{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جان فدای آن توانایی که ما را آفرید 

جان فدای آن توانایی که ما را آفرید 
وز برای رهنمایی انبیارا آفرید 
ما همه بیدار دل بودیم و رنجور گناه 
آن طبیب درد بی درمان دوا را آفرید 
تا صفا یابد دل ما همره اشک نیاز 
لحظه های گرم شب های دعا را آفرید
بر سر ما بی ستون زد خیمه یی فیروزه رنگ 
پر ستاره آبی گنبد نما را آفرید
مستی بس تک را بر پرده ی صد رنگ ریخت 
چشم عاشق کش نگاه دلربا را آفرید 
تا پریشانی بیاموزد به زلف دلبران 
از نسیم صد سحر بد صبا را آفرید 
بهجتی از دیدن فرزند دارم هر نفس 
لطفش این اینه ی شادی فزا را آفرید 
از برای شام تارم شبچراغی خواستم 
برق مهرش پرتو افکن شد سها را آفرید
نازنینان بی وفایی را ز خویش آموختند 
ور نه گرداننده ی دل ها وفا را آفرید 
نقش شعر خویش را که در چشم مردم دیده ام 
شکر آن ایزد که این اینه ها را آفرید 
ای سیه چشمان نهال عمرتان سر سبز باد
نازم آن صورتگری کز گل شما را آفرید
دیدگاه ها (۱)

می بینمت از دور و تو انگار نه انگارآن سوی تو دل سوخته ای هست...

آسمان همچو صفحه دل منروشن از جلوه های مهتابستامشب از خواب خو...

سپیده عشق آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست امش...

✍🏿خیره بر سایه های وحشی بیدمیخوزم در سکوت بستر خویشباز دنبال...

...دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیزبر پیکر خود پیرهن سبز نمود...

شعر کلاغ و عقاب دکترپرویز ناتل خانلری (از شاهکارهای شعر- معا...

مریم رضایی شاعر اسلام‌آبادی

میان ماندن و رفتن بیا که شمع وجودم به شع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط