𝖕𝖆𝖗𝖙15

𝖕𝖆𝖗𝖙15


شب موعود، باران گرفت. مارال شنل تیره‌اش را روی سرش کشید و از در خدمتکارها بیرون رفت. آرتور کنارش بود، کیف خالی‌اش را زیر شنل پنهان کرده بود. از پله‌های سنگی پایین رفتند. باغ خالی بود. صدای باران روی برگ‌ها می‌نشست.

پشت دیوار شرقی، جیمین ایستاده بود. سایه‌اش در تاریکی گم می‌شد. تا آن‌ها را دید، جلو آمد. «نگهبان‌های گشت هر نیم ساعت عوض می‌شن. الان وقتشه.»

مارال سرش را تکان داد. جیمین دستش را گرفت. انگشتانش سرد بود. «اگه تا دو ساعت دیگه برنگشتید، من میام دنبالتون.»

«برمی‌گردیم.» مارال گفت.

جیمین مکث کرد. بعد، سریع، دست مارال را به لبش نزدیک کرد. بوسه‌ای کوتاه روی پشت دستش. مارال یخ کرد. جیمین سرش را بالا آورد. «مراقب خودت باش.»

مارال چیزی نگفت. فقط از در چوبی بیرون رفتند. باران روی صورتش می‌خورد.

---

بازار سیاه در محله‌ی پایین شهر بود. کوچه‌های باریک، دیوارهای نمور، و آدم‌هایی که در سایه‌ها پرسه می‌زدند. مارال شنلش را محکم‌تر گرفت. آرتور جلوتر می‌رفت. بالاخره، جلوی در چوبی کوچکی ایستاد. زنگ زد. در باز شد.

پیرمردی با چشم‌های تنگ و ریش سیاه پشت میز نشسته بود. «چی می‌خواید؟»

آرتور لیست را روی میز گذاشت. پیرمرد نگاه کرد. ابروهایش بالا رفت. «این‌ها... مواد کمیابن. گرون‌قیمت.»

«قیمتش مهم نیست.» مارال گفت.

پیرمرد به او نگاه کرد. مکث کرد. بعد، سرش را تکان داد. از زیر میز، سه شیشه کوچک بیرون آورد. آرتور آن‌ها را گرفت. به نور چراغ نگاه کرد. سرش را تکان داد.

ناگهان، از بیرون، صدای قدم‌های سنگین آمد. پیرمرد رنگش پرید. «گشت پادشاه!»

مارال قلبش ایستاد. آرتور شیشه‌ها را در کیف گذاشت. پیرمرد آن‌ها را از در پشتی بیرون کرد. «برید! از کوچه‌ی پشتی!»

مارال و آرتور دویدند. باران تندتر شده بود. از پیچ کوچه گذشتند. صدای سربازها پشت سرشان بود. مارال نفسش به شماره افتاد. پایش به سنگی گیر کرد. نزدیک بود بیفتد. آرتور بازویش را گرفت.

از انتهای کوچه، سایه‌ای ظاهر شد. جیمین. «از این‌جا!»

آن‌ها را به سمت دیوار باغ کشید. از روی دیوار پریدند. پشت بوته‌ها پنهان شدند. سربازها از کوچه گذشتند. بی‌آنکه آن‌ها را ببینند.

---

مارال به اتاقش برگشت. خیس. نفس‌نفس‌زنان. کیف را روی تخت گذاشت. شنلش را درآورد. موهایش به صورتش چسبیده بود.

در باز شد.

مارال برگشت. سوهو بود. روی صندلی کنار پنجره نشسته بود. دستانش را روی سینه‌اش قفل کرده بود. در تاریکی، چشمانش برق می‌زدند.

«کجا بودی، مارال؟»

مارال یخ کرد. کیف روی تخت بود. شیشه‌ها داخلش.

«هیچ‌جا.» گفت. صدایش لرزید.

سوهو از صندلی بلند شد. آرام. مثل گربه‌ای که طعمه‌اش را دیده باشد. به سمت تخت رفت. به کیف نگاه کرد. بعد به مارال.

«هیچ‌جا؟» تکرار کرد. «تو یه ساعت و نیمه که از قصر بیرون بودی. تو بارون. با پدرت. و حالا...» دستش را روی کیف گذاشت. «...با یه کیف پر از شیشه‌های مرموز برگشتی.»

مارال عقب رفت. پشتش به دیوار خورد.

سوهو کیف را باز کرد. شیشه‌ها را بیرون آورد. به نور نگاه کرد. صورتش تغییر کرد. نه خشم. چیزی بدتر. شناخت.

«این‌ها...» زمزمه کرد. «مواد پادزهر زهر تاجه.»

مارال نفسش را حبس کرد.

سوهو برگشت. به او نگاه کرد. چشمانش سیاه‌تر از همیشه بود. «پس می‌دونستی. از اول می‌دونستی.»

«سوهو...»

سوهو قدمی جلو آمد. شیشه‌ها را روی زمین انداخت. صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید. مارال جیغ کوتاهی کشید. سوهو دستش را دور بازویش حلقه کرد. محکم. دردناک.

«تو فکر کردی من نمی‌فهمم؟» گفت. صدایش آرام بود، اما می‌لرزید. «تو فکر کردی من نمی‌دونم تو و جیمین نقشه می‌کشید؟»

مارال تقلا کرد. «ولم کن!»

سوهو ولش نکرد. «پادزهر رو می‌خواستی چیکار؟ می‌خواستی ثابت کنی من پدرم رو کشتم؟» صورتش را نزدیک صورت مارال آورد. «هوم؟»

مارال آب دهانش را قورت داد. اشک در چشمانش جمع شد. «تو... تو خودت می‌دونی چه کردی.»

سوهو مکث کرد. برای یک لحظه، چیزی در چشمانش لرزید. بعد، رهایش کرد. عقب رفت. به شیشه‌های شکسته روی زمین نگاه کرد. به مارال. به در.

«فردا.» گفت. «جشن انتخاب ملکه. تو هم اون‌جا هستی.» مکث کرد. «و اگه مجبور بشم، اسم تو رو به عنوان کاندید اعلام می‌کنم.»

مارال چشمانش را گرد کرد. «تو... تو نمی‌تونی.»

سوهو لبخند زد. «من پادشاهم. هر کاری بخوام، می‌تونم.»

و از اتاق بیرون رفت. در بسته شد. مارال روی زمین نشست. بین شیشه‌های شکسته. دستانش می‌لرزیدند.

بیرون، باران هنوز می‌بارید.

👑💛

عشقای من به قولم عمل کردم
دیدگاه ها (۰)

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_23فصل دوازدهم |...

.....پارت چهارم.....

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت ۴۱

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

پارت ۵۱شبِ حراجی، عمارتِ کیم در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود....

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط