هم سلولی خطرناک (part5)

هم سلولی خطرناک (part5)
ماشین توی جاده‌ی تاریک پیش می‌رفت چراغ‌های جلو، مسیر باریک میان درخت‌ها رو روشن می‌کردن و صدای بارون ریز روی شیشه‌ها می‌پیچید

ا/ت سرش رو به شیشه تکیه داده بود جونگین هر چند لحظه یک‌بار نگاه کوتاهی بهش می‌انداخت

— سردته؟

آروم سرتو تکون دادی

جونگین بدون حرف، کت خودش رو از تنش درآورد و روی شونه‌های دختر انداخت ا/ت لبخند کم‌رنگی زد و یقه‌ی کت رو دور خودش جمع کرد

— خودت چی؟

— نیازی بهش ندارم

بعد از مدتی، ماشین جلوی کلبه‌ی کوچیکی میان درخت‌ها ایستاد جونگین پیاده شد، اطراف رو بررسی کرد و بعد درِ سمت ا/ت رو باز کرد

— بیا. اینجا امشب امنه

داخل کلبه تاریک و سرد بود جونگین چراغ کوچیکی روشن کرد و شومینه رو راه انداخت
از شدت خستگی خودشون رو روی تخت انداختن انگار تمام توانشون رو توی راه گذاشته بودن
چند لحظه به سقف خیره موندن بعد نگاهشون به هم گره خورد و خنده‌ی آرومی بینشون پیچید؛ خنده‌ای سبک، مثل نفس راحتی بعد از یک عمر ترس

جونگین آروم به سمت دختر خم شد، اما درست قبل از اینکه لب‌هاشون به هم برسه، مکث کرد. نگاهش روی چشم‌های ا/ت موند و با صدایی آروم گفت:

— اگه الان ببوسمت… دیگه نمی‌تونم وانمود کنم که فقط یه هم‌سلولی برام بودی

ا/ت لبخند محوی زد و دستش رو روی گونه‌ی جونگین گذاشت

+ پس وانمود نکن…

جونگین لبخند کمرنگی زد و لب‌هاش رو به لب‌های دختر رسوند بو*سه‌ای آروم و محتاط اما پر از حرف‌هایی که هیچ‌کدومشون جرئت نکرده بودن به زبون بیارن.
گرمای نزدیکی‌شون، خستگی و سرمای شب رو از یادشون رفت جونگین هر لحظه بیشتر به حضورش وابسته می‌شد به لمس دست‌هاش به عطر ملایم موهاش و به آرامشی که فقط کنار اون پیدا می‌کرد

وقتی بالاخره از هم فاصله گرفتن، جونگین پیشونی‌ش رو به پیشونی دختر تکیه داد و با صدایی گرفته زمزمه کرد:

— فکر کنم دیگه راه برگشتی ندارم

ا/ت لبخند زد.

+از چی؟

جونگین نگاهش کرد؛ این بار بدون هیچ تلاشی برای پنهون کردن احساسش.

— از دوست داشتن تو
و دوباره به بو*سیدن ادامه دادن
_لعنتی تو چی داری که انقدر منو مجذوب خودت می‌کنی هوم؟... چرا هر دفعه با هرکاری که میکنی از خود بی خود میشم؟
دختر لبخند پر رنگی زد و روی پا های جونگین نشست
+این بار میخوام بهت لذتی بدم که تا آخر عمر فراموشش نکنی... (بقیشو دیگه با ذهن خودتون پیش ببرید)
ادامه دارد...
#فیکشن
#استری_کیدز
دیدگاه ها (۰)

پارت آخر

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

💜 تک‌پارتی: به بی‌تی‌اس توهین نکن!ژانر: مافیا، کمدی، اکشن | ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط