اجبار به بدبختی پارت ۸
همه داشتن بهم نگاه میکردن حسه خوبی نداشتم که عمه بزرگشون گفت
عمه... اسمت کی بود
یه جوری فرسید انگار ازم طلب کاره
دیار... اسمم شین دیار هستش
عمه ... چند سالته
دیار... ۱۷ سالمه
با یه مکث خیلی کوتاه گفت
عمه ... جونگ کوک عمه فکرنمیکنی زنت هنوز خیلی بچست
کوک... کاریه که شده دیگه فکر کردنم فایدی نداره
با حرف جونگ کوک خشکم زد همه داشتن بهم نگاه میکردن که ریکشنمو ببینن سرمو آوردم پایین ترکه با کسی چشم تو چشم نشم جونگ کوک خیلی خوب میدونست چه جوری ادمو خوردو بی آبرو کنه از ترسش دهنمو بستم
عمه ... ولی من میگم زنت نمیتونه برات بچه بیاره
تمامه سالن سکوت شد باحرفش تو گلوم بقز داشت خفم میکرد
مادره کوک... عمه جان چرا نتونه دیار دختره سالمیه
عمه ... نمیگم مشکل داره بچه داری چنم میخاد که من تو چهرهای این نمیبی نم
یه نگاه به جونگ کوک کردم که شاید یه حرفی بگه ولی اون اصلا به خودش نگرفتو بلند شدو رفت من موندم و تنهایم
با بقز گفتم
دیار... عمه بزرگ ببخشید ولی شما برای بچه داری من نگران نباشید من از پس خودم برمیام
عمه... داری برای من زبون درازی میکنی زنیکهی بی ادب خجالت بکش بیتربیت اگه مادرت بهت یاد میداد شاید یه کم ادب داشتی
دیار... ولی من حرف بدی نزدم
عمه... چرا زدی من همین الان ازینجا میرم
یهو پدره کوک اومدو گفت
پدر کوک... چیشده چرا دارید داد میزنید جونگ کوک هم با دوستاش اومدن
عمه... رفتی خیره سرت زن گرفتی این به من مربوط نمیشه ولی اگه یک باره دیگه فقد یک بار این جوری بی ادبی کنه و تو روم وایسته دیگه نگاه نمیکنم که زنه کیه خودم ادبش میکنم دختره بی همه چیز
دیار... ولی من کاره بدی نکردم
کوک... خفه
کوک اومدو دستمو گرفت گفت
کوک... ببخشید عمه خانوم من بهتون قول میدم دیگه تکرار نشه
عمه ... اگه بهش ادب یاد بدی تکرار نمیشه
کوک... پدر مادر لطفا ببخشید دیگه نمیتونم اینجا بمونم خدا نگهدار بعد جوری دستمو کشید که از زیره لبم یه نالهی خیلی کوچیک اومد بیرون وقتی که به ماشین رسیدیم منو با خشم پرت کردو تو ماشین و رافتاد
عمه... اسمت کی بود
یه جوری فرسید انگار ازم طلب کاره
دیار... اسمم شین دیار هستش
عمه ... چند سالته
دیار... ۱۷ سالمه
با یه مکث خیلی کوتاه گفت
عمه ... جونگ کوک عمه فکرنمیکنی زنت هنوز خیلی بچست
کوک... کاریه که شده دیگه فکر کردنم فایدی نداره
با حرف جونگ کوک خشکم زد همه داشتن بهم نگاه میکردن که ریکشنمو ببینن سرمو آوردم پایین ترکه با کسی چشم تو چشم نشم جونگ کوک خیلی خوب میدونست چه جوری ادمو خوردو بی آبرو کنه از ترسش دهنمو بستم
عمه ... ولی من میگم زنت نمیتونه برات بچه بیاره
تمامه سالن سکوت شد باحرفش تو گلوم بقز داشت خفم میکرد
مادره کوک... عمه جان چرا نتونه دیار دختره سالمیه
عمه ... نمیگم مشکل داره بچه داری چنم میخاد که من تو چهرهای این نمیبی نم
یه نگاه به جونگ کوک کردم که شاید یه حرفی بگه ولی اون اصلا به خودش نگرفتو بلند شدو رفت من موندم و تنهایم
با بقز گفتم
دیار... عمه بزرگ ببخشید ولی شما برای بچه داری من نگران نباشید من از پس خودم برمیام
عمه... داری برای من زبون درازی میکنی زنیکهی بی ادب خجالت بکش بیتربیت اگه مادرت بهت یاد میداد شاید یه کم ادب داشتی
دیار... ولی من حرف بدی نزدم
عمه... چرا زدی من همین الان ازینجا میرم
یهو پدره کوک اومدو گفت
پدر کوک... چیشده چرا دارید داد میزنید جونگ کوک هم با دوستاش اومدن
عمه... رفتی خیره سرت زن گرفتی این به من مربوط نمیشه ولی اگه یک باره دیگه فقد یک بار این جوری بی ادبی کنه و تو روم وایسته دیگه نگاه نمیکنم که زنه کیه خودم ادبش میکنم دختره بی همه چیز
دیار... ولی من کاره بدی نکردم
کوک... خفه
کوک اومدو دستمو گرفت گفت
کوک... ببخشید عمه خانوم من بهتون قول میدم دیگه تکرار نشه
عمه ... اگه بهش ادب یاد بدی تکرار نمیشه
کوک... پدر مادر لطفا ببخشید دیگه نمیتونم اینجا بمونم خدا نگهدار بعد جوری دستمو کشید که از زیره لبم یه نالهی خیلی کوچیک اومد بیرون وقتی که به ماشین رسیدیم منو با خشم پرت کردو تو ماشین و رافتاد
- ۲.۴k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط