنش آهی کشید و نگاه پر غروری به مرد بین چهارچوب انداخت
" سنپای! "
+ چی میخوای؟
" باید بریم "
+ دازای اجازه نمیده از عمارت برم بیرون...باید مراقب ائویی باشم
" ولی... "
+ لوکا...متوجه نمیشی؟ تو عمارت نباشم خبر به اون اوساموی عوضی میرسه
لوکا آهی کلافه کشید
" نمیفهمه "
+ رفیق قدیمیتو دست کم گرفتیا...من با تو هیچ جا نمیام به اون رئیس احمقت بگو فعلا بیخیال من بشه
" میخوان نقشه مرگدازای رو بکشن...باید متوجه بشی من اجازه ورود به جلسه رو ندارم...سنپای خواهش میکنم...نزار دازای بمیره "
................................................
وارد هتل شد و خمیازه ای کشید...خیلی وقت بود تو هواپیما نشسته بود و بشدت خوابش میومد...نگران چیزی نبود میدونست همه چی عالی پیش میره...اول از همه جای مدیر رو پیدا میکرد که تا الان هم کم بیش توش موفق بود...مدیر دفاعش رو پایین آورده بود و حالا نوبت حمله بود.
خسته رو تخت دراز کشید و ساعد دستشو رو پیشونیش گذاشت و نفس عمیقی کشید...همین دیشب رابطه داشت...چرا بدنش اینطوری شده بود؟ هیچوقت به شهوت درونش نمیباخت اما این احساس نیاز خیلی عجیب بود...
با فکر بهش سریع از جاش بلند شد و سیخ نشست
_ ن...نکنه...
سریع بلند شد و نگاهی به قرصی که فکر میکرد مسکنه نگاه انداخت...
_ لعنت بهش
قرص تحریک کننده رو خورده بود و حالا نمیدونست باید چیکار کنه...چویا نبود که بهش کمک کنه و خودش تنها...
تنش رو روی تخت انداخت و نفسشو با حرص بیرون داد
_ میکشمت...به چه جرعتی همچین قرصی به من میدی بی مصرف!
به مردی که همراهشون اومده بود و قرص بهش داده بود لعنتی فرستاد و هر لحظه داغی تنش رو حس میکرد اما سعی داشت بهش غلبه کنه! از شانس گندش در به صدا در اومد و با کلافگی داد زد
_ الان نه...برگرد اکوتاگاوا
" م...منم ارباب...شامتونو آوردم "
دازای با شنیدن صدای لطیف و دخترونه پشت در اجازه ورود داد و دختر وارد اتاق شد و سینی رو روی میز گذاشت...نگاهش به دازای افتاد اما میترسید چیزی بگه...اونقدر میترسید که دستش میلرزید و اینو از سینی تو دستش میشد فهمید...حال اون مرد خوب نبود و از عرق های سردش مشخص بود اما دختر چیزی نگفت و خواست زودتر فرار کنه که صدای دو رگه مرد رو شنید...
_ صبر کن...
" ب...بله ارباب "
_ تو...متاهلی؟
دختر آب دهنشو قورت داد
" ب...بله "
_ مهم نیست...یکم بدردبخور...
از چویا ممنون بود که تونسته بود اون مریضی رو کاهش بده و حالا...داشت خیانت میکرد؟ نه نه فقط داشت تنش رو آروم میکرد وگرنه حسی به اون دختر نداشت
" ارباب...همسرم منو میکشه لطفا اجازه بدید برم "
کم مونده بود گریه کنه اما دازای توجهی بهش نکرد و اونو سمتش کشید و رو پاهاش نشوند و دختر با برخورد تنش با این مرد ترسناک و رویایی بیخیال همسرش شد...چطور میشد بهش نه گفت؟
" ا...ارباب... "
_ قرار نیست منو درونت داشته باشی هر&زه فقط ارومم کن...اون مرد رو هم صدا کن بعد اینکه از اینجا رفتی
هیچ میلی به این دختر نداشت و حتی حالش هم بهم میخورد اما نمیتونست حتی به پایین تنه اش دست بزنه...درد داشت و این درد دیوونه اش میکرد جوری که مجبور بود با کسی غیر از چوچوش باشه
_ بلدی واسه اربابت زانو بزنی؟
دختر هیچی نگفت و از تن صدای مرد وحشت داشت
_ زانو بزن!
اول سوالی و بعد دستوری...ابهت چشم گیری در حرف ها و لحن هاش داشت
دختر زانو زد و بعد از در آوردن شلوارش شروع به عقب جلو کردن سرش کرد و دازای چنگی به موهاش زد و تو دهنش کوبید تا بلاخره تنش آزاد شد و از دهنش بیرون کشید...
____________________________________________________
ادامه دارد...
از وقتی بیدار شده بود اجازه نمیداد دازای سمتش بره و دازای هم تلاشی نمیکرد...از کارش راضی بود و لازم بود به چویا یادآوری کنه که کیه
ائویی رو تو بغلش تکون میداد و تنش رو بو میکرد اما از درد نمیتونست بلند شه
دازای سمتش رفت که چویا عقب کشید اما دازای جوری رفتار کرد که انگار چویایی وجود نداره و فقط ائویی رو بغل کرد. ائویی وارد شش ماهگی اش شده بود و نسبت به قبل شلوغ تر شده بود...
وقتی آغوش دازای رو حس میکرد میخندید و خوشحال بود...انگار که تن دازای بهش آرامش و امنیت میداد
گونه دخترو بوسید و پشتش رو ماساژ داد
_ چویا رو اذیت نکنیا...تا وقتی من بیام دختر خوبی باش
دختر فقط دست پاشو تکون میداد و با ذوق جیغ میزد
ائویی رو بغل چویا داد و تا خواست بره چویا با دلخوری و البته کینه صداش کرد
_ چیه؟؟
+ ب...بدون خداحافظی میری؟
_ اره
درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت و چویا روی تخت دراز کشید و ائویی رو روی شکمش دراز کرد
+ چطور میتونی همچین آدمی رو دوست داشته باشی؟ واقعا که...
در اتاق باز شد و با دیدنش آهی کشید و نگاه پر غروری به مرد بین چهارچوب انداخت
" سنپای! "
+ چی میخوای؟
" باید بریم "
+ دازای اجازه نمیده از عمارت برم بیرون...باید مراقب ائویی باشم
" ولی... "
+ لوکا...متوجه نمیشی؟ تو عمارت نباشم خبر به اون اوساموی عوضی میرسه
لوکا آهی کلافه کشید
" نمیفهمه "
+ رفیق قدیمیتو دست کم گرفتیا...من با تو هیچ جا نمیام به اون رئیس احمقت بگو فعلا بیخیال من بشه
" میخوان نقشه مرگدازای رو بکشن...باید متوجه بشی من اجازه ورود به جلسه رو ندارم...سنپای خواهش میکنم...نزار دازای بمیره "
................................................
وارد هتل شد و خمیازه ای کشید...خیلی وقت بود تو هواپیما نشسته بود و بشدت خوابش میومد...نگران چیزی نبود میدونست همه چی عالی پیش میره...اول از همه جای مدیر رو پیدا میکرد که تا الان هم کم بیش توش موفق بود...مدیر دفاعش رو پایین آورده بود و حالا نوبت حمله بود.
خسته رو تخت دراز کشید و ساعد دستشو رو پیشونیش گذاشت و نفس عمیقی کشید...همین دیشب رابطه داشت...چرا بدنش اینطوری شده بود؟ هیچوقت به شهوت درونش نمیباخت اما این احساس نیاز خیلی عجیب بود...
با فکر بهش سریع از جاش بلند شد و سیخ نشست
_ ن...نکنه...
سریع بلند شد و نگاهی به قرصی که فکر میکرد مسکنه نگاه انداخت...
_ لعنت بهش
قرص تحریک کننده رو خورده بود و حالا نمیدونست باید چیکار کنه...چویا نبود که بهش کمک کنه و خودش تنها...
تنش رو روی تخت انداخت و نفسشو با حرص بیرون داد
_ میکشمت...به چه جرعتی همچین قرصی به من میدی بی مصرف!
به مردی که همراهشون اومده بود و قرص بهش داده بود لعنتی فرستاد و هر لحظه داغی تنش رو حس میکرد اما سعی داشت بهش غلبه کنه! از شانس گندش در به صدا در اومد و با کلافگی داد زد
_ الان نه...برگرد اکوتاگاوا
" م...منم ارباب...شامتونو آوردم "
دازای با شنیدن صدای لطیف و دخترونه پشت در اجازه ورود داد و دختر وارد اتاق شد و سینی رو روی میز گذاشت...نگاهش به دازای افتاد اما میترسید چیزی بگه...اونقدر میترسید که دستش میلرزید و اینو از سینی تو دستش میشد فهمید...حال اون مرد خوب نبود و از عرق های سردش مشخص بود اما دختر چیزی نگفت و خواست زودتر فرار کنه که صدای دو رگه مرد رو شنید...
_ صبر کن...
" ب...بله ارباب "
_ تو...متاهلی؟
دختر آب دهنشو قورت داد
" ب...بله "
_ مهم نیست...یکم بدردبخور...
از چویا ممنون بود که تونسته بود اون مریضی رو کاهش بده و حالا...داشت خیانت میکرد؟ نه نه فقط داشت تنش رو آروم میکرد وگرنه حسی به اون دختر نداشت
" ارباب...همسرم منو میکشه لطفا اجازه بدید برم "
کم مونده بود گریه کنه اما دازای توجهی بهش نکرد و اونو سمتش کشید و رو پاهاش نشوند و دختر با برخورد تنش با این مرد ترسناک و رویایی بیخیال همسرش شد...چطور میشد بهش نه گفت؟
" ا...ارباب... "
_ قرار نیست منو درونت داشته باشی هر&زه فقط ارومم کن...اون مرد رو هم صدا کن بعد اینکه از اینجا رفتی
هیچ میلی به این دختر نداشت و حتی حالش هم بهم میخورد اما نمیتونست حتی به پایین تنه اش دست بزنه...درد داشت و این درد دیوونه اش میکرد جوری که مجبور بود با کسی غیر از چوچوش باشه
_ بلدی واسه اربابت زانو بزنی؟
دختر هیچی نگفت و از تن صدای مرد وحشت داشت
_ زانو بزن!
اول سوالی و بعد دستوری...ابهت چشم گیری در حرف ها و لحن هاش داشت
دختر زانو زد و بعد از در آوردن شلوارش شروع به عقب جلو کردن سرش کرد و دازای چنگی به موهاش زد و تو دهنش کوبید تا بلاخره تنش آزاد شد و از دهنش بیرون کشید...
____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۶.۳k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط