اسم رمان: غریبه آشنا
(Part 10)
{ویو هرا}
جولی: آره عزیزم.... من یکی پسر عمه دارم اسمش جونکوک، پسر باحالیه ولی زود با کسی صمیمی نمیشه زیاد با داداشم صمیمیه
هرا: آها خب
جولی: دوتا دختر عمه دارم لیسا، جنی که خیلی باهم دیگه صمیمی هستن و همیشه باهمن و دوتاشون خیلی حسود افریته هستن
هرا: عه(خنده)
جولی: نخند دیگه
هرا: اینایی که میگی رو همین چند دقیقه پیش شناختمشون
جولی: خب دیگه همینانن آدمای خاصی نیستن
هرا: ولی یه چیزی
جولی: چی؟
هرا: اون داداشتو ندیدم
جولی: اهان اون.... اون گاهی وقتا نمیاد
هرا: برای چی؟؟
جولی: زیاد دوست نداره توی قصر بمونه بیشتر طبیعت رو دوست داره برای همین بیشتر میره اونجا یا توی کتاب خونه
هرا: اینجا کتاب خونه داره؟(تعجب)
جولی: آره دیگه
هرا: میشه بهم نشون بدی؟
جولی: آره بریم
منو جولی رفتیم سمت کتاب خونه که صدایی شنیدیم
تهیونگ: فرشته کوچولوم!
برگشتیم طرف صدا.... جولی دویید سمتش و بغلش کرد.... وای خدا باورم نمیشه یعنی تهیونگ فرزند دوم پادشاه بود، جولی از بغل تهیونگ اومد بیرون و منم زود پشتمو بهش کردم که منو نبینه که جولی به تهیونگ گفت میخواد یکی رو بهش معرفی کنه و اومدن سمت من وای خدااااا.... با لبخند مصنوعی برگشستم طرفشون
تهیونگ: گفتی دیگه قرار نیست هم دیگه رو ببینیم، انگار قراره هر روز، شب با هم دیگه روبه رو بشویم!
هرا: اوهوم.... از این موضوع ناراحتی؟
تهیونگ: آره
اوفففف خودش هم میدونه از این رفتارش بدم میاد هرچی باشه تو دوهفته قبل خیلی هم دیگه رو شناختیم
هرا: اون وقت چرا؟؟
تهیونگ: من برای آرامش به جنگل میومدم که تو اون آرامش رو نابود کردی حالا که اومدی اینجا دیگه همون یه ذره آرامشم هم نابود شد
هرا: کسی مجبورت نکرده بود بیای جنگل!.... این همه جا میتونستی بری یه جای دیگه
تهیونگ: نکنه میخواستی از تو فسقلی اجازه بگیرم کجا برم؟؟
هرا: من فسقلی نیستم(حرصی،عصبانی)
جولی که از اون موقع تا حالا داشت با تعجب به ما نگاه میکرد گفت
جولی: وایسا ببینم شما هم دیگه رو میشناسید؟
هرا: آره
تهیونگ:…
ادامه دارد………
{ویو هرا}
جولی: آره عزیزم.... من یکی پسر عمه دارم اسمش جونکوک، پسر باحالیه ولی زود با کسی صمیمی نمیشه زیاد با داداشم صمیمیه
هرا: آها خب
جولی: دوتا دختر عمه دارم لیسا، جنی که خیلی باهم دیگه صمیمی هستن و همیشه باهمن و دوتاشون خیلی حسود افریته هستن
هرا: عه(خنده)
جولی: نخند دیگه
هرا: اینایی که میگی رو همین چند دقیقه پیش شناختمشون
جولی: خب دیگه همینانن آدمای خاصی نیستن
هرا: ولی یه چیزی
جولی: چی؟
هرا: اون داداشتو ندیدم
جولی: اهان اون.... اون گاهی وقتا نمیاد
هرا: برای چی؟؟
جولی: زیاد دوست نداره توی قصر بمونه بیشتر طبیعت رو دوست داره برای همین بیشتر میره اونجا یا توی کتاب خونه
هرا: اینجا کتاب خونه داره؟(تعجب)
جولی: آره دیگه
هرا: میشه بهم نشون بدی؟
جولی: آره بریم
منو جولی رفتیم سمت کتاب خونه که صدایی شنیدیم
تهیونگ: فرشته کوچولوم!
برگشتیم طرف صدا.... جولی دویید سمتش و بغلش کرد.... وای خدا باورم نمیشه یعنی تهیونگ فرزند دوم پادشاه بود، جولی از بغل تهیونگ اومد بیرون و منم زود پشتمو بهش کردم که منو نبینه که جولی به تهیونگ گفت میخواد یکی رو بهش معرفی کنه و اومدن سمت من وای خدااااا.... با لبخند مصنوعی برگشستم طرفشون
تهیونگ: گفتی دیگه قرار نیست هم دیگه رو ببینیم، انگار قراره هر روز، شب با هم دیگه روبه رو بشویم!
هرا: اوهوم.... از این موضوع ناراحتی؟
تهیونگ: آره
اوفففف خودش هم میدونه از این رفتارش بدم میاد هرچی باشه تو دوهفته قبل خیلی هم دیگه رو شناختیم
هرا: اون وقت چرا؟؟
تهیونگ: من برای آرامش به جنگل میومدم که تو اون آرامش رو نابود کردی حالا که اومدی اینجا دیگه همون یه ذره آرامشم هم نابود شد
هرا: کسی مجبورت نکرده بود بیای جنگل!.... این همه جا میتونستی بری یه جای دیگه
تهیونگ: نکنه میخواستی از تو فسقلی اجازه بگیرم کجا برم؟؟
هرا: من فسقلی نیستم(حرصی،عصبانی)
جولی که از اون موقع تا حالا داشت با تعجب به ما نگاه میکرد گفت
جولی: وایسا ببینم شما هم دیگه رو میشناسید؟
هرا: آره
تهیونگ:…
ادامه دارد………
- ۱۳.۰k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط