{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای باز شدن در آمد.

صدای باز شدن در آمد.

تو روی مبل لم داده بودی، با چند تا کیسه‌ی خرید کنار دستت و لبخندی کاملاً بی‌گناه روی صورتت.

کوکو وارد خانه شد.

کتش را درآورد، گوشی‌اش را روی میز گذاشت و همان‌طور که مشغول باز کردن دکمه‌های سرآستینش بود، گفت:

«امروز روز خیلی بدی بود.»

تو لبخند زدی.

«خسته نباشی عشقم.»

«ممنون.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد چشمش افتاد به کیسه‌ها.

یکی.

دو تا.

سه تا.

پنج تا.

هشت تا.

کوکو آرام سرش را به سمتت چرخاند.

«...این‌ها چیه؟»

«خرید.»

«می‌بینم خریدن.»

نگاهش را ریز کرد.

«با چی خریدی؟»

تو خیلی عادی گفتی:

«با کارتت.»

سکوت.

کوکو پلک زد.

«کدوم کارتم؟»

«اون مشکیه.»

«...»

گوشی‌اش را برداشت و وارد حسابش شد.

چند ثانیه بعد، چشمانش گرد شد.

«تو...»

سرت را بالا آوردی.

«جانم؟»

«تو امروز چقدر خرج کردی؟!»

لبخندت کمی مصنوعی شد.

«خب... بستگی داره "چقدر" رو چطور تعریف کنیم.»

«عدد رو بگو.»

آرام عدد را گفتی.

کوکو چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.

بعد گوشی را روی میز گذاشت.

«من برای این پول سه ماه برنامه‌ریزی کرده بودم.»

تو یکی از کیسه‌ها را باز کردی.

«ولی نگاه کن چه چیزای خوشگلی گرفتم.»

«من دارم درباره‌ی آینده‌ی مالی‌مون صحبت می‌کنم!»

«و من درباره‌ی آینده‌ی استایل‌مون.»

کوکو دستش را روی صورتش کشید.

«تو حتی عذاب وجدان هم نداری؟»

«چرا.»

«کِی؟»

«وقتی رسیدم صندوق.»

«خب؟»

«اون موقع خیلی زیاد بود.»

کوکو با ناباوری نگاهت کرد.

«پس چرا خریدی؟!»

شانه بالا انداختی.

«فروشنده گفت تخفیف داره.»

کوکو چند لحظه ساکت ماند.

«چقدر؟»

«ده درصد.»

«تو برای ده درصد تخفیف، نصف موجودی حساب منو خرج کردی؟!»

«وقتی این‌طوری میگی، بد به نظر میاد.»

کوکو به سقف خیره شد.

«خدایا...»

بعد برگشت سمتت.

«از فردا کارت بانکی دست خودمه.»

اخم کردی.

«یعنی دیگه نمی‌تونم خرید کنم؟»

«می‌تونی.»

لبخند زدی.

«با پول خودت.»

لبخندت محو شد.

«...تو خیلی بی‌رحمی.»

کوکو پوزخند زد.

«من؟ بی‌رحمم؟ تو امروز با حساب بانکی من رفتی خرید و برگشتی با هشت تا کیسه!»

یکی از کیسه‌ها را برداشتی و با افتخار گفتی:

«ولی اینو ببین! برای تو خریدم.»

کوکو ایستاد.

«برای من؟»

سر تکان دادی.

«آره.»

کیسه را باز کرد.

یک کراوات گران‌قیمت داخلش بود.

چند لحظه نگاهش کرد.

بعد آه کشید.

«...حداقل سلیقه داری.»

لبخند زدی.

«پس عصبانی نیستی؟»

کوکو کراوات را برداشت.

«هنوز عصبانی‌ام.»

«خیلی؟»

«خیلی.»

«ولی دوستم داری؟»

چند ثانیه نگاهت کرد.

«متأسفانه.»

خندیدی و دستت را دور بازویش حلقه کردی.

کوکو زیر لب گفت:

«فقط یه سؤال.»

«هوم؟»

«یه کیسه دیگه هم اون گوشه‌ست؟»

سکوت کردی.

کوکو آرام به کیسه نگاه کرد.

بعد به تو.

«...اون چیه؟»

لبخند زدی.

«خب...»

«نکنه دوباره خریدی؟»

«این یکی با کارت تو نبود.»

نفس راحتی کشید.

«آه، خدا رو شکر.»

بعد اضافه کردی:

«با حساب مشترکمون بود.»

کوکو:

«...»

تو:

«عصبانی نشو.»

کوکو:

«من می‌رم بخوابم.»

تو:

«ساعت شش عصره.»

«پس می‌رم افسردگی بگیرم.»
دیدگاه ها (۰)

سناریو سانزو

چندپارتی یونگی

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

🦢 پارت بیست‌وششم | اعتراف ناخواستهبعد از رفتن سونگ‌هو، ساختم...

پدرخواندهp⁴"ساعت ۱۱ شب"جونگکوک توی اتاق نشیمن قدم می‌زد و هر...

LESSON

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

چندپارتی جیهوپ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط