{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۲👇

ادامه پارت ۲👇
با خودم گفتم....
او چه زود پسر خاله شد ...خواستم خیلی سرسنگین جوابشو بدم ...
گفتم
-مهتاب هسم ۱۸ساله تهران به دنیا اومدم...
ادامش با جدیت گفتم..
-همین کفایت میکنه آیا؟
پسره دست پاچه شد از برخورد من که شوکه شد ...گفت
-بله بله ...آ..هان
یهو ادامه داد....
-منم آراد هسم ۱۹ساله تهران به دنیا اومدم..
در تعجب بودم چرا بغل دستیش مشتاق نیس خودشو معرفی کنه...به درک معرفی نکنه مگه من اومدم اینجا اونو بشناسم ...
اصن من بااون کاری ندارم...
یه لحظه رفتم تو فکر....
خدایا خودت کمکم کن که بتونم کنکور بدم رشته تجربیو و قبول شم یه آهی کشیدم با خودم...که یهو صدا سحر اومد
-مهتاب مهتاب...
-هان چیه؟
-زهرمارر چته تو؟؟چرا تو فکری؟
‌-چیزی نیس
-اوکی هوف رسیدیم پیاده شو
وقتی پیاده شدم از نمای نزدیک که اون مکانو دید میزدم.....انگار یه منطقه ی خیلی بزرگ سر سبز داره مثه پارک تقریبا
رفتیم داخل
.....وای چه شیکه چه خوشکله ..یادم باشه حتما چنتا سلفی بندازم
یهو یه بویی خورد به مشامم ....خیلی بوش خاص بود بوشو دوس داشتم
...رفتم دنبال بو ببینم از کجاس..
یهو چشمم افتاد به یه پسر قد بلند خوشتیپ .خیلی شیک دستشو کرده بود تو جیبش و اخم کرده بود ..
معلوم بود از اون مغروراس
....واقعا باید احسنت گفت به خلقته خدا ..
چه چشایی داره...
یهو دستم درده خفیفیو احساس کرد ...
یه جیغ بنفشه کوچولو کشیدم
-جیـــغ
-چته بابا عه از صبح تا حالا تو فکری
-به توچه عه سلین چرا منو نشکون میگیری درد داری مگه آخه؟؟...
سلین که چشمش افتاد به بقیه که داشتن مارو نگاه میکردن و خیلی تعجب زده شده بودن...
دسته منو گرفتو بی سرو صدا آروم رفت ...
از قیافش خندم گرفته بود آب شده بودا...
رسیدیم دمه دره ورودی ..
پسر عمه ی سحر آراد نه اون یکیش که هنوز اسمشو هم نمیدونستم رفت جلو....
با یه مردی داشت صحبت میکرد که اول مرده با اخم نگاش کرد یهو ...همچین تحویلش گرفتو گذاشت ما عبور کنیم
رفتیم تو یمی از آلاچیقا نشستیم..
بغلمون منطقه سرسبز خیلی زیبا بود
میرفتی پایین تر کافی شاپو...
سفره خونه بود که اون جا دوس دختر دوس پسرا میرفتن...
مغاذه های گوناگون بود...و انواع بازیو ورزش هارو داشت...
واقعا گرمم بود کولمو گذاشتم روی زمین ...
بچه ها داشتن با اون سه تا آشنا میشدن
منم نمیخواستم فکر کنن ...برام مهمن
رفتم اونور وایسادم
چون واقعا هم برام مهم نبودن ...
سحر صدام کرد
-مهتاب بیا اینجا با اینا آشنا شو
نمیخواستم دله سحر بشکنه چون اون موقع که داشت مارو راضی میکرد...گفت ناز نکنید اون موقع ..لج نکنید با پسرا
سرمو انداختم پایین به سمت اونا رفتم ...
دستامو مشت کردم و خوب گوش میدادم ببینم چی میگن...
پسره که تو ماشین خودشو به من معرفی نکرد گفت...
-منم آرسام هسم ۲۰ساله و اهل تهرانم...
اون پسره که خیلی جیگر بودو ماشینش پورشه بود با جدیت و اخم ...گفت
-من هم آرتین هستم ۲۱ساله اهل تهرانم با خودم گفتم...وای وای وای ترسیدم اه اه قیافشو ببین فک میکنه کیه هان ؟؟بابا غروررر
نوبت رسید به من....
خیلی خونسرد حرفی نزدم..
سلین گفت
-مهتاب خب توهم خودتو معرفی کن
سری تکون دادمو گفتم...
-مهتابم ۱۸ساله تهران زندگی میکنم
همه سری تکون دادنو رفتن نشستن سره جاهاشون...
من عادت نداشتم توی همچین محیطایی حجابمو رعایت کنم ...ولی چون الان سه تا پسر همراهمون بودن یکم شالم میکشیدم جلو...
اصلا هیچ خجالتی جلوی اونا نداشتم و بیخیال کاره خودمو میکردم ...
گرمم بودهوففف
وای خدا چقدر گرمه....ینی شالمو بکشم عقب تر...نه نه پرو میشن نمیخوام نگاه کنن ..بیخیال
بتریه آبمو از تو کولم درآوردم و همونجور سر کشیدم....
همه چشاشون به من بود و...وا رفته بودن
....
با جدیت گفتم
-هان چیه؟آدم ندیدید؟؟
سلین گفت
-خب دخترا با دخترا پسرا با پسرا
بهار پرید وسطه حرفشو گفت...
-نه دیگه عه سلین این بیچاره ها اومدن با ما تفریح خوب نیست ولشون کنیم
من اززور خنده داشتم رودل میکردم....
....خدایا دوستای منو نگاه کن فقط به چه چیزایی فکر میکننا...
منو سحرو سلین و بهار جمع شدیم...
من زیاد آرایش نکرده بودم فقط یه رژ گونه زده بودم که صورتم روح بگیره...همین
بچه ها میخواستن برن سلفی بگیرن
...دخترا شروع کردن به خوشگل کردنه خودشون ...
من فقط یکم رژ زدم همین...
دیگه خسته شده بودم ...هوف چقدر تطولش میدادن...
با جیغ گفتم
-بابا برید گمشید سه ساعته دارن به خودشون میرسن آنجلینا جولیو نمیخوان با شما مقایسه کنن که دارید انقدر خوشگل میکنید...
چشمم افتاد به پسرا یکیشون کم بود آرتین نبود...ینی کجا رفته بود....
بیخیال شدمو رفتم از بوفش چنتا لواشکی چیزی بگیرم...
همونجور که داشتم میرفتم ...
رسیدم دمه بوفه یهو دیدم آرتین پشتمه ...
بی محلی کردم...اونم عین خیالش نبود
نمیدونم واقعا چ
دیدگاه ها (۸)

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

حققوای بچه ها یه جا خوندم ، نوشته بود که : من در حال ریواچ ک...

خودم فقط سرچ تو گوگل بود🤣«اسم اعضای بی تی اس»تو سن 12 سالگی😂...

ترکم نکن

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

پارت دو :عزیزترین دشمن من :ویو جونگ کوک :یونگی اومد داخل ماش...

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

پارت ۲: دیدارِ غیرمنتظرهسریع دویدیم سمتِ سالن پرواز، نفسم دا...

شاهزاده دوست داشتنی من

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط