{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۱۹ 杂交种

ناگهان دست جیمین محکم دور کمرش حلقه شد و نفس در سینه اش حبس کرد تا خواست تکانی بخورد که صدای بم و مردانه جیمین دقیقه در کنار گوشش زمزمه کرد : تکون نخور میتونم که همسرم رو بغل کنم ..
دستش را دور شکمش محکم تر کرد و کمی عصبی‌ زمزمه کرد : بهتره دیگه آماده بشی من خیلی منتظر نمی مونم آبروم در خطره‌.
آرو نفس کشید انگار نفسش را گرفته بودند راه فرار نداشت باید برای رابطه داشتند باهاش آماده میشه اما
دروغ چرا اما قلب دختر تند و با هیجان میزد و دلش می‌خواست سمتش برگردد و صورت جذابش را در نزدیکی ببینه اما لعنتی به این افکارش فرستاد الان که دیگه مطمئن شده بود قراره تا آخر زن جیمین بمونه خوشحال بود
تا حدی که که کل روز دلش می‌خواست فقط به جیمین نگاه کنه دیگه مطمئن بود تا آخر باهاش می‌مونه،
دقایقی گذشت نفس های گرم جیمین به گوش و موهایش میخورد به آرامی در میان بازوی هایش چرخید، تا در نزدیکی‌ صورتش قرار گرفت لبخند خجالتی و پنهانی زد با آوای آرام زمزمه کرد : امروز بانوی اول گفت قرار نیست منو ول کنی
تا آخر باهم می‌مونیم خیلی خوشحالم در واقع سه سال تموم از این می‌ترسیدم که ازدواج کنیم و بعدن ولم کنی ...
نگاهش روی صورت غرق در خواب جیمین می‌چرخید با انگشت های ظریف و کوچیکش روی گونه جیمین رو لمس کرد : همه بهم میگن دو رگه .. می‌ترسیدم از اینکه بعد ها هم بهم بگن دختر دست خورده
اشک در چشم های پر تاریکی شب درخشید و بغض راه گلویش را بست صدایش لرزید : فکر میکردم وقتی ازدواج کردم شوهرم از این زندگی نجاتم میده ..اما واسه توهم مهم نیستم لب هاشو بهم فشرد و به چشم های بسته جیمین خیره شد : اما واست مهم نیستم فقط می‌ترسی که دردسر درست نکنم
اشک آرام از گونه اش سر خورد الان داشت با یه آدم که خواب بود حرف میزد اما واقعا دلش می‌خواست جیمین پشت اش باشه اما اون همچین مردی نبود،
دقیقا به همین دلیل آرو دلش نمی‌خواست باهاش رابطه داشته باشه معلوم نبود شایدم دختر دو رگه رو ول میکردن..
افکارش را کنار زد و دست جیمین رو از روی کمرش برداشت و ازش فاصله گرفت پشت بهش دراز کشید‌....

.......
شرط ۱۰ کامنت ۱۵ لایک
اونایی که که فالو کردن باید لایک و کامنت کنند وگرنه من نگاه میکنم توی پسندیده ها و بلاکش میکنم

https://wisgoon.com/black_diamonds
مرسی رفیقم 🫰🏻☝🏻
دیدگاه ها (۳۵)

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

part : 20فقط 20 روز دیگه مونده استیو .. ، کمتر از یک ماه دیگ...

برادر ناتنی

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

آن شب، عمارت جیمین برخلاف همیشه آرام بود.جلسه‌های روز تموم ش...

پارت ۳۲

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

دید پنهان انفجار اشکار

سناریو سو پارت اخر

**Part *صندلی عقب داد و نشست.دستش مشت شده روی کابینت گذاشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط