«سجادهای که خالی ماند»
«سجادهای که خالی ماند»
کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظهای متوقف میشد… کاش فرصت داشتم آخرین نگاهت را، نه با عجله، که با تمامِ ذراتِ جانم ثبت کنم. حالا که فکر میکنم، آن خداحافظی، شبیه هیچکدام از خداحافظیهای قبلی نبود. تو رفتی و انگار، زمان در خانهی ما ایستاد.
هنوز هم وقتی درِ خانه باز میشود، دلم برای یک لحظه میلرزد؛ همان لرزشِ آشنایِ انتظار. میدانم که دیگر نیستی، اما مگر قلب، منطق سرش میشود؟ آخرین خداحافظی، مثل یک تابلویِ نقاشی در ذهنم حک شده است؛ تصویری از تو که با لبخندی آرام، کولهبارت را بستی و رفتی. نه به پشت سر نگاه کردی، نه دستوپایت لرزید. انگار میدانستی جایی که میروی، خبری از این دلتنگیهایِ زمینی نیست.
وقتی به اتاقِ تو نگاه میکنم، انتظار دارم سایهات را روی دیوار ببینم. عطرِ جانمازت، آن بویِ همیشگیِ آرامش و بندگی، هنوز در گوشه و کنارِ اتاق میچرخد. اما… کجایی بابا؟ کجایی که ببینی این خانه بدونِ حضورِ تو، چقدر بزرگ و چقدر خالی شده است؟
آن روز، تو به سمتِ «آسمان» رفتی و من در «زمین» جا ماندم. چه تضادِ عجیبی است میانِ رفتنِ تو و ماندنِ من! تو سبکبال، رها از قید و بندهای این دنیایِ فانی، و من گرهخورده به خاطراتِ تو، به دیوارهایِ خانه، به صندلیِ خالیات…
گاهی فکر میکنم شاید آن آخرین خداحافظی، یک “دعوت” بود. دعوتی که من هنوز معنیش را نفهمیدهام. تو به من آموختی که مردانِ خدا، دلبستهی هیچچیز نمیمانند. تو رفتی تا به من نشان دهی که این دنیا، فقط یک معبر است، نه مقصد...))
یاد ایامی خوش بخیر.... نفس خانواده 😔
.
.
.
کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظهای متوقف میشد… کاش فرصت داشتم آخرین نگاهت را، نه با عجله، که با تمامِ ذراتِ جانم ثبت کنم. حالا که فکر میکنم، آن خداحافظی، شبیه هیچکدام از خداحافظیهای قبلی نبود. تو رفتی و انگار، زمان در خانهی ما ایستاد.
هنوز هم وقتی درِ خانه باز میشود، دلم برای یک لحظه میلرزد؛ همان لرزشِ آشنایِ انتظار. میدانم که دیگر نیستی، اما مگر قلب، منطق سرش میشود؟ آخرین خداحافظی، مثل یک تابلویِ نقاشی در ذهنم حک شده است؛ تصویری از تو که با لبخندی آرام، کولهبارت را بستی و رفتی. نه به پشت سر نگاه کردی، نه دستوپایت لرزید. انگار میدانستی جایی که میروی، خبری از این دلتنگیهایِ زمینی نیست.
وقتی به اتاقِ تو نگاه میکنم، انتظار دارم سایهات را روی دیوار ببینم. عطرِ جانمازت، آن بویِ همیشگیِ آرامش و بندگی، هنوز در گوشه و کنارِ اتاق میچرخد. اما… کجایی بابا؟ کجایی که ببینی این خانه بدونِ حضورِ تو، چقدر بزرگ و چقدر خالی شده است؟
آن روز، تو به سمتِ «آسمان» رفتی و من در «زمین» جا ماندم. چه تضادِ عجیبی است میانِ رفتنِ تو و ماندنِ من! تو سبکبال، رها از قید و بندهای این دنیایِ فانی، و من گرهخورده به خاطراتِ تو، به دیوارهایِ خانه، به صندلیِ خالیات…
گاهی فکر میکنم شاید آن آخرین خداحافظی، یک “دعوت” بود. دعوتی که من هنوز معنیش را نفهمیدهام. تو به من آموختی که مردانِ خدا، دلبستهی هیچچیز نمیمانند. تو رفتی تا به من نشان دهی که این دنیا، فقط یک معبر است، نه مقصد...))
یاد ایامی خوش بخیر.... نفس خانواده 😔
.
.
.
- ۵۸۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط