دیدم پام به ترمز می چسبه

دیدم پام به ترمز می چسبه
زدم کنار دیدم بله
چیزی نیست جان دلم
این همون آدامسی ست که خیلی راحت تف کردی تو پیاده رو
و رفتی ...
و ندیدی عابری رد خواهد شد
و پایش را روی آدامس تو خواهد گذاشت
و در رانندگی تمرکزش را کم خواهد کرد
و شاید منجر به تصادف خواهد شد
و خدایی نکرده به عابری خواهد زد
و فرزندی را بی مادر خواهد کرد
و ...
و ...
و ...
و برای همین از اسامی روز قیامت
«نشر» است
وقتی طاقه ی پارچه را در مغازه می بینی که تا شده
به آن لف می گویی
اما اگر همان طاقه را بخواهی و مغازه دار آن را روی میز بگذارد و باز و باز و باز کند
نامش می شود نشر!!
و در قیامت ما نشر همین آدامس را می بینیم
نشر لبخند را
نشر بوق زدن بی مورد را
نشر یک پیام به دوست را
نشر در آغوش کشیدن فرزند را
و گفتن اینکه
به تو افتخار می کنم
نشر همین چای داغی را که دم کردی و اهالی خانه را که صدا زدی و گفتی
بیایید چای دورهمی ...

گاهی فکر می کنم که از نشر اعمال مون به خدا پناه ببریم عزیزم
و مراقب باشیم
جز خوبی از ما بجای نماند!!

متن از : #ندا_اسدی
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۵

هر وقت #او بخواهد#داستانکساعت سازی بود که ساعت هم تعمیر می ک...

شکر برای صبری که در دلتنگی‌هابه من بخشیدی تا از پا نیفتم.شکر...

𝖕𝖆𝖗𝖙15شب موعود، باران گرفت. مارال شنل تیره‌اش را روی سرش کشی...

صدای باز شدن در آمد.تو روی مبل لم داده بودی، با چند تا کیسه‌...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

سناریو سانزو

مافیایی برای من}پارت:۵ویو کوک:شام اماده شده بود رفتم که پسره...

A Shadow Named Youسایه‌ای به نام تو P.19(روایت از زبان ا.ت)ج...

میبخشی پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط